برای خداحافظی علی کریمی

بیا، غذا گرفتم. تو که هیچ وقت خدا یه لقمه نون نمیذاری جلو ما بخوریم. اصن تو کی غذا میخوری که شکم داری؟ پسر مصری ساندویچیه گفت کجایی ای؟ گفتم ایرانی. گفت ماه رمضون غذا میخوری؟ خواستم فحشش بدم، ندادم. این ۵ تا که تو کرمانشاه شلاق زدن دیدی؟ آدم فر میخوره. یادته رضا میگفت ۷ صبح رفیقشو تو ترمینال کرمانشاه با ساقه طلایی گرفتن بردنش قبر بکنه؟ راستش من اصن تو کتم نمیرفت ولی این عکسا…چرا آخه؟

خب بخور، یخ میکنه. میدم سگ بخوره ها. نمیخوای بیای پایین از لب اون پنجره؟ راستش خودمم نمیدونم اومدم اینجا که چی..اونم بعد از سه شب پیش که تا اینجا اومدم و به پسره مسیج دادی که «بگو خونه نیست». خب به خودم میدادی. همون روز دم نهار از سر کار پیچوندم اومدم اینجا. گفتم باشم بهتره تا نباشم. نبودی. همین هم خونه بی عارت تازه بیدار شده بود، هنوز داشت آبو میذاشت جوش بیاد. میگفت شب قبلش طرفای ساعت ۴ و ۵ صبح صداتو میشنیده که گریه میکردی. صبح پاشدی قهوه تو گذاشتی رفتی دوش گرفتی باز اومدی یه بند گریه کردی و یکم قبل این که من برسم رفتی بیرون، درم پشت سرت کوبیدی. تو مگه سنگ و اینا نبودی؟ از کی تا حالا گریه ازت درمیاد که من این همه سال ندیدم؟ مجبور بودم برگردم سر کار والا وایمیسادم بیای. رفتم شب اومدم، شبم که رام ندادی اصن.

بخور دیگه..اقلن نوشابه اتو بخور، بذا، بذا، این کاغذرو نگاه کن. مال خبرآنلاینه، برات پرینت گرفتم. نوشته کریمی قراره مربی تیم ملی بشه، تو یه نگاش کن. اون موقع که حسام نواب صفوی تازه داشت مد میشد مامانم میگفت روزی که الویز پریزلی برا ارتش موهاشو زد کلی دخترا تو دنیا گریه کرده ان، من بعدن ویدیوهاشو دیدم. از وقتی قیافه تو رو دیدم یاد اون قضیه می افتم. فکر میکنم حال اون دخترارو میفهم. نه الکی گفتم. یاد اون نمی افتم. فقط یاد بازی پگاه می افتم که از یه ساعت قبل بازی تو استادیوم گوش تا گوش آدم نشسته بود و ما مجبور شدیم پشت دروازه پگاه بشینیم. تو قبلشم اومده بودی، من دفعه اولم بود. تو همون راهروی تاریک بعد بلیط دادن که می افتی تو یه سیاهی که ته اش یه صدای بی نهایت داره میاد «پرس..پولیس». پاهام سست شده بود. و بعد یهو نور نور افکنا و جمعیتی که تمومی نداره. یادته؟ لاته یه ردیف رو کامل گرفته بود، نمیذاشت بشینیم. سربازه گیر داده بود باید همینجا بشینین. بهش گفتی دستورشو تو میدی کتکشو من بخورم؟ بعد نشستیم و من منتظر قطبی بودم، اومد برا همه مون دست تکون داد. اون دیوونه های بالا سرمون یادته؟ من اصن باورم نمیشد یه نفر انقدر محبوب باشه. یه ساعت قبل بازی بیاد دور ورزشگاه را بره بهش بگن «افشین امپراطور».

اینجاشو ولی مطمئنم تو یکی ام خوب یادته. یعنی اصن یادم اومد، همونجا دیده بودم گریه کنی. همون لحظه که علی کریمی اومد تو. داشت پاره میشد استادیوم. بعد این همه سال برگشته بود پرسپولیس. من فکرشم نمیکردم انقدر دوستش داشته باشن. تازه فهمیدم روز چهارشنبه ای چرا انقدر استادیوم گوش تا گوش پره. اون موقع هنوز داش علی نمیگفتن تو استادیوم. فقط علی کریمی. نیم ساعت دور ورزشگاه راه میرفت و صداش میکردن. استادیوم واسه من فقط یه کلمه بود: بی نهایت. دستمالت کجاست؟

بعدم که استادیوم رفتنو روال کردی. پسر من عشق میکردم علی کریمی نرفت تیم ملی زمان دایی. ولی گفتن نداره که. سر همون جریان مچبند برام تا سر حد پرستیدن اومد. یعنی قبلش، سر چمیدونم لگدی که ۲۰۰۶ به ساک زد، علی کریمی بود و واسه منم مث بقیه «اشتباه کرد ولی فدا سرش» بود. از اون روز تازه داشتم حال روزای عاشقای مارادونا رو میفهمیدم. سر اخراج استیل آذین، پیرهنی که پرت کرد و بعد پیرهنی که هدیه داد، شک کردم اگه دیوانه ترین طرفدارای مارادونا یه روز حال منو فهمیده باشن.

راستش من دیگه شک دارم که چیزی از فوتبال میفهمم. قاعدتن باید غصه ام این می بود که چرا نذاشتن داش علی با پیرهن پرسپولیس خدافظی کنه ولی این نیست. از اون نسلی که فوتبال دیدن من باهاشون شروع شد، دیگه هیچکی نمونده، علی آقا کریمی که رفت فکر کردم کمرم شکست. همین چند روز پیشا که یه جا نوشته بود راه آهن دنبالشه فکر کردم ای بابا..پس کی میای پرسپولیس داش علی؟ ولی خوابشم نمیدیدم، همین الانم نمیفهمم یعنی چی که لیگا شروع شه و علی کریمی هیچ جا توپ دستش نباشه. اون روز که بیدار شدم از وقتی رفتم زیر دوش گریه کردم، تمام بعد از ظهر رو نیمکت پارک گریه کردم و همیشه باور این که «تمام شد» بعد از گریستن اول اتفاق می افتد.

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: