شیخ!

-من که همیشه بهت رسیدم…
-آره، تو همییشه به من رسیدی، مایکل تا حالا فکر کردی من از تو بزرگترم؟ من از تو بزرگترم و تو به من می رسی؟ فردو برو فلان کارو بکن، فردو برو سراغ فلانی! من خودم می تونم از پس کارا بر بیام. من خودم می تونم اوضاع رو اداره کنم.
پدر خوانده ی 2( نقل به مضمون)
فردو، برادر بزرگتر مایکل کورلئونه، خانواده و مایکل را به علت احساس تحقیر و به قول مایکل حماقتش به دردسر بزرگی می اندازد و در نهایت، پس از حل ماجرا و به دستور مایکل کشته می شود.
شیخ مهدی کروبی عزیز ماست و کاندید رای گرفته ی من و بسیاری دیگر در انتخابات 88. اما گاه هنوز همان مهدی کروبی پای ثابت بیست و سی سال 87 و پیش از آن می شود. همان مهدی کروبی که از سال 84 تصمیم گرفت خودش از پس کارها بر بیاید. ایشان یا متوجه نشده منظور میرحسین موسوی از مدیریت بیست ساله ی اخیر کشور مدیریت یک شخص خاص است، نه در ابتدا دو نفر و سپس یک نفر یا ظاهرن شده به قیمت شکستن در دانشگاه امیرکبیر می خواهد خودش اوضاع را اداره کند.
مهدی کروبی در یک سال و نیم گذشته بزرگ این جنبش بوده. اگر او در این یک سال و نیم تنها مساله ی مطرح کردن و پیگیری تجاوز در زندان ها را هم انجام داده بود، دین خود را به این جنبش ادا کرده بود، حال آن که به عنوان مرد دوم این جنبش همواره توانسته همراه بزرگ و دلگرمی ثابتی برای مردم باشد. اما مصاحبه ی اخیر مهدی کروبی و حملاتش به هاشمی…

یک سوال از آنها که فقط غر می زنند

از آن جا که در ادعاهای دوستان خودنویسی و امثال نیک آهنگ کوثر انگار فرقی بین فردی مانند صادق خلخالی و میرحسین موسوی در وجود آن فضا در دهه ی شصت در کشور وجود ندارد، اگر میرحسین موسوی نبود و امروز صادق خلخالی در جایگاه میرحسین موسوی بود و رسمن از سابقه اش ابراز ندامت می کرد و تونس وار با نظام حاکم برخورد می کرد، آیا باز هم پای کامپیوتر در حال غر زدن نبودید؟
پی نوشت:هنوز هم در بالاترین گاه کامنتهایی دیده می شود که ارزش خواندن داشته باشد، زیر لینک پیام ویدیویی فریبرز رییس دانا، که در آن رییس دانا اعلام کرده بود امیدوار است بتواند زحمات کسانی که برای آزادی اش کوشیدند را جبران کند، شخصی پرسیده بود یعنی چطوری جبران کنه؟ توسط شخص دیگری پاسخ خورده بود: یعنی میاد اینجا آیدی می گیره به لینکامون مثبت می ده.

کریسمس 2011

خیلی هم کار خوبی کرد. همه جای دنیا هم از این طنزها ساخته می شود. بعضی قسمت های کار مانند بخش روانشناس-منهای قسمت تلفنش- واقعن تفاوتی با برنامه های روانشناسی این شبکه ها نداشت و از فرط واقعیت داشت مانند آن ها کسل آور می شد.
حرفی در این که این برنامه به احتمال زیاد سفارشی بوده ندارم، شنیده ام که خشایار الوند هم در مصاحبه ای تلویحن این موضوع را تایید نموده است. ولی فارغ از این موضوع. به نظرم تنها بخش بد این برنامه، که کمتر کسی هم در فضای وبلاگستان به آن اعتراض کرد بخش پارک دانشجو بود که به راستی شرم آور بود و هرچند شاید انتظار زیادی باشد من از مهران مدیری انتظار مسخره کردن هیچ نوع اقلیتی، به صرف اقلیت بودن را نداشتم( خود واژه ی اقلیت جای بحث دارد). اما چرا نمی توان به کسی گفت این کاری که شما می کنی، این نوع پول طلب کردن شما، این کلاشی شما، از نظر ناپسندی از دید من معادل ناپسندی کار کسی است که مادرش را می فروشد؟ اصلن جدای از این موضوع چرا نمی شود با این چنین موضوعی شوخی کرد؟
شهرام همایون قهر کرد؟ به درک اصفل الصافلین(ممکن است غلط املایی داشته باشد) که قهر کرد. مرتیکه ی مرغ…
قهر کرد یعنی کرکره ی مغازه را پایین کشید. و رفت دنبال یک شغل دیگر؟ وای نه آقای همایون شما بیا ما شما رو دوس داریم. ما فقط شما رو داریم. شما ام که نمیشه از گشنگی بمیری. بیا اینجا یه سری آدم که پای تلویزیون فحش می دن هستن که نونتو می دن براشون ژانگولر بازی دربیاری. با اون علیرضا نوری زاده، شو من کلاش تر از خودت.
من بعد از دیدن این کار، به این فکر کردم که چقدر بخش زیادی از این ملت تا دو سه سال پیش بی کس بود و چقدر جنبش سبز و رسانه ای مانند بی بی سی پشتوانه ی بزرگی در زندگی ماست.
پی نوشت:خودم هم متوجه شدم که زیاد پست منطقی ای ننوشتم، ولی دست خودم نیست. «زورم می گیرد». از آنجا که تهرانی های برف ندیده نمی دانند «زورم می گیرد» یعنی چی، «زورم می گیرد» یعنی حرصم در می آید. البته کمی شدیدتر.فکر می کنم نباید از این قرص ها در روز بیشتر از یکی بخورم. نتیجه اش می شود پنج پست در پنج ساعت و هنوز انرژی دارم بین محاسبه ی تنش و کرنش بازهم بنویسم.

آیت الله خلخالی-2

این ادامه ی بخش هایی از خاطراتی است که خواندن متن کاملش در آشنایی با شخصیت تیره ی معروف سال های اول انقلاب بسیار رهگشاست.
بعد معلوم شد که بمب گزار، اصلن خود کشمیری بوده است. در حالی که ما ابتدا تصور می کردیم او جز شهداست. حتا سه تابوت تهیه کرده بودند… حال آن که او عامل نفوذی مجاهدین خلق و بمب گزار بوده و فرار کرده است… او به قدری مورد اعتماد آقای رجایی بود که اسناد سری و فوق سری دولت را نگهداری می کرد و آقای رجایی به او اقتدا می نمود.
صفحه ی 329
{در جلسه ی خصوصی مجلس پس از انفجار دفتر نخست وزیری گفتم:} ما باید برای پیشگیری از این اعمال خائنانه خود را جمع و جور کنیم و افرادی قاطع را روی کار بیاوریم تا تب وتاب و دلهره و نگرانی مردم که امروز صد در صد است مثلن به بیست درصد تنزل دهد و این نمی شود مگر با روی کار آمدن نخست وزیری قاطع. خدا می داند که در این گفتار غیر از خودم کس دیگری مورد نظرم نبود…البته الزامن شخص خودم مطرح نبود…
صفحه ی 333
ما به دفتر امام رفتیم و طبق معمول از هر دری سخن به میان آمد و گفته شد: زمان آن فرارسیده که مقبره ی پهلوی خراب شود…ما حدود دویست نفر با هم جمع شدیم و با بیل و کلنگ به طرف حضرت عبدالعظیم به راه افتادیم… حدود ساعت 4:30 بعد از ظهر بود که از طرف بنی صدر پیغام آوردند که دست از تخریب مقبره بردارید. من اعتنا نکردم ولی کم کم کار جدی شد و آقای میرسلیمی سرپرست وزارت کشور نامه ی رسمی مرقوم و اعلام کرد دستور از طرف شورای انقلاب و شخص گفتم بنی صدر است…گفتم به بنی صدر بگویید هرچه می خواهد طبق مقررات انجام دهد… اطراف مقبره را گروه مسلح فداییان اسلام در محاصره داشتند و پاسداران هم مواظب اوضاع بودند…کمی بعد جناب حاج احمد خمینی برای دیدن مقبراه و در واقع برای تقویت روحیه ی اینجانب به آنجا آمد و افراد مستقر را تشویق کرد و این عمل به ما فهماند که امام با تخریب مخبره مخالفتی ندارند
صفحه ی 341 تا 343
{ابراهیم یزدی و عباس امیرانتظام در کار دادگاه های شرع کارشکنی می کردند}…مستقیمن خدمت امام رفتم و عرض کردم ابراهیم یزدی می گوید که جز شورای انقلاب است و نمی گذارد من به کارها رسیدگی کنم. او در همه ی کارها دخالت می کند و نمی گذارد من رسیدگی کنم. امام فرمو او جز شورای انقلاب نیست و زورش هم به تو نمی رسد، اگر آمد آنجا یقه ی او را بگیر( سپس اما یقه ی مرا گرفت و گفت: اینجوری) و از پله ها پایین پرت کن تا بیاید پیش من و من جواب او را می دهم.
صفحه ی 361
وقتی که چشم خسروداد را بستیم و او را نزدیک نصیری نشاندیم. نصیری از او سوال کرد: این ها می خواهند با ما چه کار بکنند؟ خسروداد گفت: یک مشت کمونیست به ظاهر مذهبی می خواهند ما را اعدام کنند.
صفحه ی 368
بخش اول این مطلب را اینجا بخوانید:
https://bamdadesaranjam.wordpress.com/2011/01/15/%d8%a2%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%ae%d9%84%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c-1/
پی نوشت: اگر آرمان مایل باشد، درباره ی انتقادش، منطقی تر از پاسخی که در کامنت دادم صحبت می کنیم و اگر پاسخی درباره ی این کار برای درج در اینجا دارد(یا هر کس دیگری که به این کار انتقاد دارد) این وبلاگ صمیمانه پذیرای مطالب شماست.

سی هزار تومان اینترنت رایگان

خانمی تماس گرفتند می فرمایند که شما برنده ی سی هزار تومان اینترنت رایگان شرکت نمی دونم چی چی پیشرو شدید. با 1440 ساعت استفاده و اینا
می گم: خوب
می فرمایند: آدرس بدید براتون ارسال کنیم.
می گم یعنی همینجوری الکی منو انتخاب کردین؟
می فرمایند: حالا شما انتخاب شدید دیگه، آدرستونو بدین براتون می فرستیم.
-خیابون کاشا…
-فقط هزینه ی پیک 4300 تومن میشه باید خودتون بدین.
-چرا آخه؟ خوب مگه نمی گین منو انتخاب کردین سی هزار تومن اینترنت رایگان بهم بدن؟
-چرا
-مگه عاشق چشم و ابروم بودین؟
-لابد بودیم دیگه
-خوب اگه عاشق چشم و ابرومین، پول پیکمم بدین دیگه
-اوووو حالا 400 تومن خیلیه؟
– نمی خوام. اصن نمی خوام.
-خدافظ
-خدافظ
بعضی وقتا فکر می کنم این که اصالت آدم مال کدوم شهر باشه، خیلی بیشتر از اینا که فکر کنی مهمه.
پی نوشت: از برد امروز عراق خوشحال شدم و از برد ایران نیز. و از برد عراق خوشحال شدم نه باخت امارات.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

صادق هدایت دروغ می گفت

همیشه برایم سوال بود، چرا مسعود کیمیایی آخر «داش آکل» را عوض کرد و این چه کاری بود که کرد؟ اما حالا فکر می کنم مسعود کیمیایی آخر داستان را عوض نکرد، فقط همه ی داستان را تعریف کرد.
داش آکل، کاکارستم را پس از آن ضربه، زد و بعد مرد. صادق هدایت دروغ می گفت. والا می شد سالها زودتر مرد و بوف کور را روی دست این دنیا نگذاشت.

آیت الله خلخالی-1

این روزها و در گیر و دار امتحان ها کتاب جالبی پیدا کرده ام که با وجود نام فریبنده اش پیشتر فرصت خواندنش نصیبم نشد؛ کتاب خاطرات آیت الله صادق خلخالی، قاضی معروف دادگاه های اول انقلاب به قلم خودش است که نسخه ای که من در دست دارم در سال 79 توسط نشر سایه چاپ شده است. گویا چاپ این کتاب در آن زمان واکنش های تندی به همراه داشته و خود آیت الله خلخالی در مقدمه ی کتاب می گوید چاپ این خاطرات را «شرم آور» دانسته اند، البته خود حاج صادق در ادامه پاسخ داده چطور خاطرات علم وبختیار و شاه شرم آور نیست، خاطرات من شرم آور است؟ شاید آنچه در صفحات اول کتاب بیش از همه چیز به چشم می آید احترام خاص صادق خلخالی به آیت الله منتظری است که با وجود چاپ کتاب پس از عزل آیت الله منتظری از قائم مقامی رهبری و سخنرانی سیزده رجب، در تعریف از آیت الله هیچ کم نگذاشته است.
اینها از کمونیستها بدترند و اعمالشان تصفیه های خونین استالین را به خاطر می آورد. آنها به گناه کار و بی گناه رحم نمی کنند و روی تاریخ بشریت را سیاه کرده اند.
درباره اعضای نهضت آزادی و مجاهدین
صفحه 177
امام حاضر بود که استعفای آقای بازرگان را بپذیرد. حتا یک بار گفته بود: بگویید آقای بنی صدر بیاید و حکومت را تشکیل دهد.
صفحه ی 284
توده ای ها با جمهوری اسلامی ایران همکاری می کردند و فعالیت آنها چشمگیر بود از جمله آقای کیانوری و آقای علی خاوری… آنها اطلاعات بسیار خوبی به مقامات جمهوری اسلامی می دادند.
صفحه 287
مغز متفکر آن ها، آقای احسان طبری چندین مقاله علیه مرام کمونیستی و به نفع اسلام در زندان نوشت که البته به محتوای آنها اعتقاد نداشت و معلوم بود که دروغ می گوید و به این وسیله می خواهد عده ای را بفریبد یا تبرئه شود؛ البته او توانست به کمک همان مقالات تبروه شود.
صفحه 288
وقتی که به نوشته نگاه کردم دیدم ایشان حکم قضاوت شرع و دادگاه های انقلاب را با خط خویش به نام اینجانب نوشته است… عرض کردم من زحمت کشیده ام وچیزهایی بلدم، می ترسم چهره ام در تاریخ انقلاب خونین جلوه گر شود و دشمنان اسلام علیه من تبلیغ کنند… امام فرمود من از شما حمایت می کنم، وانگهی به چه کسی بدهم که بتوانم به او اطمینان داشته باشم؟
صفحه ی 291
گفته می شد که در این حادثه ی حولناک {بمب گزاری در دفتر حزب جمهوری اسلامی} حدود 74 نفر جان خود را از دست داده اند؛ ولی بعدن معلوم شد که هشتاد نفر شهید شده اند.
صفحه ی 310
هیئت مبعوث از طرف امام شکنجه در زندان ها را نفی می کردند، ولی بنی صدر با وقاحت تمام فریاد می زد که: شکنجه در ایران از زمان شاه هم بدتر است.
صفحه ی 319
بنی صدر چند روزز قبل از صدور رای مجلس، از کاخ ریاست جمهوری ناپدید شده بود. آقای قدوسی دادستان انقلاب می گفت: امام فرمود که بنی صدر را تعقیب نکنیم.
صفحه ی 321

تلاش می کنم بخش دوم و احتمالن سوم آنچه در این خاطرات به نظرم خواندنی آمد را به همراه گزینشی از صد صفحه ی اول کتاب که درباره ی روابط آیت الله خمینی و آیت الله بروجردی وفداییان اسلام است، را در چند روز آینده بنویسم.

عبدی، نامجو، شاهین نجفی تو شبای پر سرما

من از موسیقی هیچ چیز خاصی نمی دانم، حتا سبک ها را هم به خوبی نمی شناسم. ازعوام هم عوام ترم در موسیقی و موسیقی را تنها شنیده ام. این را به مقدمه گفتم که بگویم مطلب زیر تنها دید من است و همانطور که مشخص است هیچ نگاه موسیقایی ندارد.
از تتلو و ساسی مانکن و رپ و هیچ کس و زد بازی که بگذریم، از بین آنها که در چند سال اخیر در بین خوانندگان ایرانی بیشتر دیده شدند شاهین نجفی می ماند وعبدی بهروانفر و محسن نامجو. اولی معروف به «صدای اعتراضی» بودنش، دومی با «شهرت زیرپوستی» شنیده شده به شعرها و شجاعتش و شاید سبکش، سومی معروف به تلفیق بی سابقه اش و حواشی و تابوشکنی هایش.
اما موسیقی و شعر شاهین نجفی بر خلاف آن دو خواننده ی دیگر محصول ایران نیست. شاهین نجفی از ابتدا در خارج از ایران کار کرد و آلبوم اولش را بیرون داد، آلبومی که در بین نسل بیست-سی ساله ی ایران بسیار مورد تحسین قرار گرفت. شاهین نجفی از رپ به متال و راک هم جستارهایی زد اما بارزترین ویژگی شعرهایش و شخصیتش، شعار بود.
شعار…شعار…شعار…
«ما که فحش ناموسی ندادیم که». فارغ از هرنوع دیدگاهی نسبت به موضوع مردسالاری و اعتقاد به حقوق برابر برای زنان، بیان جمله ی فوق از طرف کسی که حداقل در یک آهنگ ادعای صدای اعتراض زنان بودن را دارد یادآور همان جمله ی صادق زیباکلام درباره ی معصومه ابتکار است که «گل بگیرند مملکتی که اصلاح طلبش شما باشید». کوتاه نکردن مو تا زمانی که معلوم نیست دقیقن چه زمانی است،»آدما امروز دو جنسن یا نامردن یا که زن» و بی شمار جمله ی دیگر در کنار نام آهنگها در دو آلبوم اول شاهین نجفی در همین یک خط خلاصه می شود: اشعار شاهین نجفی یک مشت شعار کودکانه است. شاهین نجفی نه دردهای فردی را می فهمد، نه زندگی در ایران را. اشعارش بیشتر مانیفیستی است یادآور جملات امام در صفحه ی اول کتابهای درسی.
محسن نامجو اما واقعی است، یا حداقل تا امروز بوده. معشوق با زلف بلوند، صبحونه ی سیگار و چایی،آرامیدن پارک وی بر چمران، کپی پدرخوانده، ماکارونی، پونز،تمبر هندی، موز هستی، مارکوزه ی من و دیازپام ده مستقل از نگاه شنونده به موسقی نامجو بخشهایی از زندگی اش هستند و پیش از نامجو هم اگر کسی این مسایل را وارد شعر و موسیقی کرد، توفیقی در دیده شدن و شنیده شدن نیافت با این حال نباید از این موضوع آسان گذشت که حجم قابل توجهی از آنچه که به پای محسن نامجو نوشته شد، چه در موسیقی و چه در نو آوری و چه در تابوشکنی، حاصل کارها و همکاریهای دیگرانی بود که با مشهور شدن نامجو و تا حد خوبی به لطف مستند «آرامش با دیازپام ده» حذف شدند. شاید بارزترین این افراد همان هم دبیرستانی نامجو، عبدی بهروانفر است که تا امروز به حد شایسته شنیده نشده. کارهای عبدی گستردگی کارهای نامجو را ندارند اما فکر می کنم بخش گم شده ی موسیقی ما و گم شده ی فکر ما هستند. موسیقی ای که نمونه ی خارجی اش برای زندگی ما ملموس نیست. من کارهای عبدی را تا حدی موازی کارهای نامجو در مثلن آلبوم عدد می دانم چه با این که این دو شاید در کارهای شنیده شده شان تنها همان دو آهنگ «وق وق سگ» و «رفتم سر کوچه» به هم می رسند به خوبی مکمل هم بودند و ای کاش بیشتر با هم کار می کردند.
عبدی جای بیشتر شنیده شدن بسیار دارد که با تنها خواننده ی شعر و موسیقی «واقعی» این روزهای ماست. کدام آهنگ در ده سال اخیر حستان به فردی را مانند آهنگ «تقدیم به تو ای که دوستت دارم» با ساده ترین کلمات اینچنین شیوا و کامل بیان کرده است؟
بخواب تا آخر فردا
که پس فردا گل تنها باید پاشی بری جای من تنها
توی سرما
همه اش اینه
بخواب آروم
پی نوشت: بر خلاف میلم پست طولانی شد، شاید بعدن درباره ی هر کدام پستی جداگانه نوشتم.

