سرسرا

مثل بیشتر زیرزمین های خانه های بیست و پنج-سی ساله ای بود که دیده بودم، از پله ها که پایین می رفتی یک فضای مستطیلی باریک پر از خرت و پرت بود ولامپ زرد دویستی که روشنایی اش بود. جایی آن وسط ها را خالی کرده بودند که معلوم بود هر وقت بشود همانجا بساط است. ته زیرزمین دری شیشه ای با سه پله سنگی به حیاط کوچکی میرسید. یک حیاط مثل همه ی حیاط هایی که حوض گرد داشتند.
-بشینیم؟
گفتن نمیخواست. نشستیم و پژمان سه لیتری را گذاشت زمین. بعد از آن همه سر و کله زدن با آلفرد و مادام و رامیک و یک سری اسم ارمنی دیگر گفتم این یکی واقعن محصول ساقی ارمنی اصفهانی است و امید خدا آب ترا قاطی ندارد. در سه لیتری را باز کردم، کیسه فریزر چپانده شده را برداشتم و بو کشیدم. فکر کردم این اولین و آخرین شبی است که اینجا عرق میخوریم. تابستان سال قبلش هر روزش به عرق و خیارشور گذشته بود. اگر بود ماست و چیپس یا نوشابه. اگر کسی پایه بود با پایه. اگر نبود هرشب همان عرق و خیارشور. یک بار هم حوالی ساعت یک و نیم نصفه شب که محموله را تحویل گرفتم یخچال مثل دلم خالی بود و افتاده بودم در خیابان های اطراف دنبال سوپری باز میگشتم که یک چیزی این زهرماری را پایین ببرد. دریغ از یک قرص نان. پیک اول را سلامتی من رفتند. چون شب آخر من بود. یعنی اینطور نبود که کسی به روی خودش نیاورد شب آخر است، نشسته بودیم چون شب آخر بود. و خوب منکر که نمیشود شد، سلامتی آدم که میروند، آدم دلش میخواهد هیچ وقت صبح نشود. عرقش هرچند گرم بود ولی خوش خوراکی اش می چربید.
-«مگر از خرما هم عرق میگیرند؟»
-«آره بابا، خرما، سیب، آلبالو حتا» و بعد همان شب بود که دو شقه شدند، یک سری این طرف ایستاده بودند «من آروم نگیرم اگر هم بمیرم…» به آخر شعر اضافه میکردند و یک سری اصرار داشتند که شعر با همان «… یه جنگل ستاره داره» تمام میشود. فردایش یادم نبود کی کدام طرف ایستاده بود ولی خب فهمیده بودم که کار بیشتر از چیزی که من میفهمم بیخ دارد.
با آن شامی که خورده بودیم حالا حالاها قرار نبود اتفاقی بیفتد. پیک دو و سه و چهار را پشت سر هم رفتیم. توی آن هوای گرم نمیفهمیدم چرا زیرزمین خنک بود ولی خنک بود. یک بابایی به اسم درویش جاویدان آهنگی به اسم «بابا کوهی» خوانده بود و ممد که آهنگ را پیدا کرده بود بلند شد آهنگ را پخش کند. می گفت باباکوهی تنها منجی تاریخ است که پاسخ تضرع صدا کننده را می دهد. یکی از همان آخرین بارها که هر فرصتی می شد یک توپ برمیداشتیم توی زمین آسفالت مدرسه فوتبال بازی میکردیم وسط بازی آرام می گفت:«…یه جاشم میگه عشق پانزده سانتی از آن تو..که نمیدونم منظورشو میفهمی یا نه» و این اولین بارهایی بود که بودن هم را خوش میداشتیم. حالا پنج سال شده بود؟ شش سال؟
روی پیک هفت و هشت بودیم که بهروز از همان ته که نشسته بود وسط حرف زدنمان پرید «جان من یاور همیشه مومنو بذار.» بلند شدم یاور همیشه مومن را گذاشتم.
من هیچ وقت شادمان را یاد نمیگرفتم. گفت من میرم تو پشتم بیا. گفتم فقط سر جدت وقتی میپیچی راهنما بزن که گمت نکنم. یکی دو تا زد و دیگر حوصله اش نگرفت. رسیدیم و چقدر همیشه حرف برای زدن داشتیم. گفت همیشه یک به دو سخت تر از صفر به یکه. می گفتم ولی آخر یک برای من تمام نمیشود. هیچ وقت تمام نشده بود. خوبی اش این بود که هیچ وقت نمیپرسید پس چه مرگت بود؟ چه مرگم بود؟
شب طولانی بود و حالا کسرا هم آشنا شده بود، بعدها یکی یک جا گفت بعضی وقت ها ساده ترین کلمات:‌«من به شوق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت» و گاه شاعرانه تر: «بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقیاها را پرسیدیم»
تمام آن سال ها یادم می آمد آن روز که نوشتمش«…گفتی اگر تو را از دست دهم خواهم مرد.
نه ! تو زنده می مانی ، یاد من چون دود سفید ، در باغ محو خواهد شد و تو خواهی ماند…بانوی گیسو حنایی ام! عمر اندوه در قرن ما یکسال بیش نیست»
می شد فردا هشت سال تمام شود. نشد و عمر اندوه در قرن ما یکسال بیشتر بود.

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: