پیرمردهای خرفت

قانون گذاشته اند مربی بالای ۶۵ سال نمی تواند در لیگ مربی گری کند.

عادل فردوسی پور با جباری دبیر کمیته آموزش فدراسیون تماس گرفته است و مربیان خارجی را مثال می زند که بیش از ۶۵ سال دارند و موفق اند:

فرگوسن، کاپلو هاگل و …

و با به خیال خود استدلال قاطع اش منتظر پاسخ می ماند.

آقای جباری : ولی همین آقای فرگوسن تو جام ملت ها به آقای گواردیولای ۴۰ ساله باخت.

فردوسی پور: من می تونم سرمو از دست شما بکوبم به این میز؟

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. 4 Comments »

باید می رفتم جایی خارج

باید می رفتیم، با خانواده،

جایی خارج، انگار کانادا بود. همین آدمها وخیلی سریع شد. بی خداحافظی و پنج دقیقه بعد رسیده بودیم. وقتی رسیدیم همه چیز عادی بود. انگار سال هاست اینجا زندگی می کنیم. باید می رفتم مدرسه. ورزش داشتیم و سر همان گرم کردن افتادم. بلند که شدم دورم شلوغ بود. دنبال چهره های آشنای خیلی قبل تر می گشتم. ظهر از مدرسه کنار اتوبان بودم. می دویدم. اتوبان یک لاین حصار کشیده برای پیاده رو داشت و من می دویدم. دنبال یک خط و بعد که اتوبان تمام شد به بیابانی افتادم. باید می دویدم. ادامه خط به جا پای پرنده ای تبدیل شده بود و باد می آمد. به سرعت می دویدم و می ترسیدم باد رد پا را در میان شن ها از بین ببرد. هرچه جلوتر می رفتم رد پاها به خاطر باد کمرنگ می شد. بعد روی رد پاها رد پای شغالی دیدم باز به دنبال رد پاها می دویدم تا رسیدم به تپه ی کوچکی از شن. همانجا رد پاها تمام می شد و کمی آن طرفتر ده کوچکی قرار داشت. بین شن های تپه یک لنگه دمپایی خودنمایی می کرد. دمپایی را که کشیدم همراهش جسد سبک بیرون آمد. جسد آشنا بود و من چنان با افتخار جسد را بیرون کشیدم که انتظار داشتم حالا همه ی آن ده که نمی دانستم که هستند و کجا هستند از من به خاطر کشف بزرگ حقیقت تقدیر کنند. بعد یک لحظه سربرگرداندم و جسد زیر یک بولدوزر له شده بود انگار دیگر وجود نداشت.

خواب می دیدم و در تمام مدت خواب فکر می کردم باید تمام خوابم را در اولین فرصت بنویسم.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

ربنا

ربنا صدای بزرگ شدن بود، صدای آدم حساب شدن. همقد مدیر و ناظم و معلم مدرسه شدن. صدای مسئولیت.

تلفیق بی قراری و آرامش دم افطار و شکم گرسنه ای و دهان تشنه ای که بعد از ربنا افرغ علینا صبرا یا کمی بعد از آن فراموش می شدند و به بعد از نماز حواله می شدند و عجیب فحش خور بود که چرا تمام نمی شود مُردم از گرسنگی.

و بعد صدای ربنا سال به سال و بل روز به روز، رنگ باخت در برابر زندگی که از جنمی دیگر بود و آن گونه نمی چرخید که بچه تر که بودم گمان می کردم می چرخد.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

کلمات شهید

باید بنویسم
قبل از این که کلمه ها گم بشود.
هر بار که احمد محمود می خوانم که یک نفس و یکی دو روزه می خوانم انگار چیزی می افتد جانم. در ذهنم همه ی اتفاق ها همه ی فکرهایم را داستان وار تعریف می کنم.
می پرسد واسه سیامک چی خریدی؟
اصلن انتظار همچین سوالی نداشتم. چون ساعت ۴ صبح است؟ انگار آنقدر در داستان گم شده بودم که حس می کردم سوال بی ربطی است. تازه سرهنگ سیامک و سرهنگ افشار را اعدام کرده بودند. جواب بی ربطی می دهم پی حرف می آید و حواسم نیست. از آن طرف آن یکی فحش می دهد که چرا ظهر پیچاندمش و حق هم دارد باور نکند که یادم رفته بود. حرف ها می پیچد و حواسم نیست. جواب نمی دهم مبادا کلمات را گم کنم اما انگار کلمات گم شده اند.
صدای اش در گوشم می پیچد. نمی دانم کداممان از این شبیه سازی و همذات پنداری بیشتر لذت می بریم.
حالا کلمات را گم کرده ام. حالا هیچ چیز از حرف هایی که چند دقیقه پیش می خواستم درباره ی پندار و خالد و بیدار بگویم به جمله نمی آید.کم کم انگار فکر ها هم گم می شوند و من انگار رها می شوم در خلسه ای بین این دو دنیا و چهار صبح کسی بیدار نیست و اینجا حتا طرشت سه هم نیست اتاق به اتاقش دنبال یک آدم به درد بخور بگردم.
و در سرم می پیچد«پندار ما اين است كه شهدا رفته اند و ما مانده ايم اما حقيقت اين است كه شهدا ماندند و زمان ما را با خود برده است».