مال خر

تا به حال به ابهام معروف جمله ی «اقتصاد مال خره» فکر کرده اید؟
شاید هم اقتصاد علم نیست و تمام این ها را استعمار به خوردمان داده است.
شاید هم قضیه به صد تومان افزایش کرایه تاکسی و دوبرابر شدن قبض اب و برق و گاز ختم شد و با ماهی صد تومان بنزین زدن و صد تومان هم پول قبض دادن عادت کردیم، اگر هم دخل و خرجمان با هم نخواند سیم کارت اعتباری می اندازیم.
به
حمدالله
تا به حال به ابهام معروف جمله ی «اقتصاد مال خره» فکر کرده اید؟

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , , , . Leave a Comment »

American Dream

اینجا یک نفس، خواب و رویا، کابوس و شعر را باور کنی خرخره ات را با پیت حلبی می برند. «روزی افشین امپراطور»، «شاید آخرین روزهایش» را در ایران می گذراند. به طرز آزاردهنده ای هیچ احساسی نسبت به این موضوع ندارم. می خواهم داشته باشم اما ندارم، می خواهم به پیروزی و شکست آخرآخرین کسی که قهرمان وار دوستش داشتم احساسی داشته باشم و نمی توانم. این هم از قامت ناساز بی اندام ماست؟
چندان هم اهمیتی ندارد، این جا حکومت و دانشگاه و خیابان و جنبش ملی، سربازهایی تربیت می کنند که حتا اگر بخواهند هم نمی دانند. نمی دانم چه چیزی را نمی دانند.
من هم رویایی دارم، که فردا امتحان ترموی خوبی بدهم، بعد هم چهار امتحان خوب دیگر بدهم. بعد این وسط ها از مصاحبه ی علی مطهری خوشحال شوم و از بند مربوط به رحیمی نامه ی احمد توکلی و نامه ی پدرخوانده. بعد به رویاهای کوچک فکر کنم که روی هم سوار می شوند هرچند هیچ وقت رویا نمی شوند. من رویایم را به میل دوست دارم یا به اجبار نمی دانم، اما نمی خواهم در این گم شدگی هم هیچ گهی نشوم.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . 2 Comments »