روزمرگی ها ۴

همیشه خبری می شود. این نفهمیدن بیشتر از این بی خبری و به انتظار خبر ماندن آزارم می دهد.
بالاخره اتفاق خواهد افتاد، مانند همه آن های دیگر، تکرار می شود همه چیز و من هرچه می کنم انگار فقط نگاه می کنم، نه فرار من نجاتش خواهد داد و نه خودش که نمی داند ناخواسته به کجا افتاده. نگاه می کند به همه چیز مانند کودکی که سال ها شنیده فلان شخصیت کارتون افسانه است و حالا آن شخصیت را در برابر چشمانش می بیند. نمی داند چگونه می تواند باور کند واقعی بودنش را هنگامی که خودش هم باور ندارد واقعا هست. نمی داند این داستان تکراری با تکرارش مرا هم به وضع مشابهی دچار کرده.
خواب می دیدم باز، بیرون بودم و بعد ساعت هفت سینما بودم، شاید تهران شاید هم همین قدس، و در خانه، در همدان، منتظر تا ساعت هشت و نیم فیلم تمام شود و موبایلم زنگ بخورد. یادم آمد قدس بود نه تهران، چون قرار بود هشت و چهل و پنج جلوی سینما باشم. هشت و پنجاه شد و گوشی زنگ نخورد. می خواستم زنگ بزنم که چه شد؟ یادم نمی آید. شاید هم چون رامین می خواست هفت و چهل و پنج سینما باشد.

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . 1 Comment »

روزمرگی ها ۳

همه چیز از آن جایگاه کارآمدترین دموکراسی بود. از آنجا آمد و به آنجا ماند و به آنجا رفت. سه گانه من در بیست سالگی اینگونه ناتمام ماند. نه راز نفرین ها را دانستم نه دانستن ها، همه چیز اتفاق می افتد بی آن که من نقشی داشته باشم، تا کی بتوانم خیال و افسانه بناممش تا نگذرام دیوانه خطابم کنند نمی دانم.
بیشتر برایت خواهم گفت، این سهم خودم بود. یک باطله.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . Leave a Comment »

آنچه می خواستم به نیک آهنگ و برخی دیگر بگویم

نیکان عزیزم
کاریکاتور هاشمی و میرحسین امروزت را با آن توضیحش در بالاترین دیدم. من سبزاللهی یا هرچیز دیگری که تو نامش را گذاشته ای نیستم ولی خواستم کمی برایت از روزهایمان بگویم.
نیکان، ما سن چندانی نداریم، بچه ایم شاید هنوز، ولی در این چند سال و شاید در همین نه ماه خوب خوب یاد گرفتیم دنیای واقعی با آنچه ما دوست داریم فرق دارد. نظر ما چندان مهم نیست، ما محکوم به سیاست بازی کردنیم،یاد گرفتیم رویا داشتن بخشی از کودکی مردمی است که ما جزئشان نیستیم. واقعیت خیلی تلخ تر از این هاست که به آنچه ما دوست داریم حتی محل بگذارد.
آن دموکراسی که تو می گویی را ما هم دوست داریم، ما هم می فهمیمش. ولی ما هستیم، ما واقعا اینجا زندگی می کنیم، ما واقعا استرس را حس می کنیم، واقعا عزیزانمان را در زندان میبینیم و واقعا گرانی را، در ماندگی مردم را لمس می کنیم.
نیکان هاشمی دوست ما نیست، همانطور که هیچ مرد دیگری در عرصه سیاست هم دوست ما نیست اما نیازی هم نیست من جسارت کنم و به تو یاد آور شوم در سیاست ما نیازی به دوست به معنای زندگی روزمره نداریم، امروز این جنبش به هاشمی نیاز دارد و بی هاشمی تعریف نمی شود، این واقعیت مستقل از آن است که در بالاترین روزانه چند نفر به هاشمی فحش می دهند.
نیکان ما هم آن دموکراسی را دوست داریم ولی آنچه ما قبل از آن نیاز داریم آرامش است، ما قبل از آنکه خسته شویم به این آرامش نیاز داریم. آنچه ما قبل از آن دموکراسی به آن نیاز داریم وضع مالی اندکی بهتر است و مردمی که این گونه درمانده نان شبشان نباشند، نیکان ما به کمک شما، به درک شما نیاز داریم.

خواب کوهیار را دیدم که زود رفت

دیشب خواب کوهیار را دیدم. یک جایی شبیه یک گاراژ بزرگ با چند تا صندلی که ردیف چیده بودند و از وسط گاراژ مترو رد می شد. از ته تاریک گاراژ می آمد ولی به کجا می رفتش را نمی دانم و در خواب هرچند برایم سوال بود اهمیتی نمی دادم.
تقریبا وسط من و کوهیار نشسته بودیم و بقیه آدم ها چندتا از هشتاد و هفتی های دانشگاه بودند، من می دانستم کوهیار آزاد شده ولی انگار خیلی عادی بود،یک لحظه با خودم گفتم دیدی خره؟ می ترسیدی دیگه نیاد؟ دیدی چه زود اومد؟ معمولا وقتی خواب می بینم می فهمم خوابم ولی دیشب خیلی واقعی بود و بعد همه یکی یکی رفتند، نفر سوم که رفت کوهیار بود. کوهیار رفت من می دانستم قرار است برود و قطار هیچ وقت نخواهد آمد ولی می دانستم که نمی داند و فقط من می دانم این رفتنش از آخرین باری که رفت هم بیشتر طول می کشد، یادم نمی آید بالاخره رسیدم بغلش کنم یا نه ولی یادم می آید همان بلوز سرمه ای و همان کلاهش را داشت.
کوهیار، می خواستم برات تو فیس بوک مسیج بزنم، ترسیدم. نمی دانم از چی ولی ترسیدم. کوهیار هنوز هم نمی دانم چت را چه کنم،اقلا ده نفر را امتحان کردم، هیچ کدامشان نمی فهمند!

روزمرگی ها ۲

سخت نیست اگر می خواستم برایت توضیح اضافه ای بدهم همین جا می دادم، پس سعی کن همین هارا بخوانی، هرچه برای فهمیدن لازم داشته باشی همین جا هست.
ترس، این ترس کوفتی، همان ترسی که زندگی آرش را فلج می کند،همان که شاید تنها نقطه شباهت ما بود و اینقدر زود بهروزم کرد. مبادا گم بشوم. نکند هیچ وقت دیگر اعتبارم شارژ نشود.یا همان مسخره اش که مبادا این نفرین ها واقعا کار می کنند.
کودکی ما، با هم بودن ما، که زیاد بودیم، درخت بادامی بود در حیاط خانه پدربزرگم، درختی که هیچ وقت بادامی بر خودش ندید که نزدیک عید هرکه زودتر می رسید همه چاقاله های درخت را صاحب بود، آن روزها من از هفتم هشتم عید ته دلم ناراحت این بودم که سه چهار روز دیگر تمام می شود و تا تابستان و شاید عید سال دیگر بیشتر از این ها مانده که من بتوانم درک کنم. امسال درخت را زده بودند و من یک لحظه احساس کردم تمام شد. تمام شد و من نفهمیدم.
این را با آهنگ آخر کارتون نل بخوان،چقدر من از نل می ترسیدم:

تو كوچه مون
سگ لنگی بود
كه چشماش
همرنگ آسمون بود

ما با دست
پر از سنگ و چوب
اونو از كوچه مون
مي رونديم

تا اون
سگ مهربون
يه روز ازكوچه ی ما
غمگين رفت

جای پای لنگ اون
توي كوچه ی ما
بسته نقش

اون رفت و
بچگي های ما
به دنبالش از اون
كوچه پر زد

خورشيد آرزو های ما
از آسمون سينه سر زد.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . Leave a Comment »

روزمرگی ها۱

و هیچ چیز مانند تکرار آن جمله مزخزف آتشم نمی زند، چقدر التماسش کردم آن جمله را به شوخی هم نگوید و گوش نداد حالا به جد می گوید و من احساس می کنم که تمام شده ام.
می گوید:قهری؟
-قهر؟ من؟ نه همه بود و نبود، قهر نیستم، چرا قهر باشم؟ تقصیر تو که نیست، یادت می آید؟»تقصیر این قصه ها بود».
دیشب خوابت را می دیدم سیبیلوی کریه سیگاری، تو و من و حامد سبحانی که انگار به خوابم آمده بود که از تو نخ چهارم سیگار زندگیش را بگیرد. هه… نماز می خواندی!
چقدر خواب دیدم دیشب، زشت شده بودی، دندان های پایینت مثل دندانهای شیری کودکی شده بود که یادم نیست کجا دیدمش، قهوه ای و شکسته، هیچ چیزت به جز نمای کلی صورتت شبیه آنچه من از تو به یاد داشتم نبود، با خود فکر می کردم مانند کسی که می میرد بودی و من فقط خوبی هایت را به یاد داشتم، احتمالا در همین شش هفت روز انقدر در ذهنم پالایش شدی، داشتم این ها را باور می کردم که بیدار شدم. چه خوب که تو هیچ وقت این ها را نمی خوانی. نیستی که بخوانی.
من تمام نشده ام ولی دوست داشتم می توانستم. حالا باید ادامه دهم تا این دریای ناخواسته لذت ناک اوت کردن را از دست ندهد. انگار مبتذل و تکراری می گویم دلم می خواهد همه را پاک کنم مانند دیشب. ولی اگر پاک کنم باز هم می آیم و تک تک این جملات را می نویسم.
هنوز هم همان جمله کوفتی… شاید چون من عرب نمی دانستم دیک همه جای دنیا معنی خروس نمی دهد.
دلم می خواست می توانستم این ها را در حجم سی برابری بنویسم و با لحن آن پسر که داستان نازی را تند تند برای شهریار می خواند برای خودم بخوانم.
من فقط دلم می خواست.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . Leave a Comment »

من ها۱۲

“دلم می خواست یه دفعه یه تیغ ژیلت برمی داشتم وسط پیشونیمو باز می کردم تا این همه حیوون کوچیک بد بو از سرم بریزن بیرون…”
من هرچند بار که دلم بخواهد این متن را پست می کنم.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , . Leave a Comment »