انگار جمله روزهاست می خواهد تسلیمم کند.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

آقای بازپرس

سرباز و درجه دار مراقبش روی صندلی های کناری خواب بودند، چشم بندش را بالا داده بود و سعی می کرد با باز کردن پاهایش با پابندش بازی کند. دو سه صندلی آن طرف تر مردی چهل پنجاه ساله با کت و شلوار و چشمبند با صدای کم گریه می کرد.

سرباز دادسرا پرسید: جرمت چیه؟

-هیچی، الکی گرفتن.

-الکی؟

-شرارت. ریختن خونه چاقوای قصابی رو گرفتن…

-قصابی؟

-بابام قصابه

-آها، بابات همونه که دیروز گرفته بودنش؟

-آره

نگاهم می کند. از هیکل بزرگش می توانم بترسم. زیر باد کولر گازی خوابم گرفته. چشمانم سنگین شده که درجه دار مراقب بیدار می شود. خمیازه ای می کشد و متهم را با لباس آبی می بیند. با اشاره دست از او می خواهد چشم بندش را روی سرش بکشد. پسر بیست و چند ساله ی قصاب سعی می کند به بهانه ی بستن دکمه های لباسش زدن چشم بند را به تعویق بیاندازد. درجه دار هم گیری نمی دهد. از اتاق بیرون می رود. چند دقیقه بعد باز می گردد. زندانی و سربازش راه می افتند. به دنبالشان پشت در اتاق بازپرس می روم. پشت سرم یک نفر سراغ مردی که گریه می کرد می رود. طبق معمول بی نوبت پشت سر متهم لباس آبی داخل اتاق بازپرس می شوند.

-آقا شما چرا اینجایی؟

روبه روی من نشسته. با کت شلوار. با موی کم پشت و ته ریش

-واسه دفاع آخر، شما چی؟

– من پرونده دارم امنیتی.

-کی بازداشت شدی؟

-من بازداشت نشدم. می گن فیلمش هست که شعار نوشتم. با رییس اون بانکه قبلن چند بار حرفم شده. اونم اینجوری کرده.

– تو بانک شعار نوشته کسی؟

-می گه فیلمش هست. من جانباز چهل درصدم.

-فکر نکنم کمکی بهت بکنه

سر و صدای غلط کردم گه خوردم پسر قصاب می آید. بازپرس از استشهاد اهل محل درباره آزار دادن دخترها و شرارت پسر می گوید. پسر فقط گریه می کند و غلط کردم می گوید. بازپرس ده میلیون نقد به عنوان وثیقه تعیین می کند. سرباز و درجه دار و متهم به سمت راهرو حرکت می کنند.

-آزادم؟

– نه، می مونه واسه فردا

-ولی گفت امروز. خودش گفت

-گفت فردا. حرف نزن راه بیفت.

متهم روی صندلی می نشیند و با گریه می گوید: به خدا گفت امروز.

درجه دار دوباره سراغ بازپرس می رود.

-آقا شما تو نمی رید؟

-هنوز که صدام نکردند.

-برو بابا اینجا خر تو خریه که…

بلند می شود و وارد اتاق بازپرس می شود.

-اسمت چیه؟

-بلندی

-بیا اینجا ببینم بلندی. چرا شعار می نویسی؟

– من شعار ننوشتم.

-داخل اتاق می شوم و شماره پرونده ام را به دفتردار می دهم.

-من جانباز چهل درصدم.

-دیگه نیستی. جانبازیت حذف میشه. آدم از نظام حقوق می گیره علیه اش شعار می نویسه؟ اینارو تو نوشتی؟

-بله

– دست خط خودته دیگه. دست خط شعارا با دست خط اظهاراتت یکیه. سعی می کنم عکس شعارها را ببینم.

-من جانم رو فدای … می کنم. حالا بیام شعار بدم؟

بازپرس برگه ای به او می دهد و می گوید دفاعیاتش را اینجا بنویسد.

-چقدر بابت جانبازیت حقوق می گیری؟

-هیچی

-چقدر؟

-حقوق نمی گیرم.

-شغلت چیه؟

-بازنشسته ام

-بازنشسته ی کجا؟

-نیرو انتظامی

روی برگه اش نوشته من جانم را فدای … می کنم. بازپرس می گوید: دفاعیه بنویس. مردی با موی سفید و سبیل پرپشت سیاه داخل اتاق می شود. لهجه ی ترکی دارد. آمده برای پسرش ده میلیون سند بگزارد. گمان می کنم قصاب باشد.

-کجا جانباز شدی؟

-خرمشهر

-سکته قلبی کردی؟

-سه بار. الانم با بچه هام اومدم. تنهایی نمی تونم جایی برم.

-بچه هات چی کارن؟

صدایش را به وضوح پایین می آورد: -با خانومم اومدم.

-خانومت چی کارست؟ -خانه دار.

-سند داری؟

-الان که نه.

-پس باید بری زندان تا واست سند بیارن. سی میلیون.

مرد از اتاق خارج می شود. چند لحظه بعد یک مامور داخل اتاق می شود.

-حاج آقا ببریمش؟

-نه.

-آخه سند نداره.

-براش التزام نوشتم. مریضه. نمی تونه بره زندان.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »