پیاده سواران جنگ نرم

این مقاله ام برای خبرنامه ده خرداد است که چون اطمینان دارم قابلیت چاپ در خبرنامه را ندارد همینجا منتشرش می کنم. سعی کرده ام سبک دیگری را «بیاغازم». البته جدید برای خودم:
از همان ابتدا که شروع به نوشتن می کنی در پس ذهنت می گذرد چه فایده از به هزار زبان هشدار دادن و دلیل آوردن و در آخر التماس کردن که نکنید این کار را. که پیش از شما بسیار بدین سان رفته اند و سرنوشتشان در جای جای تاریخ همین قرن گذشته هست. افسوس که تاریخ نمی خوانند و نمی اندیشند پیش از آن ها هم بوده اند ساکنانی بر زمین وحکومت کرده اند عده ای.
طنز تلخ زندگی ماست که برعکس تمام کشورها و تاریخ تمام دنیا این بار مردم از مسئولانشان می خواهند با وجود تمام ناخوشایندی ها سقف مشترکمان را ویران نکنند که بر سر همه خراب می شود و ساختن مجددش کار سال هاست. ولی دولت مردانمان گوشهایشان را گرفته اند و علاقه ای به شنیدن نشان نمی دهند. شاهدی بر این ادعا اگر خواسته شود مثالی گویاست که مسئولانمان اگر همین تاریخ راهنمایی و دبیرستانشان را هم خوانده بودند روسیه را دوست تاریخی ملت ایران خطاب نمی کردند.
پس از آن که مدتی تمام تریبون های دولتی به مکانی برای گلایه از آنچه بدحجابی می نامند تبدیل می شود، تا بدانجا که امام جمعه مشهد این مساله را مقدم بر مسائل مشیتی مردم می نامد، مردمی در اعتراض به بدحجابی به صورت خودجوش به خیابان می آیند و خواهان حتی اعدام «بدحجابان» می شوند. نیروی انتظامی طرحش را از چند روز پیش شروع می کند.
همین دو سه سال پیش بود که همان هنگام که بسیاری بهت زده از برخوردهای نیروی انتظامی با هزار ترس و لرز برای ساعتی از خانه بیرون می رفتند کامران نجف زاده در برنامه ای با «دوربین مخفی» خیابانی در تهران را نشان داد که ماموران گشت ارشاد با استفاده از عباراتی مانند «ببخشید خانم محترم می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم»؟ و»احساس نمی کنین این لباسی که پوشیدین برازنده یه خانم ایرانی نیست»؟ به انجام وظیفه می پرداختند. در آن زمان پلیس نه با افتخار از گشت نسبت صحبت می کرد و نه مامورانشان دوربین به دست مردم را مجبور به حفظ حالت برای ثبت عکس در پرونده می کردند.
امروز اما برای «بدحجابی» جریمه نقدی تعیین می کنند. مقرر می کنند اگر برخوردتان با مامور عزیز نامناسب باشد و مثلا باعث آسیب دیدن روحیات ایشان شود تا شش ماه حبس برایتان معین می شود. در نشریاتشان با سخیف ترین ادبیات و زشت ترین توهین ها خواهان برخورد بیشتر می شوند. رسانه ملی که تنها رسانه تصویری قانونی کشور است با واژگانی تکان دهنده آنان را که مانند فریادزنان «بی حجاب اعدام باید گردد» از مسائل نتیجه گیری نمی کنند، احمق و مغرض و بیمار می نامد. برنامه ای را که در توجیه برخوردهای نیروی انتظامی ساخته نمونه کار فرهنگی برای حجاب می نامد و تلویحن و مستقیمن اعلام می کند زمان فرهنگ سازی گذشته است و اگر به انتظار کار فرهنگی بمانیم کار از کار می گذرد. نیروی انتظامی هم با تمام قوا در خیابان ها به توقف خودروها و پرسیدن نسبت مسافرین و کنترل حد پوشش مردم و فیلم برداری از مردم می پردازد.
دیگر حتی دکتر احمدی نژاد یاد حفظ کرامت و حقوق شهروندی مردم نیست.
پیشتر هم در مقاله ای دیگر در شماره صد و دوی خبرنامه ضمن پرداختن به این مقوله، چرایی اجرای چنین طرحی در این شرایط را سوال کرده بودم و در اینجا هم قصد ندارم وارد بحث هایی مانند این که تجربه همین سال های اخیر نیک ثابت کرده چنین طرحی به تغییر ذائقه مردم در پوشش منجر نمی شود بپردازم. این مقاله نه نقد سیاسی و اجتماعی است و نه اعتراض. رنج نامه دانشجویی است شهروند ناخواسته این کشور که تا به یاد دارد پلیس برایش آلت دست عده ای بوده برای تحقیر کردن.
روی دیگر تاکید های پیاپی رسانه های دولتی و مسئولین بر خواست مردم برای اجرای این طرح، روی واضح دیگری دارد که آنان که مشمول این طرح هستند جز مردم این کشور نیستند. این مشمولان که در اینجا از آن ها به عنوان گروه دوم نام می برم، رسمن به شهروندان درجه دویی در این کشور تبدیل شده اند که یا احمق و ساده نامیده می شوند یا شهوتران و مغرض و مزدور غرب. پیاده سواران جنگ نرم. به خواست عده اول نه تنها حقوق اولیه ایشان که شهروند این کشور بودنشان هم در سخنرانی ها گرفته شده و کسی دیگر بدیهیات را به یاد نمی آورد که مردم یک کشور نمی توانند دشمن آن کشور باشند.
ابتدا لبخندی می زنیم: «چرا این گونه فکر می کنند؟» بعد پیش از آن که بتوانی باور کنی آن گروه دوم را پیاده سوار جنگ نرم نامیده اند.
گویی مردم اینجا سرباز به دنیا می آیند و تمام جهان ایستاده تا با ما بجنگد. دشمن در این بین تا بدانجا پیش رفته که سربازان ما را هم در زمره خودیهایش در آورده و با ایده ای مشابه اسب تروا در حال جنگ با ماست.
شاید روزی کسی باور نکند روزی در این کشور به همین گونه فکر می شد.

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , , , , . 3 Comments »

کجا را اشتباه می کنیم؟

این متن اصلی سرمقاله ام برای شماره صد و سه خبر نامه است:
اگر از بسیاری از کسانی که این روزها دیگر به مانند خرداد و تیر سال گذشته چندان اعتقادی به مبارزه بدون خشونت ندارند دلیل تغییر نگرششان سوال شود احتمالا پاسخ هایی مشابه آنچه در زیر می آید خواهند داد: نمی توان در خیابان ایستاد تا باتوم بر سرت فرود بیاید یا ایستاد تا هر تحقیری بر تو تحمیل شود، مهاجم باید متوجه شود ادامه این روش برایش هزینه دارد و تنها او نیست که می تواند با خشونت فیزیکی حرفش را در لحظه به کرسی بنشاند، اساسا چگونه می¬توان بدون خشونت پاسخ خشونت را داد؟ و آیا خنده دار نیست انتظار داشتن این که سکوت بتواند تو را در برابر کسی که به هر نحوی و با تمام توانش بر تو خشونت فیزیکی و روانی اعمال می کند پیروز نهایی گرداند؟ و احتمالا گروهی دیگر خواهند گفت در کشوری مانند ایران مردم صبر و استقامت ندارند مردم به دنبال نتیجه سریع هستند و اگر چنین نشود دلسرد خواهند شد و تلاش خواهند کرد به آنچه هست ولو با مشقت رضایت دهند.
در این مقاله تلاش شده است این ادعاها به چالش کشیده شود و پاسخی برایشان عرضه شود.
جنبش اعتراضی سبز از ابتدا با سوال «رای من کجاست؟» شکل گرفت. مردمی که نتیجه انتخابات را نپذیرفته بودند به خیابان ها آمدند و در مدنی ترین شکل ممکن خوهان دریافت پاسخی موجه برای سوالشان شدند. اما به مرور اعمال خشونت از سوی حکومت علیه معترضین مسیر اعتراض ها را پس از سیزده آبان به طرز محسوسی تغییر داد و در نهایت در روز عاشورا جنبش را به نقطه ای رساند که کوچکترین شباهتی با جنبش سبز خرداد و سه ماه تابستان نداشت. هرچند در روز عاشورا بسیاری با وجود غم از دست دادن عده ای در خشونت ها واعمال بازداشت های گسترده از آنچه رخ داده بود در مجموع مشعوف بودند شاید اکنون زمان بهتری باشد برای طرح این سوال که آیا فجایع عاشورای 88 در مجموع سودی برای جنبش داشت؟ پیش نیاز پاسخ دادن به این سوال بازیابی تعریف «سود» برای جنبش سبز است که هرچند پیشتر به دفعات صورت گرفته ظاهرا باز هم نیازمند مطرح شدن است. اگر سود را هر آنچه که جنبش را مقداری به هدفش نزدیکتر کند تعریف کنیم، ریشه به آسانی گم شدن هدف را شاید باید در ایام انتخابات جست و جو کرد، زمانی که بسیاری از مردم فقط به دلیل تعریف شدن میرحسین موسوی در برابر محود احمدی نژاد و دولت موجود به او روی آوردند و تمرکز خواسته هایشان را بر تغییر دولت موجود گذاشتند و اعتماد به مجموعه اصلاح طلبان را دلیل این موضوع دانستند. پس از بیست و دوی خرداد هم مردمی که در ابتدا با شعار «رای من کجاست؟» وارد خیابان¬ها شده بودند به مرور و تحت تاثیر خشونت اعمال شده از سوی حکومت شعارشان را تغییر دادند و فراموش کردند هدفی که اکنون مطرح می¬کنند در صورت تحقق نیازمند جایگزینی برای شرایط موجود است که در بساط جنبش هنوز یافت نمی شود. هرچند پر بیراه نیست مطرح کردن این سوال در این جا که اساسا اگر حکومت به هیچ شدتی به سرکوب منتقدان نمی پرداخت چه دلیلی برای به وجود آمدن جنبش دموکراسی خواهی وجود داشت و اگر کسی به فرض سرکوب نشدن در جنبش وارد شده بود، چرا وارد شده بود و معترض به چه چیزی بود؟
نکته دیگر فراموش شدن تفاوت آنچه می¬گذرد با یک دعوای شخصی است، در یک دعوای شخصی عموما آنچه اهمیت دارد غالب شدن بر حریف است، فرد غالب پس از پیروزی بر حریف به زندگی عادی خود بر می¬گردد یا چون حریف را مانعی بر سر راه خود می¬دیده مسیرش را این بار بدون حس مانع قبلی ادامه می¬دهد. اما در این جنبش حریف نه ظالم و مستبد که ظلم و استبداد است، اگر هدف حذف آن که مستبد فرض می¬شود گذاشته شود، بدون حذف عامل استبداد( که همان خشونت و رعایت نکردن قانون است) چه دلیلی برای عدم بازتولید استبداد قبلی این بار توسط گروهی جدید وجود دارد؟ و اگر جایگزینی برای شرایط موجود توسط معترضین وجود نداشته باشد آیا آن¬ها دچار آنچه بر سر مردم کشورهای شاهد انقلاب¬های کلاسیک قرن گذشته آمد، نمی¬شوند؟ ممکن است گفته شود حذف مستبد پیش شرط تمام آنچه گفته شده است. باید در نظر داشت «مستبد» وجود ندارد، برخی افراد در برخی(شاید بسیاری) از موارد اعمال مستبدانه انجام می¬دهند. با در نظر گرفتن هزینه بسیار زیاد و اجتناب ناپذیر حذف، اولویت هدف را باید فراخوانی به عدم استبداد برای همه قرار داد.
مراسمی را در نظر بگیرید که شخص الف به آن دعوت شده، در این مراسم شخص ب که به هر دلیلی با شخص الف خصومت شخصی دارند هم دعوت شده است. هیچ کدام از این دو حاضر به کنار گذاشتن خصومتش ولو برای چند ساعت مراسم هم نیست و حاضر است تا حذف فیزیکی حریف پیش برود. احمقانه¬ترین کار متصور برای هر کدام از این دو طرف شروع دعوای فیزیکی در مراسم است. اشکال دعوای فیزیکی در این است که فرد غالب دیگر هیچ وجهه¬ای در میان سایر مهمانان نخواهد داشت. تمام قواعد را بر هم زده و احتمالا تمام دوستانش از این پس با نگاهی دیگر با او برخورد خواهند کرد. حال آن که شخص الف یا ب می تواند با پذیرش قواعد مراسم و استفاده از فرصت¬هایی که در یک مهمانی پیش می¬آید به تقابل با حریفش بپردازد به خصوص اگر احتمال می¬دهد حریف ممکن است از کوره در رود و کاری کند که به تخریب وجهه خودش منجر شود. هرچند سخت است تعریف با قدمت چند هزار ساله غرور و ایستادگی و دفاع، آن هم در کشوری که تاریخش با نمونه¬های بسیاری از «غرور» باره دگرگون شده، ایستادگی و سر بلندی جنبش نه در فتح سفارت¬ها و به خیال خود ایجاد جو ناامن برای دیپلمات¬های ایران در سایر کشورها، نه در پس زدن سیلی و باتوم که در سکوت است. نباید این توهم برای مردم ناظر یا به اصطلاح خاکستری پیش آید که هر دو طرف فقط به فکر رسیدن به منافع خود با هر وسیله¬ای هستند و هر دو به نوبت ظالم ماجرا هستند. برای ناظری در یک کشور دیگر یا فردی در تایلند که به هر دلیلی هنوز با معترضین تایلند همراه نشده چه تفاوتی میان معترضی که خودروی پلییس را آتش می¬زند و پلیسی که باتوم بر سر مردم فرود می¬آورد وجود دارد؟ به چه دلیل آن معترض قرار است بتواند شرایط بهتری را به وجود آورد؟
تاریخ صد و چهار ساله مبارزه مردم ایران برای آزادی و دموکراسی به خوبی بیانگر این مطلب هست که مردم خواهان آزادی و دموکراسی هستند، مهمترین پیش شرط حاصل شدن این¬ها صبر و استقامت است. اگر مردم ایران هنوز هم تصمیم بر صبر واستقامت نداشته باشند و هنوز مصر به تکرار اشتباهات گذشته باشند اساسا به دموکراسی و آزادی نخواهند رسید و چندان ایرادی ندارد اگر خرسندی کوتاه مدتی که به قیمت استبدادی دیگر تمام می¬شود هیچ¬ گاه به وجود نیاید.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , , . 1 Comment »

بدحجاب

«به چیزی که دل نداره دل نبند».
چرا من آنقدر احمقم که همیشه فکر می کنم داستان من فرق می کند؟
چرا آن روز اول کسی در آن اتاق شش در شش به من یاد نداد که دل نبندم که امروز…
خسته شدم از ختم گرفتن، از جان کندن برای ننالیدن.
از این در بسته
می ترسم.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . Leave a Comment »

داروغه یا همش دود بود خبری نبود از کباب

-شنیدی امروز تو بهشتی به تی شرتم گیر می دادن؟
-آره، تو ام می خوای یه پیرهن با خودت داشته باش… ده پونزده روز دیگه ول می کنن.
-یادت رفته من داروغه ام؟
نگفت، ولی فکر کنم یادش رفته بود

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , , , . 2 Comments »

می گذره اما به سختی

«امید خطرناکه، امید می تونه زندگی آدمو نابود کنه». نسلم را می بینم که نابود می شود. همه آن ها بی غیرت و بی هویت و مالوف به بی کسی نیستند که عادت کنند. نابود می شوند و تقاص امیدی را پس می دهند که فقط چند ماه، شاید چند هفته، همراهشان شد و حالا مثل خوره در تنهایی و در کنار هم وجودشان را می خورد.
من فقط نگاه می کنم و امیدشان نمی دهم به روزی که همه چیز درست شود. آنجا که باید دروغ گفتن یاد می گرفتم کر شده بودم انگار و در این کثافت ترین بخش زندگی مجبور شدم بیاموزمش.
همه عمرشان را در نفرت و حسرت می گذرانند و من خوشحالم که عادت می کنم وخودم را برای روز دیگری می گذارم که خرج کنم.
به گوشه ای افتاده اند، هر کدام به فکر سوراخی که به درونش بخزند.
روزهای پست ما را کجا می نویسند آخر؟
آرزوی داوری هم نمی کنم دیگر.
«عشقم یکی از همین تجربیاته و به یه شکلی عظیم ترین و خاصترینش. آدم نمی تونه لحظات تنهاییشو نمی تونه با کسی قسمت کنه آدم نمی تونه برا کسی توضیح بده که با یاد یک مقوله عاشقانه در آدم چی می گذره و چجوری منجر به بیرون ریختن میشه».
پ.ن:این پست شخصی است.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , , . 4 Comments »

شانزده سال و نیم

برای بهاره هدایت و میلاد اسدی که نمی شناسمشان:
جهان به دو چیز زنده است
اولی شاعر
و دومی شاعر
و شما هر دو را کشته اید
اول خسرو گلسرخی را
دوم خسرو گلسرخی را
قرن ما شاعر اگر داشت، امروز به شعرهای گذشته نمی گشتیم، و مگر نبود که شما سال هاست شاعر را کشته اید؟ شما دو هزار و پانصد سال است خسرو گلسرخی را کشته اید.
پ.ن: ابتدای پست شعری به نام شاعر از رضا براهنی است و جمله آخر هم قسمتی از یکی از شعرهای دیگر اوست.

من که تکذیب نکردم

واسه خودم درد و دل می کنم، سهم کسی نیست خواندن این ها.
فرار می کنم، از آدمی به آدمی، از گنگی به گنگی، همیشه تمام تلاشم ناخودآگاه متمرکز این است که مبادا فکر کنم ریشه ام در این گنگ است، از انجمنیها به هفتی ها(که ناکامترین تلاشم است)، از هفتی ها به انجمنی ها، از این ها به بقیه دانشگاه، حتی به درس خواندن، از دانشگاه به این ها و افرادی را دور نگه می دارم که برایم عادی نشوند و برخی با اینکه فیزیکی نزدیکند عادی نمی شوند و برایم مثل داشتن یک حس خوب می شود بودن با اینها که به ندرت ساعتی با ایشان می گذرانم.
از خودم به دنیا و از دنیا به خودم.
و عجیب بیهوده تلاشی است.
تمام زندگی می دوم و هم زمان کافی است ذره ای در همه این ها که ساخته ام واقعیتش با آن چه فکر می کردم درباره اش متفاوت باشد تا باز همانگونه که می دوم احساس کنم هر آن زمین می خورم و دیگر بلند نمی شوم. خسته از دویدن و با چشمی به انتظار لحظه ای که با صورت زمین بخورم. دلم می خواهد بایستم ولی می دانم ایستادنم تمام شدنم است.
«در اوج تمنا پس می زنم». هرچیز و هر کس را که وابسته اشم، با هر فلاکتی و به هر جان کندنی(اینجا هم معمولا ناکام می مانم). چرا؟ می ترسم. از این که زود زود زود با سر به زمین خواهم خورد.
بعد سعی می کنم وقتی پس زدم کاری به غیر از دویدن بیابم، هنوز هم تشنه تحسین شدنم و آرزوی امپراطوری دارم، مثل همان موقع که در انشاهای دبستانم می نوشتم می خواهم رییس جمهور شوم، نه که الان نمی خواهم، در آن آنقدر دور دورها خودم را نمی بینم! فرنگیا می گویند «وقتی چیزی به نظر زیادی خوب می آید احتمالا وجود ندارد» (فرنگی ها اگر این را درباره زندگی خودشان گفته اند زر زیادی زده اند). برای من شده: وقتی چیزی به نظر، خوب می آید احتمالا هیچ وقت اتفاق نخواهد افتاد مثل همان قرارهای ساده ام با آن ها که به ندرت یک ساعت هم می بینمشان که هر بار به دلیل مسخره ای عقب می افتند و مثل همین «پست»که روزی از ترس پسش می زدم و امروز انگار دارم برایش له له می زنم هرچند می دانم پاره ام خواهد کرد و حالا ته دلم احساس می کنم این انتخابات کذایی برگذار نخواهد شد.
غر
انگار زیاد می زنم، هرچند خوش ندارم، نه زدنش را، نه شنیدنش را. ولی هرچه بیشتر می نویسم بیشتر احساس می کنم احتمالا این ها را در جایی می گذارم تا دیگرانی بخوانند و به کفشم که چه فکر می کنند، آنقدر مزخرف و مزخرف همه چیز را می بینم الان و فکر می کنم حالا که متن بلند شده تعداد خواننده هایش کمتر و کمتر خواهد شد و این باعث می شود تقریبا بتوانم به نام کسانی را که تا آخر می خوانند بشمارم و آن ها هم چندان چیز جدیدی نخواهند دید، نتیجتا باز هم اگر این ها را در وبلاگ گذاشتم به کفشم که درباره ام چه فکر خواهید کرد.
تو این سن حوصله ام سر رفته از همه چی و دلم نمی خواهد زیاد ونگ بزنم.
پیرمرد خنزرپنزری مزخرف را فراموش کن، شده ام محسن چشمه سری انگار.
ولی حتی کسی را ندارم حکمم را بخواند!
عجیب مضحک شده ام. مثل همین متن، مثل خود تو که وقتت آنقدر … است که همچین چیزی را تا آخر می خوانی.
انگار دیگر از مشکوک بودن هم لذت نمی برم.

نوشته شده در Uncategorized. 4 Comments »