دیگر نامش را تجاوز نمی گذارم

شاهزاده سوار بر اسب سفید که جلو چشمانم زایید، باید می رفتم شوهر می کردم.

نرفتم.

همه اش پررو بازی.

بنشین شاهزاده ی فلان دهات با کره خر نقره ای اش بلکه ناجی بشود.

هه!

بشمر!

پرده ی حجله را کنار می زنم تلاش می کنم دامادمان با آن بوی متعفنش از برق چشمانم نفرت نخواند و بداند من هم دارم رام می شوم. دیگر نامش را تجاوز نمی گذارم. می خواهم صدایش بزنم «شاید وقتی دیگر».

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

سفره پرست

چهار، پنج سالم که بود، آن موقع که همیشه سر سفره می نشستیم، خیلی احترام به سفره برای پدر و مادرم مهم بود، یک موقع پا روی سفره نگذاری، حتمن همه سر سفره باشند، سر سفره بلند نشوی و این چیزها.
بعد من فکر می کردم ما سفره پرستیم(دقیقن با همین واژه با سفره پرست) و حتمن همه ی پدر مادر ها در یکی از این جلسه ی خانوده ها در مهدکودک تصمیم گرفته اند به همه ی بچه هایی که هنوز مدرسه نمی روند بگویند ما خدا پرستیم چرا و به چه توجیه اش را نمی دانم ولی برای من که تا مدت ها تصویرم از خدا چیزی شبیه همان عکس بزرگ رسم شده با اسپری سیاه بهشتی دور میدان آرامگاه همدان بود….

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

من اینجا بد گم شده ام

بهزاد تو یادت میاد روز دوازدهم بحث بیرون رفتن که بود گفتم «حالا فردا ام بریم بیرون میگن یارو دو هفته رفته زندان انگار…»؟

با اغماض شد سه هفته…

جزیره ای از فانتزی بودن کیش می گفت از غیر واقعی بودن زندگی در آنجا، من آن زمان فکر می کردم منظورش را می فهمم…

چند دقیقه قبل تر اسم عارف را خوانده بودند می دانستم همانجا دو سه نفر پشت سر من توی صف است ولی اگر بخواهم یکی از ده لحظه ی اول زندگی ام را بگویم وقتی بود که عارف پله ی ون را بالا آمد و من خوب بودم.

من تمام آن لحظه ها خوب بودم…

هنوز هم گاه روی زمین بین آن همه پا و کفش دنبال کسی می گردم که دمپایی بدون جوراب پوشیده باشد، بدانم به جز بهزاد، عارف هم هست. من جایی میان این دو دنیا گم شده ام.

روز اول الک کاورم را سر صف پوشاند، دو روز بعد من پشت سر الک بودم، کاورش را می پوشاندم. روزهای بعد کاور هر کسی که جلوی ام بود را می پوشاندم. الک جایی این وسط ها گم شده بود و من آن روزها فکر می کردم این بیرون خیلی زود دوباره پیدا می شود.

بعد روزی که الک را بردند دیگر یاد دنیای این بیرون هم نبودم که خیال کنم آن بیرون دوباره پیدا می شود. جواد هست، امیرهوشنگ هست، یک هفته هم نگذشته بود، الک را که بردند جهان بزرگ من،که دیگر یک راهرو شده بود تنها بزرگترش را از دست داد.

بیرون آمدم، آرام که شدم فکر می کردم مشکل این است که الک نیست، مشکل خیلی بیشتر از این ها بود، زبان بیرون که بیست و یک سال برای من ترجمه می شد حالا دیگر قابل فهم نبود. من جایی شاید بین آن همه چشم که تهشان حسرت می دیدم و این که می خوستند نامشان قبل از نام من خوانده شد، گم شده بودم.

شاید پوریا یادش بیاید من همان موقع هم از غریبگی بیرون می ترسیدم.

هرجای آن روزها را بالا و پایین می کنم خاطره ی خوب نداشت، خوبش می شد روزی که مادرم گفت نگرانشان نباشم. ولی خوب یعنی چیزی که به کس دیگری هم گفتی بفهمد خوب است. والا احساس آن روزهای من به جواد و امیرهوشنگ و بهزاد و حسین و پوریا و سامان و عارف و الک و مهدی و بعد نیکنام و مجید و علی و بعد سید و جمشید و میثاق و عمو غدیر و عمو پرویز که…

که حتا همان آدمها، کوتاه مدتی بعد، آن احساس همینجا هم ترجمه نمی شود.

من جایی درست بین آن همه چشم گم شده ام.

درست بین بغل ها و خداحافظی هایشان. که من همان موقع هم می دانستم آن دنیای فانتزی که باید در نکبتش دنبال خوبی می گشتی تمام شده است.

چقدر آن خوبی ها مخدر بودند و از بازار جمع شدند.

و بعد حرف هایم به زبان اینجا نمی آید.

حالا درست متعلق به جایی هستم که وجود خارجی ندارد. مساله فراتر از گم شدن است

نوشته شده در Uncategorized. 4 Comments »

مصیبتی به نام شبکه های اجتماعی

شاید نمونه ی بارز آن چه می خواهم بگویم، به نوعی دیگر نخستین بار در بهار آزادی مطبوعت پس از مشروطه خود را نشان داد. در آن زمان عده ای «آزادی خواه» که برایشان صحبت از مادر شاه در صفحه ی اول روزنامه به عنوان مصداق عدول ناپذیر آزادی از نان شب هم مهم تر بود، سیکلی را آغاز کردند که پس از صد سال هنوز هم امید چندانی به رهایی از آن دیده نمی شود.
این که تا کوچکترین فضای بازی ایجاد می شود متاسفانه افراد بی سواد، لمپن، لوس و بی تجربه ای به لطف هر رسانه ای که در وسعشان است از دهانشان گرفته تا وبلاگ و روزنامه شروع به تحلیل می کنند. فقط کافی است چهارتا لایک و مثبت بخورند یا وارد محیطی توده ای شوند تا پشت کامپیوترشان عالم و آدم را به نفهمی متهم کنند و پیامبروار نسخه بپیچند. نسخه هایی که نمود بارز تمامشان یک چیز است: دوری از واقعیت های فضای فعالیت سیاسی و اجتماعی به علت نداشتن کنش سیاسی.
مثال بارزش را می توان در وبلاگ معروفی مانند دلقک ایرانی، سایت خودنویس و کاربران بالاترین دید.
تحلیل های کیلویی، فضای نوچه پروری و باند بازی،در فضای خود گویی و خود خندی، بسیاری از این افراد را به سیاره ای دور افتاده تبعید کرده. هرچند هنوز به علت مجازی ماندن این افراد، حضور آن ها اهمیت چندانی ندارد، دور از ذهن نیست آسیب این افراد به زودی که فضای کشور بازتر شود.
این مساله خارج از شبکه های محیط مجازی بعضن در محیط های تخیلی مانند جو دانشجویی دانشگاه امیر کبیر هم دیده می شود، آن جا که فردی مانند مجید توکلی «شرف جنبش دانشجویی» خوانده می شود و تلویحن و مستقیمن بالاتر از افرادی مانند بهزاد نبوی که سابقه ی حدود پنجاه سال فعالیت سیاسی در این کشور را دارند شمرده می شوند. مثال های این موضوع را همین اخیرن می توان در شیرین کاری های اکبر گنجی و دفتر تحکیم وحدت در دهه ی هفتاد یا جوسازی های البته ناکارآمد طرفداران کروبی علیه میرحسین موسوی پیش از انتخابات مشاهده کرد. از ذکر مثال مقایسه ی سازمان انقلابی حزب توده و حزب توده در دهه ی چهل به علت اطناب بیهوده ی کلام می پرهیزم.
نداشتن کنش سیاسی و زندگی و تحلیل در فضای انتزاعی البته فصل مشترک این افراد با گروه «هیچ» دیگری نیز هست، افرادی، احتمالن مختص ایران، که نه تنها خودشان را وقف خود ارضایی با فلسفه کرده اند، انتظار دارند دنیا را هم با نسخه هایشان بپیچند.
هیچ کدامشان تاریخ که نمی خوانند هیچ، کوچکترین اهمیتی برای تاریخ قائل نیستند.

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

من باید باشم سیاه پوش نشوند

من درد می کنم و به ستوه آمده ام و مثل یک کرم خاکی که یک پسر بچه ی چهار ساله چوب در تنش می کند به خودم می پیچم.
یک سال پیش درست همین امروز در ذهنم زنده می شود و این که آن درماندگی با این احساس فقط ظاهرش فرق دارد.
پارسال همین روز، همین ساعت هم تمام این شهر متهم بود.
بیش از این ها،
باید مکتوب شویم. جامعه شناسی، نه آن که آن احمق ها در دانشگاه می خوانند، درس سختی است. از ترمو دو و کوانتوم و الکترومغناطیس هم سخت تر است. حوصله می خواهد، حوصله نکنی، پاس نمی شود که هیچ؛ ترم بعد سخت تر و سخت تر و سخت تر.
از این جا را باید با لحن مثلن گل سرخی بخوانی، خیلی بم:«و این جامعه شناسی کوفتی» که می شود «و این جامعه شنااسی کوووفتی»:
و این جامعه شناسی کوفتی پیشنیاز همه ی چیزهایی است که می خواهی داشته باشی.
که جان می کنی آدم حساب ات کنند.
و
من نمی خواهم زندگی به صادق هدایت آن گونه می گذشت.
من صبر می کنم.
من صبر می کنم.
این شهر هنوز همه ی خبر را نشنیده است.
من باید باشم نگذارم سیاه پوش شوند.
من هنوز به ستوه نیامده ام.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

آدم

راستی بابا می دونستی من تا همین دوم سوم دبیرستان شایدم پیش دانشگاهی که بودم، هر موقع روزنامه مجله می گرفتم ته اش واسه این بود که تو یا مامان فکر کنین منم دارم آدم میشم خوشحال شین؟

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

راجع به جرم مسعود کیمیایی

این که چرا نام رضا سرچشمه مثل محسن چشمه سری است و شخصیتش هم همین قدر و این که چرا به مسعود کیمیایی انقدر واضح به فیلم های قبلی اش ارجاع می دهد موضوع بحث با سه چهار نفر است که باید شفاهی انجام شود اما:
پر واضح است که مسعود کیمیایی قصد تغییر معجزه آسا در نحوه ی فیلم سازی اش ندارد و علاقه ای هم به بیرون آمدن از آن فضا را ندارد و احتمالن علاوه بر این که احتمالن معتقد است گور بابای تمام کسایی که قرار است گیر مزخرف و غیر مزخرف بدهند، معتقد است گور پدر آنها که گیر نمی دهند یا لذت می برند هم کرده و انگار تنها برای خودش فیلم می سازد.
«جرم» مثل «گوزن ها» داد زدن است، داد زدن حرفی که آرام گفتنش هم مجوز گرفتن را به رویایی تبدیل می کند،؛ اما بعد نام 57 آوردن مساله را حل می کند، هرچند در حین فیلم به هزار جا توجیه ات که منظورم 57 نیست و به اصل گفته شده در بالا، البته کلنم گور پدرت اگر ترجیح می دهی فکر کنی من نمی دانم آن زمان کولر گازی نبوده و در یک صحنه پنجاه تا کولر گازی نشان می دهم یا مثل احمق ها روی جدول جدید خیابان زوم می کنم یا از دیالوگ «اوکی»ای استفاده می کنم.
این که مسعود کیمیایی تنها فیلم ساز داخل مانده ی داخل ساخته ای بود که یک فیلم برای ما ساخت و آن را اکران کرد، گیرم به قوانین خودش که خیلیها نمی پسندند و داد زد چیزی که از فرط بودنش دیدنش را فراموش می کنیم مهم بود. این که انگار جز مسعود کیمیایی کسی نمی توانست این کار را بکند هم انگار مهم بود.
این که هستند کسانی که فکر می کنند دل گروهبان زندان شاه نمی تواند با مردم باشد یا اینکه برای لباس شخصی چاقو کش ممکن نیست چیزی مثل مصدق مهم تر شود هم انگار همان دشمن سازی قدیمی است که اینجا به نوعی دیگر تکرار می شود.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »