چرا دوستان خارج نشین معمولن مسخره به نظر می آیند؟( از نوت های فیس بوکی)

نکته ی اول این که پیش از نوشتن این متن قصد داشتم عده ی زیادی را در آن تگ کنم، ولی الان به سه دلیل چندان مطمئن نیستم، یکی این که می ترسم کسی سهون جا بماند و شرمنده ی تگ شدگان شوم، بعد مسلمن هر آن چه گفتنی است، گفتنش در توان من نیست، این تازه منهای پراکندگی بیش از حد ذهنم است و دوری طولانی از نوشتن متن طولانی؛ دیگر این که فکر کنم این متن را بیشتر برای بعدن خودم می نویسم تا برای حمله به شخص یا اشخاص خاصی، هدف هم بیشتر در پیرامون دانشجویان خارجی است، نه شبکه های گوناگون ماهواره ای یا فعالین سیاسی اجتماعی با سابقه ی طولانی تر.
مساله ی خارج نشینی ماجرای تازه ای نیست، از اوایل انقلاب پنجاه و هفت مطرح شده و آمدن کاست و ماهواره واینترنت و انتخابات هشتاد و هشت هر کدام نقطه ی عطفی در عرضه و نمودش شده، که این هم تازه نیست و به حد کافی به آن پرداخته شده، اما همزمان شدن افزایش مهاجرت، بهتر شدن وضع اینترنت در ایران، تاسیس تلویزیون فارسی بی بی سی، انتخابات هشتاد و هشت و شاید بهار عربی، شرایط و تعاریف جدیدی از خارج نشینان نوپایی رقم زد که جدی تر از هخا و گروه عقاب ایران به نظر می رسیدند.
گروهی دانشجو، دوره ی آغاز دانشجویی یا فعالیت اجتماعی یا سیاسیشان به زودی به تغییر بزرگی مانند بیست و دو خرداد هشتاد وهشت برخورد کرد و مرز بزرگی بین تمام زندگیشان کشید، دنیا و ایران پیش از خرداد و پس از خرداد. پس از انتخابات، در حین ناآرامی ها یا بعد از آن، خواسته یا ناخواسته، ایران را ترک کردند و تلاش کردند ولو به عنوان یک شهروند ساده به سهم خود با مردم ایران و تصویری که از آن داشتند همراه بمانند، آن ها که به دنبال رشته های انسانی رفتند معمولن فجایع مضحک تری رقم زدند.
آن چه پس از انتخابات هشتاد و هشت اتفاق افتاد در بی بی سی و فیس بوک و اسکایپ توان نمایش داده شدن ندارد، هیچ کدام از ما دورتر از تجربه ی اصلاحات را در ذهن نداریم (اگر آن را داشته باشیم) و ارجاع به تاریخ، آن هم به روایت های بغض آلود و کودکانه اش، با زندگی کردن امروز و آینده فرق دارد، آنچه در تجربه ی ما از رسانه، توسط رسانه ها برجسته می شود، نه متن اتفاقات یا حتا حوادث مهم که نقاط عطف نمایی است که فقط به درد ثبت شدن می خورد، در هیچ کجای رسانه ها سرعت تغییرات جزیی و غیر جزیی جامعه ثبت نمی شود، این که جامعه ی سال هشتاد و یک ایران یا حتا تهران با سال نود و یک چه تفاوتی دارد در عروسی ها و مهمانی ها بسیار بیشتر دیده می شود تا در سرخط خبرها؛ هر روز هم که اخبار ایران را از تمام رسانه ها چک کنید متوجه نمی شوید ایرانسل یا کافی نت چطور به چشم به هم زدنی همه ی معادلات را تغییر دادند و این ها را فقط باید باشید تا ببینید، مستقل از این که چقدر در رفاه یا سختی در ایران زنندگی کرده اید و چقدر طیف دوستانتان گسترده بوده، نمی توانید متوجه شوید روزی ده تومان از عابر بانک کشیدن فقط برای خرج ساده ی روزمره ی یک دانشجو یعنی چه و هر چقدر هم ماکارونی ششصد تومانی خورده باشید، نمی فهمید کمتر از دو سال ماکارونی بشود دو هزار و پانصد تومان یعنی چه چیزهایی عوض شده. مستقل ازاین که چقدر از مدال های المپیک خوشحال باشید، تا وقتی شادی مردم را در خیابان نبینید متوجه مدال طلا برای ایران نمی شوید و این ها تفاوت های جزیی نیست.
ممکن است دانشجوی حالا ساکنِ خارج، سال ها فلسفه و تاریخ غرب و شرق و روانکاوی و جامعه شناسی و پسا استعماری خوانده باشد یا بعد از خارج نشین شدن با این کلید های اسرار آشنا شده باشد، به نظر همه ی این ها، به اضافه ی همنشینی با ایرانیان پیشتر خارج نشین شده ی اسم و رسم دار تر، جذاب است و موقعیت بخش تر، رسانه ای شدن و اسمی شدن معمولن این احساس را به همراه دارد که دلیلی برای این اتفاقات و آگاهی ها وجود دارد که پیشتر وجود نداشته، یا اگر شامل حال شما می شود و دیگر دوستان از آن بی بهره اند، مستقیمن مرهون توانایی هایی است که حالا در فرد نمود شکوفایی پیدا کرده اند و به هر دلیلی در دیگرانی شکوفا نشده اند، در حالی که اینطور نیست. آنچه در فریادهای احسنت احسنت باشکوه ایرانیان خارج از کشور و عده ای دخلی ها فراموش می شود، صورت مساله است و تجربه ی گذشته، فرد هر مقدار آگاه باشد مسائل یک کشور قابل نسخه پیچی نیستند، به علت این که تنها راه حضورش نسخه پیچی است، مجبور می شود به نسخه پیچی بپردازد و بعد از بی سوادی مردم یا دانشجویان ایرانی بنالد و هرقدر شرایط و دیگرانی بگویند والله بالله معجون هایی که آگامبن و بدیو و ژیژک و فوکو و دیگران ساخته اند هرقدر معجزه آمیز و احسنت برانگیز باشند حداقل با تطبیق هایی که دانشجوی خوشحال می دهد، قرار نیست برای این کشور معجزه کنند، معجون های مذکور آنقدر جذاب و ارضا کننده هستند که فرد نیازی به بازنگری چیزی نبیند.
ادامه ی فعالیت سیاسی یا اجتماعی در خارج از کشور به هویتی بیش از آنچه معمولن یه دانشجو دارد، نیاز دارد و فرد بیش از یک دوره اصلاحات و یک انتخابات هشتاد و هشت به حضور در تاریخ نیاز دارد، این همه ی آن چیزی است که در این هزار کلمه سعی کردم بگویم.
و تگ می کنم عده ای از دوستان را که در ذهن دارم، و علاقه دارم موضوع در کامنت ها ادامه پیدا کند.

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

عارف عزیزم

نمی دانم زمانی که این خط را می خوانی، در کدام گورستانی دارم «اینجا غروبه نازنین» منصور را گوش دهم یامبادا هنوز دارم با 60 هزار تومان چیز ترش و ترشی و زیتونی که خریده ام، خود ارضایی می کنم؛ اما نیک می دانم من در دهی از دهات شمال کشور، پسر 24-5 ساله ای را دیدم، از همانها که دوپس دوپس وار دختر بازی می کنند، یا دوست دارند بکنند، که موسیقی اش شافل پخش می شد و اگر مدیا پلیر لپ تاپ من هم شافل پخش می شد همین ها را پخش می کرد، از انصاف دور نشویم خارجی هایش شاید کمی فرق داشت
عارف عزیزم
به نقل به مضمون آقایم کیمیایی من در حوصله ی این زمان نمی گنجیدم، من از زمانی که نمی دانم کی آغاز شد، نه خارج برو بودم و نه کار بکن و نه درس بخوان و نه مردم گریز و نه آدم بشو و زن چه مقوله ای است؟ حتا دوست دختر دار بشو و پی آن بالاخره یک چیزی که باید می بود، که بتوانم در آن گه قابل عرضی شوم فرسودم، هیچ گاه حتا خیالم راحت نشد که حداقل خیال پیدا شدن همچین چیزی خِرَم را رها کند
من باید چپ می شدم که حوصله ی آن را هم نداشتم اما چند روز پیش فهمیدم بسیار بیشتر از مفهومی که از ترس در ذهنم داشتم از سگ می ترسم و با آدم که طرف باشی ممکن است بعضی وقت ها هم کسی کنارت بازی استقلال-سپاهان گوش کند یا ذوق کنی که آخر وقت پرتقالی تک رفته ای اما وقتی سگ پارس کنان به سمتت می دود و آدم دور و برت نیست زانوهایت به هم می خورد طوری که از روی شلوار لی هم صدایش را می شنوی و من چند دقیقه قبل مستراح بودم والا همیشه بدتر هم می تواند بشود
عارف عزیزم
مدتی است دیگر هافبک چپ فیکس بازی نمی کنم و ساک به دست مثل تارو هر بار مدتی این طرف آن طرف لگد بیهوده ای می پرانم حالا شاید ذخیره ی طلایی تیمی شوم و فحش بخورم، یادت هست آن روز که جلوی یونیون دیدمت، موهایت را کوتاه کرده بودی به حرم رهت دهند؟ از آن هم بدتر، می گویند خارج که باشی هرچقدر از اینجا فحشت بدهند باکَت نیست، نمی دانم راست می گویند یا نه اما ذخیره ی طلایی بودن از آش نخورده و دهن سوخته هم بدتر است
عارف عزیزم
می دانم تو از اول هم نظرت همین بود و اعمال نظر هم کردی اما من آرزوی امپراطوری داشتم، هنوز هم ردیف دارم
عارف عزیزم
حالا حالا ها می شد نوشت اما من دیگر حوصله ی نوشتنم نمی آید و هر روز احساس می کنم اره در باسنم رشد عرضی می کند، دو استاد مهندس داشتم این ترم آخر، یکی هیئت علمی یکی مدعو از شیراز،که جداگانه خواستندم آخر ترم، می گفتند پکری، به خدا روی کن، دو رکعت نماز بخوان، حکم نان و پنیر عصر دارد
عارف عزیزم
امیدوارم در خارج خوب باشی و خوب های دیگر را که دیگر نمی شود برایت دعا کرد؛ امیدوارم زودتر خارجی شوی و سگ توله داشته باشی و اگر این همه خط را که نوشته ام برایت، استتوس نکنم نقض کرده ام آن پراگراف های بالاتر را
تو.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

برای امیرحسین کمالی

تو یادت می آید دوره چه شد که دو بار دعوایمان شد، اولی پیش لرزه بود و دومی زیاد طول کشید که بعد تو، پیش دانشگاهی رفتی کنار حسین مستور نشستی؟ و اگر تو انقدر آدم نبودی که «آشتی کنی» من آنقدر ها آدم نبودم، هرچند دیگر تا مدت ها آن رابطه نشد و راه دور که نمی رویم، همین سال آخر هم باز اگر تو این همه آدم نبودی که کمکم کنی خودم را جمع کنم احتمالن یا یک روز مصیب شمس را می کشتم یا همیشه دوست داشتم یک روز مصیب شمس را بکشم
و هفت سال زیاد است، هفت سال آنجا که من ایستاده ام تمام عمرم است و دبیرستان هرچند انگار متعلق به قرن ها پیش می شود، تو همیشه یک جای تمام این روزها بودی، در پیتزا پیراشکی قبل روزهای مهم تر و حتا در صف مدرسه ی مدنی و من زیاد دوستانی داشته ام که رفته اند، دو سه ماه به زور اسکایپ و بعد انگار که مرده اند و حالا امسال که همه دارند می روند از پارسال ساده تر است جز این که من نمی فهمم تو هم بروی یعنی چی؟
و نوشتن این ها کار پر عشقی نیست، می شود هزار تا خاطره اینجا ردیف کرد که به کار نمی آید و می شود همه ی این ها را کاغذ کرد، تپاند توی پاکت، یک روز خارج لای وسایلت پیدایش کنی و زور بزنی دست خطم را بخوانی و بعد لبخندی بزنی و برگردی پای لپ تاپ ولی از این بازی ها می دانی دوست ندارم
و همه ی حرف های بهتری که می شود زد، ختم می شود به یک تصویر گنگ که از فرودگاه دارم
و آن یارو اسکاتلندی لاست می گفت:
see u in other life brother
سخت است

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

طاعونی که می رفت

چیزی که بود، آن روزها بد بود، به هر تعریفی که از بد داشتی، آن روزها بد بود، گرانی، بی اعتمادی، دروغ، ترس و سر در گمی پدر صاحب مردم را درآورده بود و هرچه در خیابان می دیدی سر در گمی بود، مردم خودشان به ترسناک می زدند، شبیه همان چیزهایی که از آن می ترسیدند، می شدند و با این که کم و بیش هنوز مُد روشنفکرهای چپ نمایشان تکیه بر همین شباهت بود، تفاوت های خود را حفظ می کردند؛ به هر امیدی، به هر نمادی چنگ می زدند خود را از آن شرایط بیرون بکشند و همان نماد اعجاب آوری که خُردی سال قبل برای مدتی از خود به دنیا عرضه کردند را بلکه حتا بهتر و بالغ تر بازسازی کنند (به طرز گسترده ای برایشان چهره ای که از خود در برابر دیگران رسم می کنند و برداشت دیگران از آن ها، مهم تر از هر چیزی بود)،هر چند روز به روز هزینه بیشتر می شد و انگار تسلیم غالب تر؛ و با این که تمام تاریخشان جز دوره هایی کوتاه فقط با واژه ی تحقیر برجسته می شد، به نظر می رسید می خواهند فکر کنند بالاخره این سراشیبی را که مدت ها به دنبال عبورش بوده اند را گذرانده اند و حالا به افتادن به سرازیری امید بسته اند، باز هم روی چیزی نمی شد حساب کرد، جز جشنواره های فیلم خارجی سال قبل و کارناوال المپیک و حتا هجومشان به ورزشگاه. می شد باور کرد توانستند جلوی با هم ماندنشان را به هر قیمتی و به هر سطحی و به هر میزانی از زیر زمینی بودن حفظ کنند.
آن چه در تمام روزهای طاعون دکتر ریو، تارو، آن کشیش و دیگران را حفظ می کرد تنها امید به این جمله بود که بالاخره روزی طاعون تمام می شود، هرچند این نه آخرین طاعون و نه آخرین مساله ی آن ها خواهد بود، اما امید آن بود که بالاخره روزی طاعون تمام می شود
حالا به نظر می رسید کتاب طاعون به صفحات آخرش نزدیک می شد.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »