اللهم صلی علی محمد و آل محمد

کجا می روم؟ دقیقن و تقریبن نمی دانم، حتا نمی دانم می روم یا نمی روم. انقدر همه چیز به اما و اگر بسته است که روزهایم به جکوز می گذرد و شب هایم به چهارراه. دوست دارم با خودم بگویم «می رم که شاه برگردم» ولی هرطور همه چیز را سمبل می کنم که این جمله رویم بنشیند، نمی شود. همه ی زندگی ام، همه ی زندگی ام، یعنی شش، هفت سال اخیرش، یک همذات پنداریِ کوچکِ  نچسبی با محسن نامجو داشتم، وقتی رفت، وقتی مزخرف شد، ترسیدم. رفتن همینطوری هم ترسناک است، یک همچین داستانی هم تنگش بیاید دیگر هیچ و بعد سعی کردم فکر کنم چیزی را از دست نمی دهم. از گنگی های یک سال و نیم اخیرم زیاد حرف زده ام (هرچند کمتر از آنچه باید)، به خنده باور کردم در یک مقیاس کوچک خنده دار مثل پیرمردهای توده ای، یا واقع گرایانه تر، وی اُ اِی بین شده ام که خرفت می شوند و بعد سعی کرده ام پشت گوش بیندازم. ولی امروز از سر بیکاری قید جکوز را زدم و رفتم کلاس زبان تخصصی عادل فردوسی پور، بلکه بفهمم اصل ماجرای هیئت فوتبال فارس چه بوده و گوشه ی همکف ابن سینا درِ کلاس چهار باز بود، قبلن بعد از هفت، هشت ماه، آن هم به زور کلاس های عمومی، خودم را راضی کرده بودم پای ام را در ابن سینا بگذارم، بعدن تا پای اِی تی اِم بانک تجارت که کنار همان کلاس چهار هست هم رفتم ولی آن زمان هنوز همه چیز یک در بسته بود که پلمب شده بود.

 می شد همه ی ساختمان ابن سینا همان لحظه فرو بریزد و فکر نمی کنم نتیجه از همان یک لحظه دیدن باز بودن در انجمن که حالا اسمش شده کلاس چهار، برایم سخت تر بود. همه چیز ریخت روی سرم، تمام سال های انجمنی که هویت و زندگی ام شد، تمام در باز کردن های سر صبح و میز شورا عمومی که نبود از طرفی و تمام آن پشت گوش انداختن ها و باور نکردن ها که همه چیز تمام شده است از طرف دیگر جلوی چشمم آمد، و حتا آن آهنگ سیاوش قمیشی که می گوید قصه همین بود تو یه برگی تو این باد. درست سه ساعت بعد از این که کارت دانشجویی ام را تحویل دادم باورم شد همه چیز تمام شده است و این ها همه هنوز مهم نبود. یادم آمد منِ خرفت هنوز دیروز زندگی ام روز آخر همان کمتر از یک ماه بند 240 بودنم است. از تمام این یک سال و نیم، به صورت تیتروار سگ دو زدن هایی در ذهنم دارم و همین. بعد سر کلاس فردوسی پور آهنگ فرشید امین هم توی ذهنم آمد «بعد از نسترن هیچی برام نمونده باقی» ولی خنده دار نبود. فکر کردم حالا احتمالن یا تقریبن دارم می روم. نمی دانم کجا ولی جایی که اینجا نیست و سعی کردم فکر کنم چیزی را از دست نمی دهم، یادم آمد نفس های آخر همان روزهایی که مدت ها فکر می کردم حاضرم بیست سال آخر زندگی ام را بدهم تنها یک روز عادی آن روزها را دوباره تجربه کنم، مدتی انفرادی بودم و در انفرادی بعد از مدت کوتاهی آدم باورش می شود چطور می تواند حسرت شنیدن یک دقیقه موزیک را بخورد، حرف زدن با رفیق و حتا یک نفر غریبه که هیچ، گوشش را تیز کند بلکه صدای پای راه رفتن یک نفر را بشنود و از دیدن بهداری که قرصهایت را آورده خوشحال شودو اگر خوش شانس باشد و کسی از سلول کناری به دیوار بکوبد از خوشحالی تنش بلرزد و همه ی این ها به کنار حسرت یک چای در جکوز با آدم هایی که می شناسی را می شود به تمام دنیا داد.

حالا احتمالن دارم می روم جایی که اینجا نیست، جایی که جکوز ندارد، آدم هایی که این هم سال شناختم را ندارد و دوست دارم فکر کنم حتا اگر من هم نمی رفتم آن ها می رفتند و حتا این روزها که الان دوست دارم فکر کنم دوستشان ندارم هم بالاخره تمام می شد، همانطور که آن روزهای قبل ترش تمام شد و «قصه همین بود، تو یه برگی توی این باد». در زبان عامیانه تر می گویند «چی فکر می کردیم، چی شد». شاید یک روز، جایی مثل پله های آهنی فرودگاه به احترام این سال ها دقیقه ای سکوت شد.

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »