تو ورچین/برای سیامک سهرابی که «رفیق» بود

جاهای دیگر را نمی دانم، از همدان که می آیی، طبیعیست ترسیدن از آدم ها، جدید که باشند بیشتر.
تو بگو«درباره الی…» مستند بود، « نفس عمیق» آرمان خواهی نسل ما بود
تو بگو هیچ دردی مشترک نیست
تو بگو شجریان؟ بگو با هویت، بگو سنتی، بگو دگم، بگو مَرد،بگو 78ای.
«یوسف را بزرگ داری می کند».
درد در سرم می پیچد و من مسیرش را دنبال می کنم. مثل بادی که انیمیشن ترسیمش می کنند.
ذهنم به متن نمی آید.
و آرام                                                      آرام همه می روند،                                                همان ها که هیچ گاه قرار نبود بمانند.
این قرار بود حرکت دستم را نشان دهد وقتی «آرام آرم» می گویم.

که زیاد می گویم.

که نشد.

یک سال دیگر نه دو سال، نه سه سال
همه آن ها که ابتدا خودشانند،
چه جکوز نشسته باشند، چه انجمن، چه پارک دانشجو چه جاده ی دیوین
بعد برایت «رفیق» می شوند و بعد باز خودشانند
می روند
که قرار بود بروند.
که شاید ده سال دیگر بپرسی «درست که تموم شد؟»
این سه سال نه دو سال نه یک سال
«یه هوا اعیونیه» ولی نه اعیونی الکی
پی نوشت: گیومه ها وامدار مسعود کیمیایی است.

Advertisements

تهران برهنه-1

در این داستان «م»، «س» پسر،»ا» و «پ» دختر هستند.
ساعت حدودن ده بود و متروی کرج خلوت. شاید به جز آن چهار نفر، ده نفر هم در واگن نبودند. تی شرت سبز، شلوار لی با چند لکه، کفش خاکی بزرگ. با همان کیف یادگار دوره المپیاد که همیشه سعی می کرد روی بدون آرمش را طرف مردم بگیرد. به ساعتش نگاه می کرد، از طرفی دیرش شده بود وبه هزار دلیل باید امشب زود به خانه می رفت تا بتواند برای پدرش توضیح بدهد چرا نمی تواند آخر هفته آن ها را برای مسافرت همراهی کند، از طرف دیگر س. مدام به ا. اس ام اس می زد که مبادا این موقع شب تنها به خانه بروی. به ایستگاه اکباتان رسیدند. یک ایستگاه مانده به تهران. خوشبختانه م. و پ. همراهی ا. تا خانه را به عهده گرفتند و تلاشی هم نکرد تا ظاهری نگه دارد:»من باید برم خونه، نمی تونم بیام. شما باهاش میرین؟ خدافظ م. خدافظ ا. خدافظ پ.!»
صندلی های قطارهای کرج سری های شش تایی است که هر سه صندلی مقابل سه صندلی دیگر قرار گرفته است. صندلی ها ارتفاع بلندی دارند طوری که معمولن جز پنج نفر کنارت و ردیف کنار کسی را نمی بینی. قطار تازه از ایستگاه اکباتان را افتاده بود که صدای دختری از ردیف صندلی پشت سرش را شنید:»به من دست نمی زنی، مردم هنوز انقد غیرت دارن که اگه بگم بندازنت بیرونا» و چند ثانیه بعد:» انقدر بی زور نیستم که هر کاری دلت می خواد بکنیا، برو اون ور بشین».
ردیف کنارش را نگاه، پسری در حال نگاه به همان ردیف پشتی لبخند می زد. از شیشه ها که در تاریکی کمی آینه بودند دختری حدودن بیست ساله با کفش های اسپرت، روسری سفید و مانتوی ساده مشکی را دید که گوشه صندلی خودش را جمع کرده بود. فکر کرد حتمن دخترک با دوست پسرش دعوایش شده. اما این که چرا دختر فکر می کرد در این هفت هشت نفر مانده در مترو کسی از جایش بلند می شود تا دوست پسر خانم را از قطار بیرون بیاندازد چنان برایش واضح نبود. کسی چیزی نگفت و قطار به تهران رسید. در خروجی نزدیک صندلی دختر بود. بلند شد تا برود. روی ردیف صندلی دختر، پسری نهایتن سیزده چهارده ساله را ایستاده دید. انگار دوست پسرش نبود. نگاهی به دختر کرد و مسیرش را عوض کرد، تصمیم گرفت از در دورتر خارج شود. دختر هم از همان در به دنبالش به راه افتاد. خواست مطمئن شود دختر به دنبالش می آید. از دورترین گیت ممکن از مترو صادقیه خارج شد و دختر کمی عقب تر به دنبالش آمد. سرعتش را زیاد کرد و روی پاگرد پله ها سه پسر را دید که دخترک را دور کرده بودند. بعد از در خروجی کمی قدم هایش را آرام کرد. دختر نزدیک پسر ایستاد، آن سه نفر کذایی رفتند.
جلوی مترو صادقیه دست فروش هایی هستند که شلوارک های لی زنانه به غایت کوتاه می فروشند. در مملکتی که به لایی زدن در فوتبال هم گیر می دهند معلوم نیست چرا کسی به این ها گیر نمی دهد. دختر چند قدم جلوتر، جلوی یکی از همین دست فروش ها ایستاد. شلوارک ها را نگاه می کرد. به نظر نمی رسید واقعن قصد خرید داشته باشد. کمی دست دست کرد دوباره کنار پسر ایستاد و در نهایت بعد از چند ثانیه یکی از شلوارک ها را برداشت. پول شلوارک را پرداخت کرد.
به سمت فلکه صادقیه شروع به حرکت کرد و دختر به سمت فردوس.

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

آی عشق، آی عشق

وقتی در زندگیت کسی هست که خط کوچکی روی دندانت می بیند؛ خطی که خودت که روزی دو بار دندان هایت را نگاه می کنی تا آن روز ندیده ای؛
کسی که با چند ساعت بودنش با خودش زندگی می آورد، تازگی می آورد، امید می آورد؛
آن گاه می فهمی چرا با این همه بدی، سختی، درد، هنوز هم در دنیا کفه خوبی ها خیلی سنگین تر است.
تو فراموش نمی کنی که فردا باز هم زندگی همان است و همان روزهای تکراری سخت خواهند آمد. اما تمام وجودت ایمان می آورد چرا باید بود، باید دکتر رفت، باید درس خواند، کار کرد.
بعد فکر می کنی زندگی یعنی بودن، بهترین خودت بودن تا شاید روزی دوباره، شاید تنها چند دقیقه، باشد.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , . Leave a Comment »

شهرام امیری، آنچه به نظر من گذشت

دو روز پیش خبری گفت و گویی با یک «منبع آگاه» توسط فارس نیوز درباره پرونده شهرام امیری منتشر شد که به نظر من چند نکته قابل توجه داشت.
1-اين يك جنگ اطلاعاتي بين سازمان اطلاعات مركزي آمريكا و ما بود كه طراحي و مديريت آن توسط ايران انجام شد.
2-در مقطعي كه آقاي شهرام اميري در آمريكا بود، توانستيم ارتباطي را با وي در سال 88 برقرار كنيم و اطلاعات بسيار ارزشمندي از اين طريق به دست آمد و در عين حال ايشان مديريت و راهنمايي نيز شدند.
3-برخي سازمان‌هايي كه براي سيا كار جمع‌آوري اطلاعات انجام مي‌دهند چون فهميده‌اند اين سازمان در مورد فعاليت صلح آميز هسته‌اي كشورمان جهت‌گيري مشخصي دارد و فقط بر گزينه انحرافي تاكيد مي‌كند، با گرفتن پول‌هاي كلان، اطلاعات كاملا منحرف و غلطي به آنها منتقل كرده‌اند… يكي از آنها، سازمان تروريستي منافقين است.
4-اگر مواضع مختلف مقامات امنيتي، وزير خارجه و سخنگوي آمريكا مورد بررسي قرار بگيرد، نوعي آشفتگي و بيان حرف‌هاي متناقض مشهود خواهد بود كه يكي از آخرين موضوعات همين مسئله تهديد خانواده آقاي اميري است.
وي خاطرنشان كرد: پس از ارتباطي كه در سال 88 با روش‌هاي مختلف اطلاعاتي بين ما و شهرام اميري برقرار شد، وي گفت‌وگويي نيز با همسر خود داشتند و در همين فيلم كه هم اكنون نيز موجود است، آقاي اميري و همسرشان در يك گفت‌وگوي صميمانه با همديگر در خصوص موضوعات مختلف سخن مي‌گويند و همسر ايشان به وي اعلام مي‌كند كه در سلامت و وضعيت خوبي به سر مي‌برند.
5-براي تنوير افكار عمومي جهان و رسانه‌هاي علاقمند به پيگيري ربايش شهروند ايراني، شماره پلاك دو خودروي متعلق به سازمان اطلاعاتي آمريكا را اعلام مي‌كنيم تا خبرنگاران آزاد تمام دنيا بتوانند اين موضوع را پيگيري كنند. دولت آمريكا نيز بايد شرايط تحقيق را فراهم كند تا نتيجه اين موضوع كاملا مشخص شود.
در طول این مصاحبه به نظر می رسد این «منبع آگاه» موضوع را به صورتی تعریف می کند که آقای امیری از ابتدا با نظر مثبت ایران توسط CIA در عربستان ربوده شده(طراحی و مدیریت آن توسط ایران بود) و باقی ماجرا همان بوده که ایران مدعی است و فیلم ها نشان می دهد. اما داستانی که شهرام امیری از نحوه ربایش خود در فیلم اولش بازگو می کند آنقدر تخیلی و گاف دار است که باور این موضوع را سخت می کند. آیا اگر ماجرا به واقع همین بوده و شهرام امیری آن گونه که خود را در فیلم هایش معرفی می کند و مقامات و تلویزیون ایران بر آن تاکید داشتند تنها یک «کارشناس و محقق در دانشگاه مالک اشتر» و نه یک دانشمند هسته ای است آیا تیم اطلاعاتی ایران نمی توانست از یک نیروی آموزش دیده برای این عملیات بسیار حساس استفاده کند؟ به علاوه اساسن چرا گفت و گوی تلفنی شهرام امیری و همسرش فیلم برداری شده؟ من فکر می کنم استفاده از این موضوع برای اثبات صدق ادعا توسط «منبع آگاه» نه تنها به اثبات سخنانش کمکی نمی کند بلکه هم در اینجا هم در جایی دیگر که پایین تر به توضیح آن می پردازم خود مدرکی برای اثبات نظریه مطرح شده توسط مقاله ای در روزنامه لوموند است.
آقای امیری در گفت و گوی خبری شبکه دو صدا و سیما داستان ضبط فیلم دوم را که توسط یکی از شبکه های آمریکایی و بر خلاف دیگر فیلم ها با کیفیت بالایی پخش شد این گونه تعریف کرد که CIA به او پیشنهاد داده بود در ازای دریافت ده میلیون دلار مطالبی را علیه فعالیت های هسته ای ایران در یک مصاحبه تلویزیونی بیان کند اما پس از رد این پیشنهاد توسط شهرام آمریکایی ها سناریوی دیگری را پیشنهاد دادند که همان بود که پخش شد.(نقل به مضمون) شهرام امیری در هیچ جای این گفت و گو اشاره نمی کند که چرا به این مصاحبه تن داد و مجری هم علی القاعده سوای در این باره نمی کند.
شهرام امیری در گفت و گوی خبری مدعی بود پس از تهیه فیلم دوم و پخش شدن آن در اینترنت دو مامور CIA و یک مامور پلیس FBI به محل سکونت او مراجعه می کنند. مامور پلیس او را روی زمین می خواباند و با گذاشتن اسلحه ای پشت سر او می گوید شما علیه امنیت کشور آمریکا با یک دولت متخاصم همکاری کرده اید. سپس به دست او دست بند می زند و شهرام از آریزونا به ویرجینیا منتقل می شود. من از مکانی که سازمان CIA برای بازداشت یک «دانشمند هسته ای ایرانی» استفاده می کند اطلاعی ندارم ولی آن چه شهرام امیری از عمل این پلیش تعریف می کند بیشتر به یک بازداشت می ماند و چندان منطقی نیست پلیس برای بازداشت شخصی که تحت بازداشت CIA است وارد عمل شود.
فرار های آقای امیری از دست ماموران در آمریکا و ضبط فیلم سوم در یک کافی نت که به گفته خودش باعث شد CIA شکست خود در این ماجرا را بپذیرد، در کنار ادعاهای مسئولان کشور درباره بمب گذاری اخیر زاهدان خود داستانی است که مدعی است سازمان اطلاعاتی ای که توانایی نگه داری شخصی به این اهمیت را در خود آمریکا ندارد به آسانی و بدون مطلع شدن تیم های اطلاعاتی ایران در داخل مسجدی در ایران بمب گذاری می کند و در پانصد کیلومتری مرز این کشور با پاکستان در جاده کرمان بم سر یک مینی بوس انسان را در برابر دوربین می برد.
و هنوز یک سال از پخش اعترافات تلویزیونی دادگاهیان پارسال و وبلاگ نویسی ابطحی در زندان نمی گذرد که این «منبع آگاه» فیلم گفت و گوی همسر شهرام امیری را مدرک صحت ادعای خود معرفی می کند. در حالی که مشخص نیست همسر شهرام امیری در حالی که آن زمان هنوز ادعایی مبنی بر گروگان گرفته شدن خانواده امیری مطرح نشده در زمان برقراری اولین تماس از ایران بین آن تیم اطلاعاتی چه می کند.
اگر بخواهم از اطاله ی بیش از این مطلب بپرهیزم من فکر می کنم شهرام امیری خود را فردی مطلع درباره پرونده انرژی هسته ای ایران به CIA معرفی کرده و آمریکا هم در یک فرآیند منطقی از رسانه ای کردن خبر پرهیز کرده(تا اینجای مطلب همان نظر مقاله لوموند است) اما پس از مدتی که به نظر من همان زمانی است که ایران موفق به تماس با امیری می شود و او را(شاید به وسیله خانواده اش) مجبور به اعلام موضع به آن گونه که در فیلم اول دیدیم می کند امیری احتمالن به خواست آمریکا و برای ممکن کردن ادامه دادن روابطش با آمریکا به ضبط فیلم دوم در استودیو تن می دهد. اما با ادامه فشار بر امیری از ایران او فیلم بعدی را در حالی که بازداشت و تحت کنترل نبوده ضبط می کند. ماجرای مامور پلیس احتمالن اساسی واقعی داشته ولی این که پس از آن چگونه آزاد شده؟ و در ادامه به ایران آورده شده.
ماجرای شهرام امیری به نظر من هنوز یک فصل دیگر هم دارد و آن فصل تسویه حساب با اوست.
آن چه برای من در این بین سوال بی ربطی است این است که چرا سازمان مجاهدین باید پس از آگاهی از این که «اين سازمان(CIA) در مورد فعاليت صلح آميز هسته‌اي كشورمان جهت‌گيري مشخصي دارد و فقط بر گزينه انحرافي تاكيد مي‌كند، با گرفتن پول‌هاي كلان، اطلاعات كاملا منحرف و غلطي به آنها منتقل کند» ؟

چند ثانیه تلویزیون

چهارشنبه سی تیر هشتاد ونه ساعت 1:30 بعد از ظهر:
شبکه یک؛ برنامه سیمای خانواده خبر می خواند: احتمال افزایش صد و ده درصدی ابتلا به سرطان برای کسانی که از مواد شوینده مانند وایتکس استفاده می کنند. بیش از هفتاد درصد کسانی که از موبایل استفاده می کنند گوششان زنگ می زند. فست فود مهمترین عامل سرطان است و شاغل شدن خانم ها مهمترین عامل گرایش مردم به فست فودهاست.
شبکه دو:خاله که همان خانم معاونی قدیم است کلاه آشپزی گذاشته و عمو نمکدون که عروسکی به شکل بادمجان است آموزش پخت خورشت کلم با سس اره ماهی می دهد، خاله به بچه هایی که نشسته اند می گوید هر کس می خواهد جواب دهد دستش را(بلافاصله همه دستشان را بالا می برند) روی سینه اش بگذارد.
شبکه سه: برنامه گزینه جوان به کنکور سراسری و ارائه مشاوره درباره کنکور می پردازد. مهمان برنامه حدودن پنجاه ساله، کچل با ریش پروفوسوری و سبیل های تاب داده رو به بالاست. مشغول دفاع از علوم انسانی و علم اقتصاد است.
شبکه چهار: برنامه اردی بهشت میزگردی درباره جرم دارد و یکی از میهمانان می گوید در یک جامعه قانونمند فردی که حقوقش مورد تجاوز قرار گرفته تحت هیچ شرایطی اجازه برخورد ندارد و می باید به مراجع قانونی مراجعه کند. سوال بعد درباره نقش زن در خانواده در کاهش جرم است.
شبکه تهران: دیروز همین ساعت آقا و خانم اسمیت را بسیار کم سانسور پخش می کرد. امروز ساعت شلوغی کار سال 2000 جکی چان را پخش می کند.
شبکه خبر: به دنبال افزایش نرخ بی کاری در آمریکا کاخ سفید به دنبال منحرف کردن افکارعمومی به سوی مسائل جانبی است.

در ستایش «طاعون»

این روزها که حوصله فیلم دیدن هم ندارم طاعون را خواندم که فکر می کنم بهترین کتابی بود که تا امروز خواندم.
شهری کاملن عادی با طاعونی مواجه می شود که آرام آرام شهر را میگیرد و شهروندان پیش از آن که آماده شوند توسط طاعون در آستانه بلعیده شدن قرار می گیرند. اما «طاعون» نه ماجرای اتفاقی نادر در یکی از شهرهای الجزایر که داستان این روزها و روزهای گذشته و روزهای دیگر ماست. نامش را به جای طاعون، دورغ،احمدی نژاد یا هرچیز دیگری بگذارید. در حالی که دروازه های شهر بر مردم بسته شده و هم دردی مردم شهرهای دیگر با آن ها تنها صدایی است که از رادیو می آید انسان هایی از بین همین مردم به مقابله با طاعون می پردازند در حالی که امیدی به یافتن درمانی برای طاعون نیست و تنها چیزی که می دانند این است که بالاخره روزی طاعون از آن شهر خواهد رفت و نباید فراموش کرد که جرات دل بستن به این را هم ندارند که امید می تواند چهره خطرناک خود را برایشان ترسیم کند. معجزه ای آنها را از طاعون نجات نخواهد داد و همه چیز این داستان زندگی است.
بهترین جای داستان برایم گفت و گوی آخر «تارو» بود که بیش از هر جای دیگر داستان باعث شد خودم را همراهی از مردم شهر «اران» حساب کنم . و روزهای آخر «کتار» پیش از بازداشت که انگار خودم بودم در آن ساختمان. لحظه ای از ذهنم گذشت اگر طاعون برود؟
اما طاعون هیچ گاه نمی رود. چه امروز که انگار رشدش متوقف شده و باید به انتظار آغاز نزولش بود چه آنگاه که از این کشور رخت ببندد. طاعون همیشه به نوعی هست و «دکتر ریو» و «تارو» و «کتار» و «گران» و رامبر» و پانلو» هم همواره هستند. شما بخوانید همان ایل غریب را.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , . 1 Comment »

بذار

-خیلی نزار شدی ممد
-…
-ولی من از بچگی بذار بودم
از کرامات بابک صحراگرد

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »