باراراراراراراراران

گلشید را هم دیگر نمی توانم تحمل کنم
که تنها دو ماه از ما کوچکتر بود
که رشد زنده ما بود
من هنوز چیزی در رگ هایم تزریق نکرده ام
و این روزها تا فرط تگری عرق نخورده ام که جای امنی برایم نمانده
از «خاطره» که با وزن تمام نداشته های دنیا رویم می نشیند.
جرجیس هم نشدم.
تمام نمی شوی که تمامت کنم
گذشتنی نبودی که بگذرم
آخرین نشانه ی آخرین مذهب شگفت
چگونه پنهانت کنم؟ در من جا نمی شوی!

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

خواندنش سهم شما نیست

یادته چقدر دوست داشتم بتونم با کمری بیام سراغت؟
قال نمی کنم، خودم می دونم دیگه تموم شده، واسه خودم درد و دل می کنم.
بند نمیاد. نه ترسم، نه شکم، نه اشکم، نه این خون، نه تنهایی، نه این همه دلتنگی، نه این همه خاطره که هرجای این شهر میرم آوار میشن رو سرم.
من اینجا چی کار می کنم؟
پس آدما کی میمیرن؟

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

هه

آنقدر نمی دانم تلخ، سرد،بی روح،بی ذوق یا مبتذل هستم که خنده دار ترین مساله را هم نتوانم طوری تعریف کنم که طرفم واقعن بخندد. هاهایی از ترس این که مبادا ناراحت شوم!
نمی دانم تقصیر من است این بی خلاقیتیم یا نه ولی اگر نخواهم بنالم و بخواهم بنویسم که دیگر تاب ندارم راهی جز این ندارم:
بار الها، زندگی فشار است، چنان می کنی که انگار آخرت یزیدم.
بارالها
بسمه

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

ای کاش آلمان آرژانتین را حذف کند

آلمان در نظر سنجیهای داخل ایران پرطرفدارترین تیم جام جهانی باشد یا نباشد برای من تیم مشئز کننده ایست و می دانم فوتبال ماجرای متفاوتی است ولی ای کاش آلمان آرژانتین را حذف کند تا دیگر فوتبال به دنبال باقی دنیا به سمت احمدی نژادی شدن نرود.
نوستالژی پرسپولیس دهه شصت را فراموش کن.
این روزها همین مانده که مارادونا مربی بزرگ لقب گیرد.
همواره به یاد می آورم: اگر ذره ای شعور در کادر مربی گری آرژانتین بود خاویر زانتی امروز بازوبند کاپیتانی را می بست.

بوی این شهر

انگار تمام ساختمانهای این شهر جایی بین قفسه سینه و قلب من دوباره بنا شده اند.سنگینی اش از روی سینه ام نمی رود. هوای خنکش انگار برای نفس کشیدن زیادی سنگین است.
حتا یک شعر انگار سهم من از این دنیا نیست دیگر.
من باختم. این خاطره های دیوث رهایم نمی کنند. بوی ایستادن با ماشین جلوی ساقه طلایی با چشمی که از آیینه عقب برداشته نمی شود به دنبال دری که باز شود تمام این شهر را گرفته.
تمام این شهر، از این اتاق تا 141 تا تلفنی که مادرم از ندیدنش در دستم تعجب کرده و به روی خودش نمی آورد درد است.
ای کاش امشب سرم حامله ناخواسته می شد. بعضی وقت ها فکر می کنم این خون هیچگاه تمام نمی شود.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , . Leave a Comment »

دردا

ساعت حدودن سه بود. بلیط قبل از یک ربع به پنج نبود و آفتاب ظهر چانه زدن با راننده برای یافتن یک صندلی خالی را سختتر از آنچه بود نشان می داد. راننده همانطور که انتظار داشتم با جا نداریم شروع کرد و بدون گرفتن پول اضافه نهایتن جا پیدا کرد. جاهای دیگر را نمی دانم ولی این نوع برخورد در همدان آن قدر به وفور تکرار می شود که در کمترین زمانی می فهمی چرا اکثرشان هشتشان گرو نه اشان است.
دیشب کم خوابیدم و کسی در اتوبوس جرات نمی کند یک خفه شو حواله جمع هشت نفره وسط اتوبوس که صدای هرت هرت و زرت زرتشان سرت را سوراخ می کند، کند. همه زیر لب فحش می دهند. زنی تقریبن شصت ساله پشت سرم از همان ها که فقط در همدان می شنوی بارشان می کند. احساس می کنم دلم خنک می شود.
مغازه بین راه آنچه را که فلسفه اصلی ایستادن اتوبوس کنار جاده است را ندارد. همه یک جوری هم را نگاه می کنند. احساس می کنم من تنها کسی هستم که ته دلم به صاحب مغازه بی شعور فحش می دهم.
با سردرد می رسم. تاکسی در ترافیک میدان دانشگاه گیر کرده. یک لحظه دلم می خواهد پیاده شوم. راننده کرایه استادان را حساب می کند. اهمیتی ندارد. می خواهم فکر کنم مدتهاست هوای به این خنکی به صورتم نخورده و برای همین هوایی شدم پیاده شوم ولی مگر می شود از میدان دانشگاه، از جلوی بوفه گذشت و سر دروغ اول ایستاد؟ احساس می کنم چیزی روی قلبم نشسته سنگینیش را حس می کنم. از آتیش که می گذرم آشنا می بینم، از تمام روزهای آتیش تنها همان پیتزایی که روی بلوز زمستانی ام افتاد به یادم می آید. سریع خداحافظی می کنم. به خانه که می رسم تلفن را با خودم به اتاق می آورم، با همان ذوق دور که دور نمی شود انگار، بعد انگار آن چیز قلبم را گاز می گیرد. که دیگر کسی منتظر تلفن تو نیست که خبر سالم رسیدنت را بشنود.
دردا دردا که مرگ نه مردن شمع و نه بازماندن ساعت است

نه استراحت آغوش زنی که در رجعت جاودانه بازش یابی

نه لیموی پر آبی که میمکی تا آنچه به دور افکندنی است

تفاله ای بیش نباشد

تجربه ایست غم انگیز به سالها و به سالها و به سالها

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , . Leave a Comment »

سبگار می شوم/ گار می شوم/ گار…….گار/ کلاغ می شوم به لهجه ی ترکی/ افسوس/ سیصد سال زنده خواهم بود

«{…} پوشیدی،{…} گذاشتی میری اونجا واسه خودت {…} که مثلن بگی من کس خواهر دنیام»؟
نه نیستم.
واقعیت یا حقیقت به درد کسی نمی خورد.
اینجایش هرچه بنویسم کلیشه می شود و تکراری.
ولی من واقعن دارم له می شوم. خورد می شوم. حکم من خوانده شد
و من دفاعی نداشتم.
آن قدر دفاع نداشتم که حتی شرح ماوقع دادگاه را هم نمی توانم بنویسم.
آمدم بنویسم تقصیر من نبود
ولی…
باز هم همان
نمی دانی محکومیت به تبدیل کردن احساسی که تو از دوست داشتن می گیری، به حس بی لیاقتی، پستی، مقصری، بی شرفی چطور از همه چیز بدتر است و چطور له ات می کند.
و تو خورد می شوی.
چطور حتی اجازه نمی دهد یاد رویا نداشتن، فراموش کردن لبخند و از دست رفتن روزهایی که دیگر نمی آیند بیافتی.
دنیا خود را روی شانه هایت خراب می کند.
و تو له می شوی.
و مقصری بی آن که بخواهی.
دیگر حتی نمی توانی بنویسی.

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »