داستان شما هم تمام شد آقایان

پای امام حسین امتی غریب را وسط کشیدید و بالاخره هر آن تعدادشان را که می شد بیرون کشاندید، امتی که آنقدر غریبند که گاه دلم می خواهد بنشینم و بگریم برای بی کسیشان که حقشان این نبود.
خواستم بپرسم راستی دفعه بعد چه کار می کنید؟ سوال بیهوده ای بود، خودتان هم به همان وضوح که ما دیدیدم، دیدید که همه چیز تمام شده است .
ای کاش می توانستم حتی خیال کنم که «عبرت می گیرید» و نمی گذارید این داستان با گران ترین هزینه ممکن برایتان تمام شود. افسوس که آن قدر این خیال دور است که حتی لحظه ای به ذهنم راه نمی یابد.
نقش شما تمام شد آقایان و مقصر اول و آخرش خودتان بودید.
نگه داشتن آن که فقط قلبش هنوز باز نه ایستاده و هر از گاهی تپشی دارد تنها هزینه بیهوده است.
ادامه اش را گروهی دیگر می نویسند.
باشد که آنها تحقیر نکنند.

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , . 2 Comments »

امید من

تو تمام زندگیم دو تا آرزوی بزرگ دارم:
اولیش به تو ربطی نداره دومیش اینکه یه روز در اون اتاق رو باز کنم تو چشم همه ببینم که دیگه تموم شد، حتی واسه چند روز، یه روز همممون از ته دل بخندیم
این همه سهم من از امیده و چند روز دیگه بیست سالم تموم میشه.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , . Leave a Comment »

ما شکیبا بودیم…

ما شکیبا بودیم.
و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف می توان کرد…
همراه من، من هم مانند تو می دانم چه لذتی است در آرام کردن خودت با سیلی زدن به گوش آن که تو را به باد کتک گرفته در حالی که نیک می داند اگر روزی تنها یکبار با تمام توان دستت را بالا بیاوری که پاسخ یکی از ضرباتش را بدهی پیش از فرود آمدن دستت به خاک افتاده است.
اما آیا ندیدی رقص و پایکوبیشان را و فریادشان را که گوش فلک را کر کرده است که ها آنها هم مانند ما شدند؟
مقاله امروز مسعود بهنود و نظرهای پیرامونش محل بحث تازه ای شده بود پیرامون خشونت برای جنبش سبز.
ما در این جنبش پی چه می دویم؟ ما که شش ماه «در نبردی که سر انجام محتومش را آغازی آن چنان مشکوک می بایست بود» » به جز عریانی روح خویش سپری نداشتیم؟»
ما را چه شده است که این گونه از ته دل از خشونت روز عاشورا حمایت می کنیم؟ همان هنگام که حکومت آنگونه جواب فریاد سکوت ما را می داد کمتر کسی تداوم سکوت و لبخند ما را پیش بینی می کرد اما ما باز هم شکیبا بودیم تا بدانجا که ظاهرا حکومت در شانزده آذر و بزرگداشت آیت الله منتظری انگار برای اولین بار پا پس کشید و از خشونت کمتر مایه گذاشت و حالا پس از شش ماه آیا بغض این ملت بی پناه چنان شکست که باز هم اهداف خودش را از یاد برد؟ آیا راه سبز ما دیگر جز از روی خون انسان ها نمی گذرد یا آیا ما هنوز هم از دیدن آن که تنش را سپر سربازی می کند تا مبادا سنگی در جواب آن چه زده بخورد بیشتر به شعف می آییم تا از دیدن ون پلیسی که آتش گرفته؟
آیا راه قبلی که به جرات می گویم اولین مردمی بودیم که در جهان اینگونه با استقامت طی اش می کردیم به بن بست خورد؟
آیا جنبش سبز ما از روی خون هم می تواند بگذرد و باز سبز بماند؟
ما بازهم فقط «جوگیر» شده بودیم،آیا؟

پ.ن: سعی کردم به نصیحت آرمان گوش کنم و مقاله وار ننویسم، به خاطر همین بخش زیادی از پست را حذف کردم،برای من که در هردو مبتدی بودم احتمالا مدتی طول می کشد تا بهتر شوم.

برای آیت الله

آیت الله هیچ کس مثل تو به من نگفت:»رستنی ها کم نیست».
امروز برایت پرجمعیت ترین مراسم تاریخ دانشگاه را گرفتند
فردا به خاکت می سپاریم
اما
نمی خواهم افسوس نبودنت را بخورم
رستنی ها کم نیست

من آن مفهوم مجرد را جسته ام
پای در پای ِ آفتابی بی مصرف

که پیمانه می کنم
با پیمانۀ روزهای خویش که به چوبین کاسۀ جذامیان ماننده است

من آن مفهوم مجرد را جسته ام
من آن مفهوم مجرد را می جویم

پیمانه ها به چهل رسید و از آن بر گذشت
افسانه های سر گردانیت
ای قلب ِ در به در
به پایان خویش نزدیک می شود

بی هوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند
ما به حقیقت ساعت ها شهادت نداده ایم
جز به گونه ی این رنج ها
که از عشق های رنگین آدمیان به نصیب برده ایم
چونان خاطره هایی هر یک
در میان نهاده
از نیش خنجری با درختی

با اين همه اي قلب در به در!
از ياد مبر که ما
-من و تو-
عشق را رعايت کرده ايم،
از ياد مبر
که ما
-من و تو-
انسان را رعايت کرده ايم،
(خود اگر شاهکار خدا بود
يا نبود)
در باران و به شب
به زير دوگوش ما
در فاصله اي کوتاه از بسترهاي عفاف ما
روسپيان
به اعلام حضور خويش
آهنگ هاي قديمي را با سوت مي زنند
در برابر کدامين حادثه آيا
انسان را ديده اي
با عرق شر بر جبينش؟

آن گاه که خوشتراشترين تن ها را به سکه سيمي توان خريد
مرا
دريغا دريغ
هنگامي که به کيمياي عشق
احساس نياز مي افتد
همه آن دم است
همه آن دم است

قلب ام را در مجراي کهنه اي پنهان مي کنم
در اتاقي که دريچه يي ش نيست
از مهتابي به کوچه ي تاريک خم مي شوم
و به جاي همه نوميدان مي گريم
آه من حرام شده ام!

با اين همه اي قلب در به در!
از ياد مبر که ما
-من و تو-
عشق را رعايت کرده ايم،
از ياد مبر
که ما
-من و تو-
انسان را رعايت کرده ايم،
خود اگر شاهکار خدا بود
يا نبود

بسه دیگه

اکنون مرا به قربانگاه می برند
گوش کنید ای شمایان
در منظری که به تماشا نشسته اید
و در شماره
حماقت هایتان از گناه نکرده ی من افزون تر است
با شما
هرگز مرا پیوندی نبوده است
بهشت شما در آرزوی به بر کشیدن من
در تب دوزخی انتظاری بی انجام خاکستر خواهد شد
تا آتشی آنچنان به دوزخ خوف انگیزتان ارمغان برم که از تف آن دوزخیان مسکین آتش پیرامون شان را چون نوشابه ای گوارا به سر کشند
چرا که من از هر چه با شماست
از هر آنچه پیوندی با شما داشته است
نفرت می کنم
از فرزندان و از پدرم
از آغوش بویناک تان و از دست هایتان که دست مرا چه بسیار از سر خدعه فشرده است
از قهر و مهربانی تان و از خویشتنم که ناخواسته از پیکرهای شما شباهتی به ظاهر برده است
من از دوری و از نزدیکی در وحشت ام
خداوندان شما به سیزیف بیدادگر خواهند بخشید
من پرومته ی نامرادم
که از جگر خسته
کلاغان بی سرنوشت را سفره ای گسترده ام
غرور من در ابدیت رنج من است
تا به هر سلام و درود شما
منقار کرکسی را بر جگرگاه خود احساس کنم
نیش نیزه ای بر پاره ی جگرم از بوسه ی لبان شما مستی بخش تر بود
چرا که از لبان شما هرگز سخنی جز به ناراستی نشنیدم
و خواری در مردم دیدگانم از نگاه خریداری تان صفا بخش تر
بدان خاطر که هیچ گاه نگاه شما در من جز نگاه صاحبی به برده ی خود نبود
از مردان شما آدم کشان را
و از زنان تان به روسپیان مایل ترم
من از خداوندی که درهای بهشت اش را بر شما خواهد گشود
به لعنتی ابدی دلخوش ترم
همنشینی با پرهیزکاران و همبستری با دختران دست ناخورده در بهشتی آنچنان ارزانی شما باد
من پرومته ی نامرادم
که کلاغان بی سرنوشت را از جگر خسته سفره ای جاودان گسترده ام
گوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته اید به تماشای قربانی بیگانه ای که منم
با شما
هرگز
مرا پیوندی نبوده است.
احمد شاملو
پ.ن:شعر تکراریه ولی بسه دیگه

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , . 1 Comment »

به شعارهایمان ایمان بیاوریم

خبر بازداشت مجدد مجید توکلی هرچند ناراحت کننده بود در حاشیه موضوعی دیگر قرار گرفت که به نظر من بسیار جای تامل دارد و اگر زمانی برای این تامل باشد همین روزهاست.
پس از اینکه فارس نیوز عکسی که مجید را در بازداشتگاه با چادر نشان می دهد را ضمیمه خبر دستگیری او کرد و مدعی شد مجید توکلی با چادر قصد فرار از دانشگاه را داشته واکنش های بسیاری آغاز شد. از طرفی آنها باز هم هماهنگ آواز سر دادند که ایها الناس قهرمانشان لباس زنانه می پوشد و فرار می کند و «دوشیزه» توکلی را دریابید که قهرمانشان است. این رجزها هرچند ناراحت کننده است اهمیت چندانی ندارد که آنها همواره همین بوده اند،ادعایی هم ندارند و اصطلاحا حرجی به ایشان نیست.
قسمت تامل برانگیز ماجرا اما واکنشهای برخی طرفداران جنبش سبز به این ادعاست آنجا که مدعی ساختگی بودن عکس ها می شوند که ممکن نیست مجید ما با لباس زنانه فرار کند. طرفداران جنبش مسلما با تلاش مجید توکلی برای بازداشت نشدن مشکلی ندارند ولی از این برافروخته می شوند که می گویند فرزندشان با لباس زنانه قصد فرار داشته است، اما آیا واقعا جایی برای شرم وجود دارد؟
آنچه میرحسین موسوی هم همواره در بیانه هایش بر آن تاکید دارد این است که این جنبش نه یک انقلاب کلایسک که مسیر تازه ای برای زندگی است و زمان ساختن این مسیر همین امروز است. اگر قرار است در زندگی جدید ما جایی برای تبعیض نباشد رفع این تبعیض باید همین امروز و از ذهن ما شروع شود آیا زن بودن برای ما انقدر ننگین است که خجالت بکشیم از فرار دانشجویی از دست ماموران با لباس زنانه؟ آیا زمان آن نیست که باور کنیم انسان بودن زنان را؟!
به شعارهایمان ایمان بیاوریم

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , , , . 2 Comments »

آخ که این فقط یک لحظه است

بی گمان می رسد روزی،
روزی که هر لحظه چشممان به در منتظر خبر بد جدیدی نباشد.
چه راز آمیز است محکومیت من به دوست داشتن آن هایی که همه دربرابر چشمانم قربانی این بی عدالتی ناخواسته می شوند.
و من فقط نگاه می کنم.
امید اما انگار تنها تسکینی است بر این همه زشتی بی شرم.
«منو ببر یه جای امن..امن…»

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , , , . 2 Comments »