کاپشن

این کاپشن قهوه ای دست من چی کار می کرد؟ کاپشن من سبز بود. فکر کردم شاید وقتی از استارباکس بیرون آمده ام، اشتباهی کاپشن کس دیگری را برداشته ام. سراسیمه در جیبهایش دنبال گواهینامه و کارت دانشجویی و کارت بانکم گشتم. بود. مدارک من توی این کاپشن چی کار می کرد؟ بعد یکهو یادم آمد میخواستم کاپشنم را بگذارم روی صندلی و خودم را به توالت ته اتوبوس برسانم که فهمیدم کاپشن سبزم جایی جامانده و اشتباهی این یکی را برداشته ام. یادم آمد از خانم کناری هم خواسته ام بلند شود. سرم را آهسته بالا گرفتم، چپ چپ نگاه می کرد. وقتی برگشتم هم چپ چپ نگاه می کرد. میخواستم زنگ بزنم از یکی بپرسم کاپشن من سبز بود یا قهوه ای؟ ولی این موبایل بی صاحاب که نمیگرفت. دست کردم توی جیب بغلش. یک کاغذ بود که رویش یک شماره ی ۹۱۷ نوشته شده بود. دست خط من نبود. شماره را روی گوشی داشتم. شماره ی محسن بود. فکر کردم نکند کاپشن آرش باشد؟ ولی شماره ی محسن توی جیب آرش چه کار میکرد؟ لابد از پارسال توی جیبم مانده. ولی دلم میخواست فکر کنم این کاپشن من نیست والا شماره به کنار، آخر مدارک من توی جیب آرش چی کار میکرد؟ همه چیز کاپشن همان بود. سعی کردم نور موبایل را روی کاپشن بیندازم.دلم میخواست کاپشن من سبز بود و این فقط تاثیر شیشه دودی اتوبوس بود که کاپشن را قهوه ای نشان میداد. کاپشن هنوز قهوه ای بود.
باید موبایل خانم کناری را میگرفتم و زنگ میزدم از یکی میپرسیدم کاپشن من سبز بود یا قهوه ای؟ ولی از کی؟ هیچ کس. هیچ کس را به یاد نمی آوردم که مرا با این کاپشن دیده باشد و بشود زنگ زد که «رفیق جان این کاپشن من سبز بود یا قهوه ای؟» و بعد تکلیفم روشن شود که توهم زده ام که کاپشنم از اول سبز بوده یا بعد از این که گفت سبز بود، بگویم: «باورت نمیشه، صندلی های اتوبوس هنوز سبزه پس کوررنگی نگرفتم ولی کاپشنه قهوه ای شده. بذا برسم، نشونت میدم». اگر همان کاپشن سیاه شش ساله ام را داشتم و رنگش عوض می شد، می شد از صد نفر پرسید که این از اول سیاه بود یا من کوررنگی گرفته ام یا چی؟ اصلن رنگ کاپشن سیاه که عوض نمی شود. بشود هم توی عکسها میشود قیافه ی دو سال پیشش را پیدا کرد. از این کاپشن وامانده حتا یک عکس هم نداشتم.
و بعد خوابم برد. اتوبوس که به عوارضی رسید، تازه بیدار شده بودم. خوشحال شدم. انگار «رسیدیم». رسیدیم؟ کجا؟ خونه؟ اگر قرار باشد رسیده باشیم، یعنی از رسیدن هایی که خوشحالی دارد که لابد باید با این کاپشن هم عکس بگیرم. دلم میخواست کاپشن من سبز بود و این فقط تاثیر شیشه دودی اتوبوس بود که کاپشن را قهوه ای نشان میداد. شاید هیچ کس باورش نمیشد اما من یکی میدانستم تا یک روز یک جا کاپشنم سبز بوده. از آن کاپشن ها که ببینی کیف کنی بگویی کاش من هم داشتم.
ولی هیچ کس باور نمی کرد. حتا اگر تا قبلش شاید کسی باور می کرد واقعن این کاپشن تا یک روز ظهر قبل از این که پایم را از استارباکس بیرون بگذارم سبز بوده، همان روزی که عکس میگرفتم و کاپشن توی عکس قهوه ای ثبت میشد احتمالن خودم هم کم کم باورم میشد کاپشنم از همان روزی که از ایران رسید-یا اصلن از اول-قهوه ای بوده.
دلم میخواست وقتی از اتوبوس پیاده می شوم میدیدم این شیشه های دودی اتوبوس بوده که کاپشن را قهوه ای نشان میداده.
Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

از رکسانا به جیگیلی

احمد شاملو در بخش تکمیلی کتاب شعرش در توضیح شعر «رکسانا» مدعی می شود رکسانا معشوقی خیالی است و برایند احساسی است که هنوز به صورت عشق به شخص مشخصی متبلور نشده است. او میگوید سال ها بعد آیدا مخاطب «رکسانا» شد (نقل به مضمون در حد حافظه و شعور راوی دور افتاده از کتابهایش).
امیر تتلو در شعر «جیگیلی جیگیلی جیگیلی اخماتو وا کن» از معشوقی مبهم و بسیار زمینی تر از رکسانا در یک مهمانی می گوید که تنها مشخصه اش بلوند بودن موهایش و جور بودن جهیزیه اش است. امیر تتلو مدتی بعد در آهنگ «بگو بینم ندیدیش» از دوری معشوق مشخصی-با ذکر جزییات – میگوید و در قسمتی از آهنگ تاکید می کند «جیگیلیم همینه».
مهدی مهرافروز داستانی ۱۵۰ کلمه ای دارد به این قرار:
«در آن روزی که ابن عربی ٬ همان فیلسوفی که در جایی گفته بود: زندگی خیالی بیش نیست ٬ بر پنجره ای گشوده ماه رویی سرخ مو دیده بود به محله یهودی نشین اندلس رفت تا ابوالهول ساحر ٬ عالم به علوم غریبه را ملاقات کند که اسطرلابی ریخته شده از طلای گوساله سامری داشت . نام اسطرلاب ظاهر است . ابوالهول ۵۰۰ دینار زر گرفت و در رمل ها دید که ابن عربی آواره بیابان ها خواهد خواهد شد ٬ بر خرابه ای از مصر گنجی عظیم خواهد یافت و کلاغان دمشق چشمهایش را با منقار بیرون خواهند کشید در حالی که جمله جامه هایش در گروی نصاری می فروشی است که دختری سرخ مو دارد . ابن عربی به خانه بازگشت و بر حاشیه فصل آخر کتاب تهافت الفلاسفه تالیف ابوحامد محمد غزالی نوشت : «زندگی خیال فریبنده ای بیش نیست.»»
علیرضا جی جی در بخشی از آهنگ «زندگی منه» می گوید: «اگه قراره من فرتی بمیرم، باید خنگ باشم دنیا رو جدی بگیرم.»
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

درباره ی تحریم ها

gado_sanctions_against_zimMardomak-cartoon-on-sanctions-anesthesia

تحریم آخرین قدم قبل از جنگ است. این جمله رادر این چند سال و با تنگ تر شدن حلقه ی تحریم ها بسیار شنیده ایم و حس کرده ایم. از طرفی دیگر تحریم های سال های اخیر نشان داد بحث تحریم های سی و چند ساله در برابر آن چه امروز جریان دارد شوخی ای بیش نبوده و با ادامه یافتن این اوضاع سطح زندگی مردم با سرعت زیاد به سطحی خواهد رسید که جنگ روز اول هم نمی توانست آن را تا این حد تنزل دهد. تحریم ها باید تمام شوند.

هیچ کس نمیتواند ادعا کند عامل اصلی تن دادن حاکمیت به حسن روحانی تحریم ها بود و البته ادعای گزافی است که این اتفاق را کاملن مستقل از تحریم ها و روابط خارجی دولت پیشین فرض کنیم. ایران اولین کشوری نیست که تحت این حجم از تحریم های بین المللی قرار گرفته است و نتایج تحریم ها در طول زمان در کشورهای مختلف متفاوت بوده است، بحث درباره ی احتمال تاثیر تحریم ها در کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت خارج از حوصله ی این نوشته است و در این متن تلاش می کنم مستقل از این موضوع توضیح دهم چگونه بر وزن «کاسبین فتنه»، «کاسبین تحریم ها» خواسته یا ناخواسته مسیری را می روند که در بهترین حالت هیچ تاثیری در پایان تحریم ها نخواهد داشت.

«کار جهان کار قدرت و ثروت است، بقیه ی ماجراها زیر لحاف می گذرد»*. دولت آمریکا مانند هر دولت دیگری به دنبال حداکثر کردن منافع کشور متبوع خود است و اساسن این ساده ترین تعریف «سیاست» است. گاه این منافع هم راستا با خواسته ی مردم مصر برای سقوط مبارک است، گاه در جهت پایان دادن به کشتار مردم بوسنی و گاه هم راستا با منافع محمد رضا پهلوی برای ایجاد یک حکومت مرکزی خودکامه. اما باید در نظر داشت همانطور که منافع اقتصادی تنها عامل موثر در این موضوع نیست، پرستیژ ایالات متحده در جهان هم تنها یکی از عوامل موثر در اتخاد تصمیم های بین المللی این کشور است. این مساله به طریق اولا در مورد کشورهای دیگر هم صدق می کند. البته کشف این موضوع در موارد مختلف هم  کشف الاسرار خاصی نیست که هربار در بوق و کرنا شود که آی ایها الناس این ها دروغ می گویند. البته آن ها دروغ می گویند و چه دلیلی دارد که به صرف این که زندگی ما در یک کشور دموکرات بهتر می شود، به دنبال گسترش دموکراسی در کشور ما باشند، اما همه ی ماجرا که این نیست، بسیاری از کسانی که شبانه روز کشورهای دیگر را با خبرهای راست و اغراق شده و بعضن دروغ  به خاطر تحریم های علیه ایران سرزنش می کنند در رسانه هایی متن هایشان را منتشر می کنند که مستقیمن از بودجه ی همین کشورها تغذیه می شوند، چگونه اینجا ممکن است منافع آن کشورها هم راستا با منافع دموکراسی خواهی و آزادی خواهی شما باشند اما در این مورد حتا حرفش را هم نباید زد؟ این موضع گیری به ظاهر اخلاقی به چه قیمتی قرار است تمام شود؟

چه جریان حاکم در ایران به دنبال بمب اتم باشد چه نباشد، چه حق غنی سازی اورانیوم (به هر هدفی) را داشته باشد، چه نداشته باشد، ایالات متحده و تعداد بسیار زیادی از کشورهای دیگر جهان که قدرت و ثروت عمده ی جهان را در اختیار دارند مصممند تا به این ماجرا پایان دهند و سال هاست ثابت شده هزینه های تحمیلی دست یابی به اورانیوم غنی شده با غلظت دلخواه بیشتر از مزایای آن است، چه برای کشور و چه برای جریان حاکم در دراز مدت. اما از طرف دیگر مساله ی اصلی مردم ایران «حق مسلمشان» در دستیابی به انرژی هسته ای نیست، حق مسلمشان در ساده ترین حقوق زندگیشان است و حق مسلمشان در حیاتشان و حداقلِ کیفیتِ حیاتشان است. و اینجا می توان پرسید  کسی که مدعی است در یک موضوع خاص به دنبال منافع مردم کشور خودش است به نفع چه کسی کف می زند؟

پروفسور حمید دباشی محق است در بی بی سی فارسی از تحریم ها گلایه کند و در جواب به این سوال که «پس انتظار دارید جامعه بین المللی در قبال ایران چه کار کند؟» بگوید به من ربطی ندارد، من که سیاستمدار نیستم و البته کسی هم از آقای دباشی نخواهد پرسید پس شما درباره ی چه چیز مسئول هستید؟ شما همینقدر مسئولید که در یک رسانه ی فارسی زبان که مخاطبش ایرانیان هستند از ظلم امریکا به مردم ایران بگویید و مدعی باشید باقی اش به شما مربوط نیست و کسی هم نخواهد پرسید شما از این «حق گویی» کدام «ناحق» را هدف گرفته اید؟ همه اما، دکتر دباشی نیستند، از بقیه می توان پرسید آیا در خودتان آنقدر توانایی میبینید که » به هر حرف زوری اعتراض کنید» و از جایگاه قاضی القضات خقیقت و اخلاق همه را دعوا کنید که شما اشتباه کردی زندگی مردم را قمار کردی و شما هم اشتباه کردی مردم را تحریم کردی، خیلی بچه های بدی هستید؟ اگر پنجاه و پنج زندانی سیاسی در ایران خطاب به اوباما نامه می نویسند و از تحریم ها گلایه می کنند داستان از این قرار است که گشایشی پیش آمده و گذشته نشان داده برخوردهای تند و شدید آن طرف، اگر تسکین نیابد، احتمالن در آینده ی نزدیک دست دولت جدید را در برابر تندروهای داخلی خواهد بست و همه ی حرف این است که پیش از ان که دیر شود نگذارید این فرصت بسوزد، تفاوت این موضع گیری با موضع گیری به ظاهر اخلاقی «کاسبان تحریم ها» در این است که در شرایط دو سال گذشته ی ایران اعتراض ایرانیان به تحریم ها عملن پشتوانه ای از امید نداشت، هرچند شرایط ناپایدار می نمود اما مساله ی وقت هم برای ما مهم بود، شرایط حکومت محمدرضا پهلوی پس از کودتا هم حداقل سه دوره به طور اساسی ناپایدار به نظر می رسید اما گذشت زمان به ضرر مردم و حکومت بود و نتیجه ی تغییر آن ناپایداری هر چه بود بهتر شدن امور نبود. در این مورد هم هرچند حاکمیت نتوانسته بود انتخابات 88 را بخورد دو قورت و نیم آب هم روش اما چه کسی می تواند مدعی شود ولو بدون وجود تحریم ها، با ادامه داشتن مدیریتی احمدی نژادی در کشور صدای یک انقلاب دیگر شنیده نمی شد؟ یا قبل از آن، این جریان اقتصادی-نظامی تمامیت خواه تا نفس آخر کشور را نمی خورد؟ متاسفانه شواهد زیادی وجود دارد که نشان می دهد این تحریم ها در مستعجل کردن عمر آن شرایط نقش موثری داشته اند و پر واضح است که این به معنای حمایت از تحریم ها چه در این دوره، چه در آن دوره دولت قبلی نیست، تمام بحث این است که خود ما هم خوب می دانیم صدایمان در مورد تحریم ها، حداقل در رسانه های فارسی ربان قرار نیست منجر به تغییری در مواضع کشورهای دیگر شود، اگر به دنبال بهبود شرایط مردم هستیم شاید بهتر آن که موضع دولت فعلی را در که عزمش را در پایان دادن به تحریم ها جزم کرده در برابر نیروهای مرتجع و تندرو ملموس ترِ داخلی تقویت کنیم، جایی که صدایمان امکان شنیده شدن دارد (تمام این جملات با پیش فرض محدودیت های تاثیر فضاهای مجازی نگاشته شده است).

-درباره ی تاثیر تحریم ها در کوتاه مدت یک مقاله ی بهتر بود که پیدایش نمی کنم ولی این از هیچی بهتر است.

-کاریکاتور اول را از اینجا برداشتم و کاریکاتور سمت چپ هم که پر واضح است کار مانا نیستانی است.

*جمله از محمد قائد است

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

در راه ماندگان

A_Bold_Bluff

رضا براهنی یک جا در ضل الله می گوید: «مادیان ها برای اسب ها کف می زنند و اسب ها برای الاغ ها کف می زنند و همه یکجا برای یک الاغ بزرگ!» حالا، بعد از چهل سال براهنی می تواند حسرتِ کف زدنِ مادیان ها و اسب ها و الاغ ها را بخورد.
1-در صورت امکان حضور، محمود احمدی نژاد و جریانش پیشتر از هر کدام از این هشت کاندیدای تایید شده رای دارند. دوستانی که یک سال خربازی های محمود احمدی نژاد را با تقابل دولت خاتمی با حکومت مقایسه می کردند و آه و افسوس می خوردند که خاتمی مثل احمدی نژاد خر نبود، حالا سکوت ناشی از درماندگی این جریانِ در آستانه ی حذف را ترجیح می دهند نادیده بگیرند. واقعیت این است که جریان دولت که تا چند ماه پیش چشم به چراغ سبز هاشمی داشت حالا ظاهرن در آستانه ی بستن با سعید جلیلی است. البته سعیدِ جلیلی در شرایط فعلی به اندازه ی حداد عادل هم رای ندارد اما بستن با دولت، تنها یکی از معدود اجی مجی هایی است که سعید جلیلی و جریان حامی اش ممکن است بتوانند بکنند. اجی مجی های دیگرشان همین انتخابات حداقلی را هم به آرزو تبدیل خواهد کرد.
2-حداقل انتظاری که می رود آن است که از تجربیاتی که با اصرار بیهوده به اشتباهات و محاسبات کودکانه به دست آوردیم، استفاده کنیم. همان منطقی که سال 88 به دنبال این بود که مهدی کروبی هرچه وعده هست بدهد، حتا وعده ی پیگیری حقوق همجنس گراها را هم بدهد، حالا یادش افتاده باید روی حسن روحانی که خوشتیپ هم هست، سرمایه گزاری کند که شیخ دیپلمات را با توقعاتِ ُپر، به مصاف قالیباف یا جلیلی در دور دوم بفرستد. دیگر بحث آگاهی از گذشته و تاریخ هم نیست، حتا کم سن ترین رای دهندگان امسال هم به یاد دارند چهار سال پیش رای کروبی کمتر از آرا باطله خوانده شد. دوستان بهتر است قدرت «سرمایه گزاریشان» را دوباره بسنجند و کاندیداهای دیگر را هم ببینند. حسن روحانی، آن هم در شرایطی که سعید جلیلی یکی از کاندیداهاست، حداقل در شرایط فعلی هیچ شانسی برای پیروزی ندارد. نباید از یاد برد که جریان حاکم اجازه نخواهد داد صندوق رای نشان بدهد شخصی که نماینده ی تساهل و تسامح در روابط خارجی شده در برابر نماینده ی آنچه «گفتمان مقاومت» می نامد، رای بسیار سنگین تری دارد. البته معنی این گزاره منتفی بودن روحانی نیست؛ بازی روحانی در روزهای آتی تکلیف مسائل بسیاری را روشن می کند و او هم نشان داده که می تواند سبدش را سنگین تر کند.
3-محمدرضا عارف، اصلاح طلب نیست. کدام اصلاح طلب؟ آقای عارف که در گفتگوی شبکه دو، تمام هویت خود را به سابقه اش در دولت اصلاحات گره زده، در نه خرداد نود و دو، حمایت کدام فرد یا جریان شناخته شده ی اصلاح طلب را پشت سر خودش دارد؟ البته آقای عارف محق است ایرونی بازی در بیاورد و بازی کردن با کلمه که تخصص دیرینه ی ماست. ایشان می تواند خود را اصلاح طلب بنامد، همانطور که مهندس غرضی هم می تواند خود را اصلاح طلب بنامد ولی اصلاح طلب به عنوان کاندید جریان شناخته شده ی اطلاحات، حداقل نیازمند حمایت جریان اصلاحات از این کاندید است. بی اخلاقی دکتر عارف در منسوب کردنِ پیاپیِ تلویحیِ کاندیداتوری اش به جریان اصلاحات فقط از پس کسی بر می آید که می تواند در نماز جمعه ی بیست و نه خرداد گریه کند و بعد هم فردای رد صلاحیت هاشمی در تیتر یک روزنامه اش خود را تنها اصلاح طلب باقی مانده بنامد یا در تلویزیون از امنیتی شدن فضای دانشگاه ها گلایه کند که برایش کف بزنند. راستی دکتر عارف چطور می خواهد جلوی توهین به هاشمی و خاتمی و موسوی را بگیرد؟

این بار قیام سی تیر پایان قوام نیست

هاشمی-رفسنجانی2 125417908a6098bfe95b696f15736d8b

پذیرش نخست وزیری توسط احمد قوام در تیرماه سی و یک را بسیاری تنها اشتباه احمد قوام می دانند. «حضرت اشرف» پیشتر چهار دوره نخست وزیر کشور شده بود و با وجود آن که متن قانون مشروطه ی کشور به دست خط او نوشته شده بود، به دلیل سیاستمداری عملگرایانه هیچ گاه محبوب نیروهای ترقی خواه کشور نبود. قوام السلطنه البته به معیارهای امروز (که تفاوت قابل ذکری با معیارهای آن دوره هم ندارد) به هیچ وجه سیاستمدار دموکراتی نبود ولی خدماتش در حفظ استقلال و تمامیت کشور، در شرایطی که کشور رسمن و اسمن دو تکه بود، بخشی تحت قیومیت روسیه و بخشی تحت قیومیت بریتانیا، آنقدر دیر قدر دانسته شد که کار به انقلابِ 57 کشید.

قضاوت و اختلاف دیدگاه درباره ی قائله ی آذربایجان زیاد است، اما مستقل از این قضاوت ها، این درایتِ بی مانند قوام بود که قائله ی آذربایجان را خواباند و جلوی الحاق آذربایجان به اتحاد جماهیر شورویِ استالین، در آینده ی نزدیک یا دور، را گرفت. خواباندن ماجرای فرقه نیازمندِ خارج کردن نیروهای روس از کشورو ایستادن در برابر اکثریت غالب  نیروهای ترقی خواه (در آن دوره حتا روشنفکری مانند صادق هدایت هم با فرقه ی آذربایجان احساس سمپاتی داشت) بود. آن هم در شرایطی که جنگ جهانی به تازگی تمام شده بود، شوروی، فاتحِ شرقی جنگ، در این فرصت استثنایی، در پی گسترش اقمارش بود و احتمال وارد جنگ شدنِ بریتانیا و آمریکا با شوروی به بهانه ی عدم خروج نیروهایش از ایران، نزدیک به صفر بود. با این حال قوام بازی ای را شروع کرد که هرچند به قیمت سقوط دولتش تمام شد، دست آوردهایی شاملِ خارج کردن نیروهای شوروی از ایران، عدم اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی و از بین رفتن احتمال جداییِ شمال غرب کشور داشت.

آخرین باری که احمد قوام، به دنبال استعفای محمد مصدق، پیشنهاد نخست وزیری محمدرضا شاه را پذیرفت، شاید از زاهدی گرفته تا شاه و قوام و مصدق همه می دانستند شرایطی که هزینه های ملی شدن صنعت نفت (به خصوص تحریمها) به کشور وارد کرده، کار را به بن بست رسانده و ادامه ی این شرایط، مستقل از به حق بودن یا نبودن این حرکت به صلاح نیست. می شود حتا تصور کرد محمد مصدق اختیارات وزارت جنگ را بهانه کرد تا آرمانِ ملی شدن شکست نخورد و شاید ادامه ی این حرکت به فرصتی بهتر موکول شود. با این حال کمتر کسی دست ابوالقاسم کاشانی و بازار را خوانده بود. قیامِ ناخواسته ی سی تیرِ لمپن های کاشانی که با همراهی جبهه ی ملی و حزب توده همراه شد، هرچند محمد مصدق را به نخست وزیری برگرداند، کشور را وارد مسیر صعب العبوری کرد که نتیجه اش کودتای بیست و هشت مرداد بود. یک سال بعد از کودتا، در شرایطی که محمد مصدق به قراردادهای نفتی 4-60 هم تن نداده بود، کنسرسیوم با نسبت 30-70 (البته 30% سهم ایران) منعقد شد. حزب توده، تنها «حزب» ترقی خواه کشور قلع و قمع شد، نیروهای ملی سرکوب شدند و خالی شدن میدان فضا را برای رشد نیروهای مذهبی فراهم کرد.

روایت است محمدرضا پهلوی آبان پنجاه و هفت باور کرده بود تنها احمد قوام است که می تواند او را نجات دهد، البته قوام دو دهه پیشتر در بدنامی و رضایت نسبیِ همه، مرده بود.

اکبر هاشمی رفسنجانی، شبیه ترین سیاستمدار به احمد قوام در تاریخ ایران است. با این تفاوت که با وجود شباهت های سی تیر سی و یک و انتخابات ریاست جمهوری هشتاد و چهار، شکست سنگین آن انتخابات پایان هاشمی نبود. می توان امیدوار بودشاید آینده به ما نشان بدهد ایرانی ها اتفاقن از تاریخ خود خوب درس می گیرند.

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

رانت خوارهای سیری ناپذیر

معروف است که ولادمیر پوتین، رومن آبرامویچ (مالک کنونی باشگاه چلسی)، خودورکفسکی و برزوفسکی همگی از افسران سابق سازمان اطلاعاتی شوروی(کا. گ. ب) بودند که پس از سقوط دولت کمونیست، با توجه به قدرت اقتصادی بی مانندی که در زمان حکومت پیشین از طریق رانت به دست آورده بودند، در بازه ای کمتر از ده سال توانستند دوباره علنن به قدرت بازگردند. در این بین، پوتین،  خودروکفسکی را کله پا کرد و به زندان فرستاد. آبراموویچ و برزوفسکی پیش از آن که دیر شود، حساب کار خود را کردند، ثروتشان را از روسیه خارج کردند و کشور، دربست در اختیار پوتین قرار گرفت تا رفیق استالینِ قرن بیست و یکم کشوری باشد که مردمش در حسرت و تلاش برای دستیابی به عدالت گه گاه شباهت های جالبی به همسایه ی جنوبی خود دارند.

آماری درباره ی اینکه این که دقیقن یا حتا تقریبن چه مقدار از ثروت کشور به انحصار یک بنگاه اقتصادی نظامی و عده ای رانت خوار در آمده، وجود ندارد، فقط گاه گداری اخباری جسته گریخته از ارقامی ترسناک به گوش می رسد. ارقامی که آنقدر بزرگند و آنقدر تکرار شده اند که افکار عمومی حساسیت خود را نسبت به آن ها از دست داده است. آیا واقعن اختلاس سه هزار میلیارد تومانی و سرمایه ی چهار میلیارد یورویی بابک زنجانی از نظر رقمی تفاوتی دارند؟ تنها چیزی که دیده می شود این است که ثروت کشور در شرایط کنونی، تنها نفت است و سهم عده ی قلیلی از این ثروت، بسیار بیشتر از دیگران است.  فردی ناشناس پانصد پورشه وارد کشور می کند و هم زمان بودجه ی دارو بالا کشیده می شود. بابک زنجانی در مصاحبه اش با بی بی سی فارسی می گوید حدود 4 میلیارد یورو از سرمایه اش را مجبور شده به کشور انتقال دهد. خبرنگار متذکر می شود 4 میلیارد یورو تقریبن برابر تولید ناخالص ملی کشور تاجیکستان است. بابک زنجانی همه چیز درباره ی ثروت افسانه ای اش را تایید می کند، ثروتی که ظاهرن تنها در ده سال به دست آمده است. اما لبخندهای زنجانی در آخر مصاحبه پیرامون بی اهمیت بودن احضار دادستانی بیش از حد دروغین است.

هیچ اطلاعی درباره ی این که چند بابک زنجانی در کشور فعالیت می کنند، وجود ندارد. نام بابک زنجانی نخستین بار از طریق سایت بازتاب وارد رسانه ها شد. بازتاب پیگیرانه و از طریق منابعی نامشخص به افشای اطلاعات درباره ی فعالیت های شبه اقتصادی این فرد پرداخت، هرچند نقش دعوای دولت و حکومت در ضرباتی که زنجانی اخیرن متحمل شده قابل انکار نیست، واقعیت این است که بابک زنجانی پس از آغاز افشاگری ها، دیر یا زود به سطحی از ناامنی می رسید که به عنوان یک «بازرگان جمهوری اسلامی ایران» تن به مصاحبه با بی بی سی فارسی بدهد، مصاحبه ای که بخش عمده اش نه به فیلمهای منتشر شده در یوتیوب در پیرامون فساد اقتصادی اش، که به اخبار و عکس های منتشر شده از او توسط بازتاب می پرداخت.

اقتصاد کشور پس از پایان جنگ هشت ساله با عراق، بر خلاف ظاهر نه به سمت اقتصاد آزاد که به سمت یک اقتصاد رانتی پیش رفت. نتیجه آنکه همه چیز در کشور رانتی شد و پس از سال هشتاد و چهار کشور برای مدت هشت سال در اختیار بنگاهی قرار گرفت که رانت اساس فعالیت انحصاری اقتصادی اش بود. تحریم های جدید، فرصت دیگری برای رشد عده ای را فراهم کرد که بعضن «فیول ایران» را خرید و فروش می کردند یا در مقیاس بسیار کوچکتر، درکمتر از یک سال سهام دویست هزار تومانی شرکتشان را چهار میلیون تومان می فروختند. ثروتِ نامشروعِ این افراد را با بمب و موشک و مصادره ی انقلابی نمی توان بازپس گرفت. آن ها ثروت خود را فدای هیچ چیز نمی کنند، علی الخصوص فدای شرایط و افرادی که امکان رانت خواری به این گستردگی را در اختیار آنها گذاشته اند و در صورت ناامنی شرایط، به سادگی از همان الگوی افسران کا.گ.ب برای خارج کردن ثروتشان استفاده می کنند، تا اگر صرفه ی اقتصادی اش می چربید چند صباحی بعد دوباره به کشورشان بازگردند. مقدم بر این مطلب، گروهی که به این حجم از ثروت دسترسی دارد به سادگی می تواند با نیروی نظامی اش جلوی هر حرکت مردمی ای را بگیرد (اگر هزینه اش را به جان بخرد). شاید هیچ گاه نتوان حتا بخشی از آنچه چپاول شده را بازگرداند، در این بین آنچه محتمل تر است این است که تنها در همین ساختار است که می توان با شایسته سالاری این روند را کند کرد و به عدم بازگشتش امید داشت. اصلاحات در ساختار موجود، هزینه ی مقابله ی این افراد با تغییر شرایط را افزایش می دهد، امکان جیم شدنشان را کاهش می دهد و در نهایت، با توجه به ساختار تشکیلاتی سپاه، شانس متحد شدن در برابر یک دشمن مشترک را از ایشان میگیرد.

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

زنگ ها برای که به صدا در می آیند؟

پیشنوشت: این متن به عنوان یادداشت وارده در وبلاگ مجمع دیوانگان نیز منتشر می شود.

شناسنامه های سفید بیرق گروه نه چندان کوچکی است که مفتخرند سی سال است فریب بازی های نظام را نخورده اند و هیزم تنور هیچ انتخاباتی نشده اند. بیش از 20 درصد واجدین شرایط حتا در انتخابات ریاست جمهوری سال 76 شرکت نکرده اند؛ این آمار در سال 88 نیز حداقل 15 درصد است.

خون ما از خون پیشینیانمان رنگینتر نیست.  نورالدین کیانوری، دبیر اول حزب توده مردم ایران، در سال 73 در مقاله ای با نام مستعار در نشریه ی راه توده، مدعی امکان آغاز اصلاحات از طریق جناح چپ جمهوری اسلامی شد. فارغ از قضاوت ها درباره ی عملکرد حزب توده، شرح مختصری از شکنجه هایی که شخص نورالدین کیانوری چند سال پیشتر در زندانِ پس از انقلاب 57 تحمل کرده را می توانید اینجا بخوانید. جریان چپ پس از انقلاب 57 در ایران محتمل سنگین ترین هزینه ها شد، تعداد کشته ها و حجم حبس های تحمل شده توسط این افراد با آنچه بر سر جنبش سبز آمد، حتا قابل مقایسه نیست. با این حال اکثریت آن نیروهای انقلابی که حالا در میان سالی امید به انقلاب را از دست داده بودند و به اصلاحات روی آورده بودند، در سال 76 به دور از تشکیلاتشان که سال ها بود حذف شده بود به جریان اصلاحات اعتماد کردند. آن ها به خوبی می دانستند نه خودشان و نه تفکرشان، حداقل تا سال های طولانی، دیگر جایگاهی در ساختار قدرت آینده ی ایران نخواهد داشت.  سرگذشت گروه های ملی مذهبی هم چندان متفاوت نیست.

کاسه ی داغ تر از آش از آن اصطلاحات نغزی است که متاسفانه آن طور که باید و شاید به آن پرداخته نشده. فعالیت اجتماعی و سیاسی، پیش از هر چیز نیازمند پایگاه قدرت است و اگر گروهی یا شخصی مشروعیت قدرتش را به پایگاه اجتماعی گره زده، بدیهی است که نمی تواند از مردمی خیالی سخن بگوید که تطبیقی با جامعه ی هدف ندارد یا تلاش کند برای مردمِ جامعه تکلیف روشن کند. آموزش افکار عمومی و آشنا کردنشان با یک سری مسائل اجتماعی با دستور دادن و نشان دادن مسیر سعادت تفاوت دارد. و از طرفی دیگر آرمان های ما فقط به اندازه ای ارزش دارد که با داشته هایمان مطاقبت داشته باشد. پاسخِ «چه می شود کرد؟»

دشمن حتا نیم نگاهی هم به من و تو نمی اندازد. محمدرضا شاه پهلوی نیز بعد از کودتای 32 و تثبیتش نمی خواست در ظاهر دیکتاتور قلدر مآب باشد، برهه های بسیاری بود که جریان ملی گرا می توانست بازهم وارد جریان قدرت شود ولی آنها حتا پس از نخست وزیری علی امینی، که شاید دو سال پیشتر، خوابش را هم نمی دیدند نیز حاضر به حمایت از او نشدند، آن ها همه چیز را به بازگشت محمد مصدق گره زدند. نتیجه آن که دولت امینی با تغییر شرایط بین المللی در کمتر از 14 ماه سقوط کرد، محمد مصدق در احمدآباد در تنهایی مرد و جبهه ی ملی برای همیشه از صحنه ی قدرت در کشور حذف شد. در سال 88، رای ما را خوردند، چون زورشان رسید و زور ما نرسید. و به هیچ اخلاقی و در هیچ کجای آینده از ما قدر دانی نخواهند کرد اگر سرنوشت کشور را به آزادی رایمان گره بزنیم در حالی که هیچ راهی برای آزادی اش نداریم.

شاید میرحسین موسوی بمیرد. در شرایط امروز، ما آچمزتر از حاکمیت هستیم. طبقه ی متوسط از لحاظ اقتصادی رو به نابودی است و احتمال ظهور دوباره ی جنبش سبز، به سان آنچه در سال 88 شاهدش بودیم، بدون حضور رهبران جنبش به رویایی دور از دسترس می ماند و اگر گزاره ی «هرچقدر خراب شه، اقلن تو دراز مدت از این که اینا باشن بهتره» در سال 84 می توانست در حد محدودی محل بحث باشد، حالا هشت سال حضور جریان احمدی نژاد-مشایی در قدرت، صدای پای فاشیسمی را به گوش می رساند که می تواند به سادگی همین زیرساخت های باقی مانده در کشور را نیز نابود کند. از طرفی دیگر مدت هاست رضا پهلوی شباهتی به یک شوخی بی مزه ندارد.

مصطفی تاجزاده، چهل سال سابقه ی کار تشکیلاتی و فعالیت سیاسی دارد. سابقه ی بهزاد نبوی در این زمینه بیش از پنجاه سال است. کمتر کسی تجربه ی فعالیت دانشجویی، چریکی، حضور در قدرت حاکم و حضور به عنوان جریان منتقد قدرت حاکم را در طول عمرش تجربه می کند. محتاط تر نظر دادن یعنی در نظر گرفتن موقعیت بیان کننده ی صحبت در برابر دیگران.

سید محمد خاتمی نماد اصلاحات در کشور است. انتخابات نهمین دوره ی مجلس شورای اسلامی و رای دانِ محمد خاتمی در آن، شکننده ی هژمونی ای بود که هرچند به دلیل عدم امکان نظرسنجی مشخص نبود تا چه حد حاکم است، حداقل امکان وجودش می توانست بر قشر مهمی مشتبه شود. کمترین نتیجه ی شکست این هژمونی، نگه داشتن آخرین روزنه ی امید به اصلاحات در آینده بود. هرچند مدت هاست در ایران، هنوز برای پیش بینی آینده زود است، می توان باور کرد فرصت های چندانی باقی نمانده و جایی برای از دست دادن این تک فرصت ها  و تکرار اشتباهات وجود ندارد.

در این یادداشت تلاش شده حدالمقدور آنچه آرمان امیری در مجموعه سناریوی های انتخاباتی  مطرح کرده است، تکرار نشود.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »