نه این برف را دگر سر باز ایستادن نیست…

انگار بناست آنچه عاشورای امسال رخ داد نه یک حادثه زودگذر که فصل جدیدی در زندگی جدید هفت ماهه ما باشد.
بازگشت تاسف برانگیز بعضی وبلاگ نویسان خواننده دار و یا برخی اعضای سایت بالاترین به ادبیات سخیف و مبتذل، خود گویای این موضوع است که آن ها خوب راهش را یاد گرفته اند.هرگاه خشونت و یا وقاحت را از حد می گذارنند ما را مانند خودشان می کنند، گوساله خطابشان می کنیم و رکیک ترین فحشی را که می دانیم نثارشان کنیم و آرزوی روزی را می کنیم که از درخت دارشان بزنیم که انتقام گرفته باشیم.
باخت آنها برد ما نیست، ما این را خوب می دانیم، فقط بعضی وقتها فراموش می کنیم.

من ها ۱۱

«دلم می خواست یه دفعه یه تیغ ژیلت برمی داشتم وسط پیشونیمو باز می کردم تا این همه حیوون کوچیک بد بو از سرم بریزن بیرون…»
اعدامشان کردند.
اعدامشان کردند و من هیچ حسی ندارم.
مثل تمام اتفاقات دیگری که افتاد و من اجازاه نداشتم احساسی به ایشان داششته باشم.
نمی ترسم… ولی دارم خسته می شم.
این زندگی سگی، این بی کسی، این که همیشه دور و برم را یک مشت طلبکار گرفته…
«من مث تو نمی تونم تعریف کنم اما اونی که زد تو سر منو ما رو هم سفر کرد… خودی بود.»
پ.ن:دیالوگها از اعتراض مسعود کیمیایی بود.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , , . 1 Comment »

من در همدان

گفتم: ای.. یه موقع می گفتم یعنی میشه منم برم دانشگاه یار دبستانی بخونم؟
گفت: حالا اسم نمیارم، ولی یکی بود می گفت میشه منم یه روز برم قم تو توالتاش بشاشم؟

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , , , . 1 Comment »

آیا حکومت از آخرین موقعیتش استفاده خواهد کرد؟

از همان فردای انتخابات هر وقت درباره اتفاقاتی که در حال افتادن است فکر می کنم و سعی می کنم متوجه بشوم چه خبر است این قسمت آخرین مقاله احمد زید آبادی در فردای 22 خرداد برایم تداعی می شود که شاید آوردنش در اینجا مفید باشد:
«نكته دوم، تفاوت منطق رفتاری تصمیم‌گیران كشور ما با منطقی است كه در كتاب‌های فلسفه خوانده‌ایم.
راستش را بخواهید من هر گاه می‌خواهم رفتار دولت‌های جهان را تحلیل كنم، خودم را به جای آنها فرض می‌كنم و آنگاه با در نظر گرفتن منافع، محدودیت‌ها و امكانات پیش رو، رفتار آنها را حدس می‌زنم.
متاسفانه در این دور از انتخابات، من همین منطق را در باره حكومت ایران نیز به كار بردم، اما گمراه شدم.
من با حساب دو – دو تا چهار تا و با بررسی محدودیت‌ها و امكانات پیش روی جمهوری اسلامی به این نتیجه رسیدم كه ادامه حضور آقای احمدی نژاد در دفتر ریاست جمهوری جز ضرر و زیان عاید نظام نخواهد كرد و از همین رو گمان كردم كه حكومت از وی عبور كرده و می‌خواهد در روندی طبیعی به گونه‌ای كه حامیان تندرو آقای احمدی نژاد هم دست به شورشگری نزنند، او را پشت سر گذاشته و چهره‌ای كه بتواند فرصت‌های تازه‌ای برای نظام بیافریند، به جای او انتخاب كنند.
تردیدی نیست كه ادامه حكمرانی آقای احمدی نژاد جز ادامه فشارهای بین‌المللی، تشدید تضادها در ساختار قدرت و بی اعتمادی بخش بزرگی از جامعه به حكومت كه همگی تهدیدی علیه نظام سیاسی محسوب می‌شوند، معنای دیگری ندارد و طبق این منطق، نظام سیاسی لازم است از وی عبور كند.
در مقابل، رئیس جمهور شدن فردی مانند آقای موسوی می‌توانست فرصت بین‌المللی تازه‌ای در اختیار ایران بگذارد، تضاد و درگیری در ساختار قدرت را كاهش دهد، اعتماد بخش بزرگتری از مردم را به حكومت افزایش دهد و در مجموع با كاهش تهدیدها، امكاناتی تازه‌ای برای بقای حكومت پدید آورد.
بر این مبنا، تصورم این بود كه میر حسین موسوی انتخاب طبیعی نظام است و قاعدتا حكومت باید از از حضور او در انتخابات مسرور باشد و به سختی استقبال كند.
منطق حكومت ایران اما با منطق مورد نظر ما كاملا متضاد است. آقای عبدالله نوری این نكته را به من تذكر داد، اما به گوشم فرو نرفت».(roozonline.com)
من اما هرچند در این چند ماه بارها و بارها داستان در آمدن محمود احمدی نژاد از صندوق را دیده ام باز هم در تحلیل هایم اشتباه می کنم.
من ریشه اشتباهاتم را می بینم، اما نمی دانم برای درمانش چه کنم!
به هر حال من فکر می کنم برای ارائه واقع بینانه ترین تحلیل ممکن در شرایط امروز نه خطی سازی(ولو برای یک بازه بسیار کوچک) قابل اعتماد است و نه نوشتن بسط تیلور.
هاشمی اما داستان دیگری است، چه تنها شخص این نظام است که آنقدر منطقی بازی میکند که حرکاتش قابل فهم و پیش بینی می شود، آنچه من از اتفاقات اخیر با توجه به مواضع هاشمی حدس می زنم به این صورت است:
هاشمی به نسبت 26 تیر در موقعیت بالاتری قرار دارد و لابیهایش تا حد خوبی در حال جواب دادن است، هرچند مسئولین نظام هنوز راه مدارا را انتخاب نکرده اند، از احکام سنگینی که برای زندانیان می دهند هم نمی شود نتیجه گرفت پی سرکوب بیشترند چه باید به یاد داشته باشیم این گروگانها عملا مهمترین(و شاید تنها) برگ برنده آنها هستند. حذف طبیعی محمود احمدی نژاد به مشابه بند اول بیانیه میرحسین جدی ترین گزینه روی میز است و تاکید بر باج ندادن این نکته را تایید می کند و من فکر میکنم اگر معجزه ای به بزرگی 22خرداد دوباره اتفاق نیفتد محمود احمدی نژاد زودتر از آنچه فکر می کنیم رفتنی است.
شش مساله تعیین کننده اما هنوز برای من سوال است:
– 22 بهمن، راهپیمایی آن، عدم توانایی حکومت در استفاده از خشونت برهنه به مانند عاشورا و تاکید علی مطهری بر دادن مجوز به معترضین.
– چهارشنبه سوری و خشونت گریز ناپذیری که معلوم نیست به کجا ختم می شود و در بهترین حالت با حضور امثال مجاهدین یا سلاح گرم در سطح خیابان همراه نمی شود هرچند مورد آخر تا حد زیادی به برخورد حکومت در 22 بهمن بستگی دارد.
– آنچه هاشمی توطئه از جانب یزدی می نامد و او را به تهدید علنی وامی دارد و البته آنچه هاشمی به آن تهدید می کند.
– طرح هدفمند کردن یارانه ها.
– اسفندیار رحیم مشایی و داستانهای عجیبش که هر روز خواستگاه حلقه علم و صنعت را بری من گم تر می کند.
– باراک اوباما و زمانی که قرار است بزرگترین خرید سفرش به روسیه را تحویل بگیرد.
حدس نزدن در شرایط فعلی شاید منطقی ترین حرکت ممکن است.

غافلگیرمون کردی سید

شنیدم معامله کردی سید.
یاد آن روزها می افتم که می گفتند رییس جمهور خوبی هستی ولی مرد سیاست و روزهای بحران نیستی.
می گویند تو را برای معامله فرستادند همان تو که گفتی:»هرچند یزدیم ولی واسه مملکت از آبروم که هیچی از جونمم می گذرم».
سید می دانم نقشی که بر عهده گرفته ای چقدر سنگین است اما یک بار دیگر دستت را خوب نگاه کن تمام برگهایت را بشمار، ما این بار هرچه داشتیم گذاشتیم، مبادا باز هم بیایی و برای ما روضه بخوانی از آنکه پس از تو خواهد آمد و باعث می شود ما قدر تو را بدانیم! محمد ما این بار هفت ماه استقامت و بزرگی پشت راهت کرده ایم نه فقط بیست میلیون رای، مبادا ما را ارزان بفروشی، ما این بار به اندازه یک انقلاب کشته داده ایم، آنقدر که وقتی به کوی دانشگاه ریختند خبرش در میان خبرها گم شد، دیگر داستان یک شب حمله به خوابگاه نیست. این بار فقط سعید حجاریان را نزدند هرکه را داشتیم به زندان بردند، بگذار این بار برای همیشه فراموش کنیم روزی که گفتی:»ما تو ایران زندانی سیاسی نداریم».
محمد خاتمی این را هم بدان که ما «غلطی» نکردیم، ما از همان که نوشتی نامش را در صندوق رای بنویسیم یاد گرفتیم اختلافهایمان را به رسمیت بشناسیم.
بگذار بار این حرفت را هم فراموش کنیم.
پ.ن:حالا که باید با این وبلاگ بی خواننده از جایی نزدیک صفر دوباره شروع کنم بهتر می فهمم چرا آن ها که وبلاگشان فیلتر می شد از خرابی خانه شان می نالیدند.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , , . 3 Comments »

آنکه کودتا کرد و حتی ندانست نام آنچه می کند چیست

در چند روز اخیر ظاهرا تلویزیون شوی جدیدی راه انداخته درباره «شکست کودتای مخملی مردم اوکراین».
هرچند تلاش برای بیدار کردن آنکه خود را به خواب زده نهایت کار لغو است شاید ذکر چند نکته خالی از لطف نباشد.
ابتدا تعریف کودتا را با هم مرور می کنیم:
کودتا شگردی سیاسی و کوششی از سوی یک ائتلاف سیاسی غیرقانونی برای براندازی رهبران حکومت موجود است که از طریق خشونت یا تهدید به آن انجام می‏گیرد. این خشونت معمولاً محدود و ناگهانی است و از سوی عده‏ای اندک (برخلاف انقلاب که از سوی بیشتر مردم انجام می‏‏گیرد) به کار بسته می‏شود. عاملان کودتا ممکن است کنترل نیروهای نظامی را در اختیار داشته‎باشند.(ویکیپدیا)
مساله ای که تلویزیون به عمد یا غیر عمد بر آن تاکیید می کند مردمی بودن این «کودتا»ست. چنانچه از تعریف بالا برمی آید، «مردم» نمی توانند کودتا کنند، مگر آنکه برای تلویزیون دولتی ایران هرنوع تغییر حکومتی کودتا تعریف شود که اگر اینگونه است شاید بهتر باشد دست اندرکاران تلویزیون تکلیف خود را با انقلاب 57 تعیین کنند.
نکته دومی که تلویزیون بر آن تاکیید دارد شکست این «کودتا»ست چون دولت حاکم در انتخابات تنها شش درصد آرا را به دست آورده است. البته رای شش درصدی در یک انتخابات برای فرد حاکم نشان دهنده نارضایتی بسیار مردم است اما این را هم ثابت می کند که این انقلاب مخملی هرچه نداشته لااقل در کمتر از شش سال آنقدر آزادی سیاسی برای این کشور آورده که دولت آرای مردم را، ولو اینقدر نامطلوب، اعلام کند!
می گذرم از این همه تاکیید تلویزیون بر فریب خوردن مردم و پیروزی انقلاب نارنجی اوکراین.
بعضی وقتها فکر می کنم مسئولین صدا و سیما،خواسته یا ناخواسته، نقش پلیس بد را به عهده گرفته اند.

من و فیلتر

فیلتر شدم و نمی دانم چرا، آن ماجرای کیهانم که پیش آمد و نور پردازی داستان هم خوب شد، فعلا به اینجا آمدم و به هیچ وجه نمی توانم در بلاگ قبلی چیزی آپ کنم.
تا چه پیش آید.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . Leave a Comment »

باز آ

15jan 2010

ماه های اول که تازه به شریف آمده بودم یک روز اکبر اعلمی را دیدم که بعد از جلسه رودرروی انجمن در بوفه دانشگاه نشسته بود و داشت تنهایی کیک می خورد و بقیه هم به کار خودشان مشغول بودند. اگر در جلسه ندیده بودمش به هیچ وجه باورم نمی شد واقعا اکبر اعلمی باشد.

این صحنه تا مدتها تصویر شریف در ذهن من بود.

مدتهاست می خواهم از فرهاد بنویسم و نمی نویسم، از فرهاد و کوهیار و علی اکبر و آرمان و همه(تاکید می کنم همه) آنها که در آن اتاق کوچک با ایشان آشنا شدم.

اینکه چرا نمی نویسم را نمی دانم چطور می توانم بگویم اما بگذار این را بگویم که من خوب می دانم چقدر به آن اتاق بدهکارم.

فرهاد من که مثل اینها از 83و4و5 نمی شناسمت من از آن روزی می شناسمت که پای پله ها گفتی «آقای… ما درسته ریش گذاشتیم ولی هنوز آدمیما». اما الان یک ماه بیشتر شده که منتظرم بیایی تا شامت را پس بدهم، تا شب یلدا بگیریم تا کمکم کنی آن تصمیم بزرگ را بگیرم.

خوش به حالت که انقدر دوستانت صمیمی و خوب بودند که این همه وقت جلویشان رویم نشد بگویم من هم دلم برای فرهاد تنگ شده.

فرهاد من فکر می کنم صد سال دیگر هم اگر از ستارخان رد شوم یاد تاکسی های آریا شهر می افتم، یاد سیگار برگ و یاد نشاط.

داستان تلخ ما و محافظه کاری و نان

هرچند هنوز نفهمیده ام مصطفی کواکبیان چرا امشب به تلویزیون رفت و با خود چه فکر کرده بود که گفت من می خواهم با حسین شریعت مداری مناظره کنم ولی متاسفم برای خودم که روزی مجلسی را دیدم که این آقا نماینده اصلاح طلبش بود.
اینکه داستان تلخ ما ببا این آقایان را پایانی هست یا نه را نمی دانم اما وقتی حسین شریعت مداری از نماز جمعه 26 تیر گفت یک لحظه یاد آن روزها افتادم که آنقدر پرانرژی بودیم که سر رفتن یا نرفتن هر هفته ای به نماز جمعه بحث می کردیم و امروز همه کارمان چرتکه انداختن شده و ترس از باور آنکه مبادا این شب پایانی نداشته باشد.
اگر این داستان را حکومت شروع کرد و ما را مجبور به بازی ای کرد که اصراری به شروعش نداشتیم، من امثال محمد خاتمی و مصطفی کواکبین را مسئول اول به وجود امدن حالت پایان تلخ برای این روزها می دانم.
به یاد آر؛
تاریخِ ما بی‌قراری بود
نه باوری
نه وطنی.

باور

من که قهرمان نداشتم. بگذار لااقل به مظلومیت نسلم گریه کنم که در برابرش شرمنده ام. برای مظلومیت خودم گریه کنم که از بیست سال نصیبم حتی یک هفته زندگی با امید هم نبود. اینجا روزهایم را با بچه هایی می گذرانم که مجبور شدند بزرگ شوند بی آنکه حتی اتخابی برای مفهوم بزرگیشان داشته باشند. اینجا آنقدر امید غریب است که دیگر هیچ خبری کمرمان را نمی شکند. پدر من هم مانند اینها شدم، من هم بزرگ شده ام.
پدر اینجا همیشه نزدیک غروب آفتاب است و کسی دیگر صبحی به یاد نمی آورد که بخواهد دوستش داشته باشد. پدر نسل من قهرمان نداشت چه ما بزرگ شده بودیم.
پدر تنها مانده ام.
پدر من بیست سال فقط نالیدم و آیه یاس خواندم.
پدر ای مهر بی دریغ
بگذار اعتراف کنم: من همیشه به تو،
به همه آنها که «باور داشتند» غبطه می خوردم.
پ.ن: این پست آنقدر جرح و تعدیل شد که دیگر هیچ شباهتی به آنچه من در ابتدا نوشتم ندارد. شاید وقتی دیگر.

نوشته شده در Uncategorized. 3 Comments »