لبخندی در برابر آتش

این متن مقاله ام برایم ویژه نامه ورودی های نشریه «دانشجو» ست که امروز منتشر شد.
برای بیشتر ورودی های هر سال، فضای جدیدی که انتظارشان را می کشد و نام بزرگ دانشگاه شریف آن قدر اسرار آمیز هست که از چند روز مانده به ثبت نام هرکدام در ذهن خود هری پاتری بشوند عازم هاگوارتز. هاگوارتزی که اگر هیچ چیزش جادویی نباشد یک امتیاز غیرقابل کتمان دارد: برای همان بیشتر ورودی ها شریف مانند برچسبی است که قرار است آن ها را برای همیشه از ماگِل های عادی که همسایه و هم مدرسه ای و پسرخاله و دخترداییشان بودند، جدا کند.
برچسبی که معمولن خوب می چسبد. هرچند، چند ماه بعد برای هری پاترِ ما، شی ای مانند دماغ می شود که نبودش دیگر قابل تصور نیست. ریاضی یک به تنهایی همه چیز را برای همیشه تغییر می دهد.
یک نیمکت، ساعت یازده شب، پارک جلوی خانه، به نوشتن متنی فکر می کنم برای مخاطبانی که همین دو سه سال پیش خودم یکی از آن ها بودم و امروز انگار مرزها از هم دور افتاده ایم. نور آبی مهتابی بالای سرم انگار تمام آن چه از ترم اول در ذهنم مانده از برابرم می گذراند. خیره به سنگ فرش روی زمین می خواهم در ذهنم دوباره دبیرستانی شوم از مدرسه به دانشگاه بیایم اما انگار دانشگاه، با تمام آدم هایش، با کلاس ها و خوابگاه و جکوز و انجمن و بسیج و روزهای امتحانش چنان با وجودم عجین شده که جز تصویری گنگ از همین دو سه سال پیش چیزی برایم باقی نگذاشته. و انگار در این بین احساس من به آدم ها و کلاس ها و خوابگاه و جکوز و انجمن و بسیج و امتحان و حتا رنگ دیوار ها هم نتوانسته «من» ای را جدا از دانشگاه حفظ کند.
چندان مهم نیست حتا سه سال دیگر هم ساعت شش صبح با شوق و شور راهی دانشگاه بشوی مبادا فلان کلاست را از دست دهی یا شش ماه نشده چپ و راست از دانشگاه آمدن در بروی و آشکار و نهان در و دیوار دانشگاه را هم به فحش بکشی، یا هر کجای دیگر طیفی با این دو سر باشی؛ پیش از آن که متوجه بشوی، «شریفی» شده ای. «شریفی» شدن هرچند ظاهرن بی شباهت نیست به همان برچسبی که ابتدای نوشته گفتم، با آن یک تفاوت اساسی دارد: «شریفی» دیگر برچسب نیست. تو مستقل از این که یک عضو عادی سیستم شمرده شوی یا به خیال خودت یک عضو طغیان گر، قواعدی را می پذیری که نانوشته و تصویب شده چهل و پنج سال بودن این دانشگاه است. قوانینی نامریی و در عین حال تا به آن حد انعطاف پذیر که شاید هیچ گاه متوجه بودنشان نشوی تا سر برگردانی و فلان دوستت در امیرکبیر و بهشتی و … را ببینی. «شریفی» شدن. مثل «دانشگاه تهرانی» شدن «امیرکبیری» شدن «صنعتی اصفهانی» شدن «خواجه نصیری» شدن.
و دانشگاه شریف، تقریبن مستقل از رشته شما، یک موقعیت ممتاز در اختیارتان قرار می دهد. فرصتی که در سال های بعد نه این گونه مجال تکرار دارد و نه سن، اجازه درخشان شدن این گونه ی موقعیت را می دهد. محیطِ (شاید جو کلمه مناسب تری باشد)دانشگاه شریف دانشجو را به سمت سخت کوشی سوق می دهد. مستقل از این که عاشق رشته کذایی که در آن قبول شدید باشید یا برایتان درس فقط چیزی که باید خواند تعریف شده باشد یا تمام آن چه دانشگاه با زرورق و به لطف اکثریت غالب به خوردتان می دهد بخشی از نیازتان را بر طرف نکند. در این بین عاطل و باطل ماندن مثل همان توپی است که گل نکردنش سخت تر از گل کردنش باشد. همت می خواهد دانشجوی این دانشگاه باشی و تمام تلاشت را نکنی تا در موضوعی حرفی برای گفتن داشته باشی.
هرچند آنچه اکثریت به دنبال آن می رود همان معدل آوردن و ریکام گرفتن است، برخی در این متد هضم نمی شوند. انگار، محیط جدید یا سن جدید خلایی درتو تزریق می کند که با درس و نمره گرفتن بر اساس چشم و هم چشمی و آن کار ها که بقیه هم دانشگاهی هایت شبانه روز می کنند، پر نمی شود.
وقتی این خلاء آرام آرام انگار به دنبال غریبه انداختنت در دانشگاه می آید هنوز دانشگاه شریف برایت دلگرمی بزرگی دارد. انسان هایی که هر کدامشان روزی این خلاء را حس کردند و آرام آرام کنار هم جمع شدند(این هم از همان قوانین نانوشته چهل و پنج ساله اخیر است). با هم در همین دانشگاه که گاه بیش از آن چه فکر کنی بی رحم می شود توانستند خلاءِ موجود خود را با باز تعریف شرایط و حتا باز تعریف دانشگاه به کمک هم از بین ببرند و این ساده ترین تعریف انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شریف، مستقل از سیاست روز و گذر این چهل و پنج سال برای من بود.

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. 4 Comments »

روزنوشتهای کودتا

هنوز همین جمع های کنج عزلت گزیده، از دنیا دور افتاده که دنیا را با فیس بوک و جمع های خودمانی فتح می کنند. هنوز هم مچبند سبز باران کوثری، بیانیه و سخنرانی هر از گاهی میرحسین موسوی، جان کندن برای ماندن.
کار دیگری نیست. آن روزها، آن امید فلج کننده اشتباه بود. ما هستیم و دولتی برآمده از کودتا، که زور دارد، خیلی زور دارد و ما هستیم که نمی دانیم حتا چه هستیم. نه به انتظار روزی که نمی دانیم چیست و روزی که چیزی خوب شود، به انتظار هیچ چیز نیستیم. خیال روزی که دولت کودتا نباشد هم ترسناکتر از باور شده است. و ترسناکتر این که رفتنش هم درد چندانی دوا نمی کند.
جمعی مردمی که قرن ها از هم دور افتاده اند.
انگار این مسیر خطی تغییری یک شبه می طلبد.
تغییری که تمامن افسانه است.
سخت
شاید
سخت
ما اما هنوز نفسی
برای یک ثانیه ی دیگر که نمی دانیم.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , . 6 Comments »

ممنونم آقای عباسپور

برای ما که حتا از امروزم کمتر دیده بودیم، تابستان هشتاد و هفت عزایی عمومی بود که در آن از خیالم هم نمی گذشت می شود لحظه ای شاد بود از این مهندسی نفت شریف.

و آن روزها از خیالم هم نمی گذشت دو سال که نه، هفت هشت ماه بعد هیچ کس، خودمان هم، یادمان نمی ماند چه روزها را له شدیم و آرزوهای بچه دبیرستانی هایی هفده هجده ساله که با شیرین کاری ای به نام بومی گزینی دود شد، خواب شد و انگار هیچ وقت نبود.

امروز، تمام هشتاد و هشتی ها، هشتاد و نه ای ها، من و خیلی های دیگر یک تشکر به عباسپور نماینده مجلس فرمایشی هشتم و چند نفر دیگر بدهکاریم.

برای تمام خواب هایی که به سرنوشت خواب هم دوره ای های من دچار نشد.

از تابستان هشتاد و هفت ورودی های هشتاد و هفت در تاریخ هیچ چیز، هیچ چیز نماند و به همین سادگی این داستان می شد تکراری شود مثل همه ی آن ها که مثل همه آن های دیگر در دهه شصت چیزهایی جز محدودیت های زندگی روزمره شان بود که «در ذهن ما هم نمی گنجد

تمدن ما

تمدن ما کهنه است یا کهن؟
*حاجی واشنگتن، علی حاتمی

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

خاطره خود کلانتر جان است بر سرت بشکند خراب شود

کوشعبا سریعتر از آن چه در ذهنم می گذشت خشک شد و انگار با آن باغ آدم هایی که این باغ با آنها تعریف می شدند هم یکی یکی خشک شدند. پیر شدند، ازدواج کردند، سربازی رفتند و در تصادف کشته شدند. دیگر هیچ گاه در خانه پدربزرگم سفره برای چهل پنجاه نفر پهن نشد و این روزها 1311 مرا از روزی می ترساند که حسرت همین کمتر از یک روزهای باقیمانده را بخورم.
آفت جنگ نو گلنگدن است…

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

تخت گاز

در ستایش بی بی سی بیش از یک پست باید نوشت، فقط خواستم پیشنهاد کنم برنامه «تخت گاز» را چهارشنبه ها ساعت نه از دست ندهید

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , . Leave a Comment »

کاش آشوبی را بگریزیم

در حالی که این روزها شایعات مریضی خواص با بصیرت و کل کل های احمدی نژاد و آیت الله خامنه ای معمولن پرهوادارتر است بین خبرهای دیشب بی بی سی خبری وحشتناک پوشش داده شد.
کشیشی در آمریکا قصد دارد به مناسبت سالگرد یازده سپتامبر مراسم قرآن سوزی به پا دارد.
برای من هم این سوال وجود دارد که چرا بعد از نه سال باید شاهد واکنشی به این صورت باشیم و چه کسی از این موضوع سود می برد؟ و آیا رواست شک به این که مبادا این موضوع هم مانند داستان شبکه های لس آنجلسی دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد باشد و روزی چک رییس فلان سازمان در وجه کشیش مذکور رو شود؟
آقای کشیش در مصاحبه ای که بی بی سی پخش می کرد می فرمود: جهان باید متوجه شود مسلمانان چه قدر خطرناک هستند.
با توهین به مقدس ترین چیز نزد مسلمانان می خواهد ثابت کند مسلمانان خطرناک هستند. راهی مانند بمب گذاری در یک ساختمان مسکونی تا ثابت کنیم بمب های جدید چقدر توانمند هستند.
با وجود تمام سوالاتی که در این باره به ذهن متبادر می شود من درباره یک چیز مطمئن هستم:
جلوی این کار باید گرفته شود. و هزینه این جلوگیری هرچه باشد کمتر از هزینه حاصل از قرآن سوزی خواهد بود.
افغانستان در آستانه انتخابات مجلس، در حالی که بنیادگرایان طالبان بیش از هر زمانی آشوب ساز نشان می دهند.
عراق، در حالی که بیش از چند روز از خروج رسمی نیروهای آمریکایی نمی گذرد.
گفت و گوهای صلح فلسطین و اسراییل، در حالی که بسیاری این دور گفت و گوها را آخرین راه باقیمانده می دانند.
و ایران…