رانت خوارهای سیری ناپذیر

معروف است که ولادمیر پوتین، رومن آبرامویچ (مالک کنونی باشگاه چلسی)، خودورکفسکی و برزوفسکی همگی از افسران سابق سازمان اطلاعاتی شوروی(کا. گ. ب) بودند که پس از سقوط دولت کمونیست، با توجه به قدرت اقتصادی بی مانندی که در زمان حکومت پیشین از طریق رانت به دست آورده بودند، در بازه ای کمتر از ده سال توانستند دوباره علنن به قدرت بازگردند. در این بین، پوتین،  خودروکفسکی را کله پا کرد و به زندان فرستاد. آبراموویچ و برزوفسکی پیش از آن که دیر شود، حساب کار خود را کردند، ثروتشان را از روسیه خارج کردند و کشور، دربست در اختیار پوتین قرار گرفت تا رفیق استالینِ قرن بیست و یکم کشوری باشد که مردمش در حسرت و تلاش برای دستیابی به عدالت گه گاه شباهت های جالبی به همسایه ی جنوبی خود دارند.

آماری درباره ی اینکه این که دقیقن یا حتا تقریبن چه مقدار از ثروت کشور به انحصار یک بنگاه اقتصادی نظامی و عده ای رانت خوار در آمده، وجود ندارد، فقط گاه گداری اخباری جسته گریخته از ارقامی ترسناک به گوش می رسد. ارقامی که آنقدر بزرگند و آنقدر تکرار شده اند که افکار عمومی حساسیت خود را نسبت به آن ها از دست داده است. آیا واقعن اختلاس سه هزار میلیارد تومانی و سرمایه ی چهار میلیارد یورویی بابک زنجانی از نظر رقمی تفاوتی دارند؟ تنها چیزی که دیده می شود این است که ثروت کشور در شرایط کنونی، تنها نفت است و سهم عده ی قلیلی از این ثروت، بسیار بیشتر از دیگران است.  فردی ناشناس پانصد پورشه وارد کشور می کند و هم زمان بودجه ی دارو بالا کشیده می شود. بابک زنجانی در مصاحبه اش با بی بی سی فارسی می گوید حدود 4 میلیارد یورو از سرمایه اش را مجبور شده به کشور انتقال دهد. خبرنگار متذکر می شود 4 میلیارد یورو تقریبن برابر تولید ناخالص ملی کشور تاجیکستان است. بابک زنجانی همه چیز درباره ی ثروت افسانه ای اش را تایید می کند، ثروتی که ظاهرن تنها در ده سال به دست آمده است. اما لبخندهای زنجانی در آخر مصاحبه پیرامون بی اهمیت بودن احضار دادستانی بیش از حد دروغین است.

هیچ اطلاعی درباره ی این که چند بابک زنجانی در کشور فعالیت می کنند، وجود ندارد. نام بابک زنجانی نخستین بار از طریق سایت بازتاب وارد رسانه ها شد. بازتاب پیگیرانه و از طریق منابعی نامشخص به افشای اطلاعات درباره ی فعالیت های شبه اقتصادی این فرد پرداخت، هرچند نقش دعوای دولت و حکومت در ضرباتی که زنجانی اخیرن متحمل شده قابل انکار نیست، واقعیت این است که بابک زنجانی پس از آغاز افشاگری ها، دیر یا زود به سطحی از ناامنی می رسید که به عنوان یک «بازرگان جمهوری اسلامی ایران» تن به مصاحبه با بی بی سی فارسی بدهد، مصاحبه ای که بخش عمده اش نه به فیلمهای منتشر شده در یوتیوب در پیرامون فساد اقتصادی اش، که به اخبار و عکس های منتشر شده از او توسط بازتاب می پرداخت.

اقتصاد کشور پس از پایان جنگ هشت ساله با عراق، بر خلاف ظاهر نه به سمت اقتصاد آزاد که به سمت یک اقتصاد رانتی پیش رفت. نتیجه آنکه همه چیز در کشور رانتی شد و پس از سال هشتاد و چهار کشور برای مدت هشت سال در اختیار بنگاهی قرار گرفت که رانت اساس فعالیت انحصاری اقتصادی اش بود. تحریم های جدید، فرصت دیگری برای رشد عده ای را فراهم کرد که بعضن «فیول ایران» را خرید و فروش می کردند یا در مقیاس بسیار کوچکتر، درکمتر از یک سال سهام دویست هزار تومانی شرکتشان را چهار میلیون تومان می فروختند. ثروتِ نامشروعِ این افراد را با بمب و موشک و مصادره ی انقلابی نمی توان بازپس گرفت. آن ها ثروت خود را فدای هیچ چیز نمی کنند، علی الخصوص فدای شرایط و افرادی که امکان رانت خواری به این گستردگی را در اختیار آنها گذاشته اند و در صورت ناامنی شرایط، به سادگی از همان الگوی افسران کا.گ.ب برای خارج کردن ثروتشان استفاده می کنند، تا اگر صرفه ی اقتصادی اش می چربید چند صباحی بعد دوباره به کشورشان بازگردند. مقدم بر این مطلب، گروهی که به این حجم از ثروت دسترسی دارد به سادگی می تواند با نیروی نظامی اش جلوی هر حرکت مردمی ای را بگیرد (اگر هزینه اش را به جان بخرد). شاید هیچ گاه نتوان حتا بخشی از آنچه چپاول شده را بازگرداند، در این بین آنچه محتمل تر است این است که تنها در همین ساختار است که می توان با شایسته سالاری این روند را کند کرد و به عدم بازگشتش امید داشت. اصلاحات در ساختار موجود، هزینه ی مقابله ی این افراد با تغییر شرایط را افزایش می دهد، امکان جیم شدنشان را کاهش می دهد و در نهایت، با توجه به ساختار تشکیلاتی سپاه، شانس متحد شدن در برابر یک دشمن مشترک را از ایشان میگیرد.

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

زنگ ها برای که به صدا در می آیند؟

پیشنوشت: این متن به عنوان یادداشت وارده در وبلاگ مجمع دیوانگان نیز منتشر می شود.

شناسنامه های سفید بیرق گروه نه چندان کوچکی است که مفتخرند سی سال است فریب بازی های نظام را نخورده اند و هیزم تنور هیچ انتخاباتی نشده اند. بیش از 20 درصد واجدین شرایط حتا در انتخابات ریاست جمهوری سال 76 شرکت نکرده اند؛ این آمار در سال 88 نیز حداقل 15 درصد است.

خون ما از خون پیشینیانمان رنگینتر نیست.  نورالدین کیانوری، دبیر اول حزب توده مردم ایران، در سال 73 در مقاله ای با نام مستعار در نشریه ی راه توده، مدعی امکان آغاز اصلاحات از طریق جناح چپ جمهوری اسلامی شد. فارغ از قضاوت ها درباره ی عملکرد حزب توده، شرح مختصری از شکنجه هایی که شخص نورالدین کیانوری چند سال پیشتر در زندانِ پس از انقلاب 57 تحمل کرده را می توانید اینجا بخوانید. جریان چپ پس از انقلاب 57 در ایران محتمل سنگین ترین هزینه ها شد، تعداد کشته ها و حجم حبس های تحمل شده توسط این افراد با آنچه بر سر جنبش سبز آمد، حتا قابل مقایسه نیست. با این حال اکثریت آن نیروهای انقلابی که حالا در میان سالی امید به انقلاب را از دست داده بودند و به اصلاحات روی آورده بودند، در سال 76 به دور از تشکیلاتشان که سال ها بود حذف شده بود به جریان اصلاحات اعتماد کردند. آن ها به خوبی می دانستند نه خودشان و نه تفکرشان، حداقل تا سال های طولانی، دیگر جایگاهی در ساختار قدرت آینده ی ایران نخواهد داشت.  سرگذشت گروه های ملی مذهبی هم چندان متفاوت نیست.

کاسه ی داغ تر از آش از آن اصطلاحات نغزی است که متاسفانه آن طور که باید و شاید به آن پرداخته نشده. فعالیت اجتماعی و سیاسی، پیش از هر چیز نیازمند پایگاه قدرت است و اگر گروهی یا شخصی مشروعیت قدرتش را به پایگاه اجتماعی گره زده، بدیهی است که نمی تواند از مردمی خیالی سخن بگوید که تطبیقی با جامعه ی هدف ندارد یا تلاش کند برای مردمِ جامعه تکلیف روشن کند. آموزش افکار عمومی و آشنا کردنشان با یک سری مسائل اجتماعی با دستور دادن و نشان دادن مسیر سعادت تفاوت دارد. و از طرفی دیگر آرمان های ما فقط به اندازه ای ارزش دارد که با داشته هایمان مطاقبت داشته باشد. پاسخِ «چه می شود کرد؟»

دشمن حتا نیم نگاهی هم به من و تو نمی اندازد. محمدرضا شاه پهلوی نیز بعد از کودتای 32 و تثبیتش نمی خواست در ظاهر دیکتاتور قلدر مآب باشد، برهه های بسیاری بود که جریان ملی گرا می توانست بازهم وارد جریان قدرت شود ولی آنها حتا پس از نخست وزیری علی امینی، که شاید دو سال پیشتر، خوابش را هم نمی دیدند نیز حاضر به حمایت از او نشدند، آن ها همه چیز را به بازگشت محمد مصدق گره زدند. نتیجه آن که دولت امینی با تغییر شرایط بین المللی در کمتر از 14 ماه سقوط کرد، محمد مصدق در احمدآباد در تنهایی مرد و جبهه ی ملی برای همیشه از صحنه ی قدرت در کشور حذف شد. در سال 88، رای ما را خوردند، چون زورشان رسید و زور ما نرسید. و به هیچ اخلاقی و در هیچ کجای آینده از ما قدر دانی نخواهند کرد اگر سرنوشت کشور را به آزادی رایمان گره بزنیم در حالی که هیچ راهی برای آزادی اش نداریم.

شاید میرحسین موسوی بمیرد. در شرایط امروز، ما آچمزتر از حاکمیت هستیم. طبقه ی متوسط از لحاظ اقتصادی رو به نابودی است و احتمال ظهور دوباره ی جنبش سبز، به سان آنچه در سال 88 شاهدش بودیم، بدون حضور رهبران جنبش به رویایی دور از دسترس می ماند و اگر گزاره ی «هرچقدر خراب شه، اقلن تو دراز مدت از این که اینا باشن بهتره» در سال 84 می توانست در حد محدودی محل بحث باشد، حالا هشت سال حضور جریان احمدی نژاد-مشایی در قدرت، صدای پای فاشیسمی را به گوش می رساند که می تواند به سادگی همین زیرساخت های باقی مانده در کشور را نیز نابود کند. از طرفی دیگر مدت هاست رضا پهلوی شباهتی به یک شوخی بی مزه ندارد.

مصطفی تاجزاده، چهل سال سابقه ی کار تشکیلاتی و فعالیت سیاسی دارد. سابقه ی بهزاد نبوی در این زمینه بیش از پنجاه سال است. کمتر کسی تجربه ی فعالیت دانشجویی، چریکی، حضور در قدرت حاکم و حضور به عنوان جریان منتقد قدرت حاکم را در طول عمرش تجربه می کند. محتاط تر نظر دادن یعنی در نظر گرفتن موقعیت بیان کننده ی صحبت در برابر دیگران.

سید محمد خاتمی نماد اصلاحات در کشور است. انتخابات نهمین دوره ی مجلس شورای اسلامی و رای دانِ محمد خاتمی در آن، شکننده ی هژمونی ای بود که هرچند به دلیل عدم امکان نظرسنجی مشخص نبود تا چه حد حاکم است، حداقل امکان وجودش می توانست بر قشر مهمی مشتبه شود. کمترین نتیجه ی شکست این هژمونی، نگه داشتن آخرین روزنه ی امید به اصلاحات در آینده بود. هرچند مدت هاست در ایران، هنوز برای پیش بینی آینده زود است، می توان باور کرد فرصت های چندانی باقی نمانده و جایی برای از دست دادن این تک فرصت ها  و تکرار اشتباهات وجود ندارد.

در این یادداشت تلاش شده حدالمقدور آنچه آرمان امیری در مجموعه سناریوی های انتخاباتی  مطرح کرده است، تکرار نشود.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »