گریه‌ام گرفت برای مظلومیت احمد زید آبادی

۸۴ایهای مدرسه یک جمله معروف داشتند:
«یه قمارباز اگه شب که میره خونه اش نگه به تخمم تا صبح از غصه دق می کنه».
قبلا یک بار اینجا نوشته بودم دیگر نه از پیرهن آبی احمد زیدابادی می ترسم و نه از سلاخی امپراطور.
امروز ولی‌ می ترسم از روزی که متنفر شوم.
-«كريه» اكنون صفتي ابتر است
چرا كه به تنهايي گوياي خون تشنگي نيست.
تحميق و گرانجاني را افاده نمي كند
نه مفت خوارگي را
نه خود بارگي را.

تاريخ اديب نيست
لغت نامه ها را اما اصلاح مي كند.

Advertisements

گنجشک دوزی تا هفت تیری

«علی کردان که از سالیان پیش مبتلا به بیماری‌های سختی بوده و از ۲ هفته قبل در بیمارستان بستری بود، لحظاتی پیش از دنیا رفت.»
شاید این علی‌ هم فکر میکرد: «می‌میرم که می‌میرم، مگه بقیه نمی میرن؟ حالا الان که زندم، تا فردا‌ام یه چیزی می‌شه دیگه.»
تا زنده بود، بود، اگر هم وقتی‌ بود که نبود، نه این که خودش کم گذاشته بود، زیر آبش را زده بودند.
انکار نمیکنم که تحسین می‌کنم کسی‌ را که همزمان اعتماد لاریجانی، احمدی‌نژاد و بزرگترشان را داشت، ولی‌ تصور می‌کنم این فکر را:
«آدم که مرد، اسم می‌خواد چی‌ کار؟»
این دیالوگ یادت می آید؟
«-اون که دیگه مرده، آبرو می‌خواد چی‌ کار؟»

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , , . Leave a Comment »

من‌ها ۹

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ.

احساس میکنم

در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای

چندین هزار چشمه خورشید در دلم می‌جوشد از یقین

احساس می‌کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می‌روید از زمین

آه ای یقین گمشده

ای ماهی گریز

در برکه‌های آینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافیم اینک به سحر عشق

از برکه‌های آینه راهی به من بجو

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده دست من اینسان بزرگ و شاد

احساس می‌کنم

در چشم من با آبشر اشک سرخ‌گون

خورشید بی غروب سرودی کشد نفس

احساس می‌کنم

در هر رگم به هر تپش قلب من کنون

بیدارباش قافله‌ای می‌زند جرس

آمد شبی برهنه‌ام از در

چو روح آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی او خزه بو، چون خزه به هم

من بانگ برکشیدم از آستان یاس

«-آه ای یقین یافته

بازت نمی‌نهم»
پ.ن:به زودی زیادتر» آپ» می کنم

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . Leave a Comment »

من‌ها ۸

بین همه این‌ها که باز دارند برایم یکی‌ می شوند؛
نه…حتی تو هم نمی دانستی…
حتی تو که تمام وجودم «بودنت» شد
نه…حتی تو هم نمی دانستی
که چگونه تمام وجودم فریاد «دوستت دارم»ای شد به امید دیدن لبخندی در نگاهت

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . 3 Comments »

ما و داستانی که بدان عادت کرده ایم

این مقاله ام برای خبرنامه ایست که نمی دانم کی چاپ می شود، صمیمانه پذیرای نظرات شما هستم
اول به سراغ یهودی‌ها رفتند. //.من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم //. پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند //. من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم // .آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند // .من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم. // سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید //. کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم // .سرانجام به سراغ من آمدند //. هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند. // *مارتین نیمولر؛ کشیش لهستانی
داستان جدید است و تکراری، آنچه امسال در پر آوازه‌ترین دانشگاه ایران می خواهند بنا کنند خود سرآغاز تراژدی بی‌ پایانی است که ما بارها در زندگی‌ خود حس کرده ایم.
تکراری می شود پرسیدن دوباره این سوال که او اساسا چه برتری در وجود خود می‌بیند که فکر،عقیده، علاقه و احساس من را تحقیر می‌کند به من تذکر می دهد و به خود حتی این اجازه را می دهد که سد راه من شود.
تکراری میشود پرسیدن این که تا به حال فکر کرده به روزی که حتی برای چند دقیقه جایمان با هم عوض شود؟
ولی‌ انگار آنقدر بدیهی‌ بوده که یادمان رفته و فراموش کردیم ادامه داستان را.
«گشت ارشاد» در دانشگاه…
در دانشگاه «شریف»
جدی نمی گیریمش انگار، در دانشگاهی که اکثریت دختر نیستیم که مشکلمان ترس از گرفتن فرمهای انضباطی باشد، در دانشگاهی که حتی اگر دختر هم هستیم ترجیح می دهیم کلاهمان را سفت تر بگیریم تا باد نبردش، مقصر نیستیم شاید، ما هم از همان جامعه بیرون بر آمدیم.
انگار هنوز هم نمی دانیم یک بازی را چند بار باید ببازیم تا این بار لا اقل تلاش کنیم نبازیمش؟
ما خود نیک می‌دانیم آن‌ها که در دانشگاه «گشت ارشاد» راه می اندازند اگر بتوانند هیچ وقت حتی به پوشاندن آخرین تار موی دانشجویان دختر «شریف» رضایت نخواهند داد و نیک می‌دانیم که اگر خود را تنها ببینند(که همین الان هم با سکوت مسئولان دانشگاه می‌بینند) از ذره‌ای از اهدفشان نمی گذرند.
می‌دانیم و سکوت می‌کنیم.
حتی ما پسر‌ها که می‌دانیم مرحله بعد نوبت ماست(مرحله بعدی که همین حالا هم شروع شده است) سکوت می‌کنیم.
و خنده دار تر آنجاست که حتی ما دختر‌ها سکوت می‌کنیم… آنقدر این قسمت بازی خنده‌دار است که بعضی‌ وقتها خنده مان هم نمی گیرد.
حتی حالا که هم دیگر را می بینیم هم سکوت می‌کنیم.
دل خوش می‌کنیم به چه؟ نمی دانیم!
سکوت می کنیم با این که می دانیم فردا چقدر دیر است…
کاش می توانستیم از فردا نترسیم.

برای کوهیار، که انگار دارد زود می رود

انگار عادت دارم به بی‌ حسی نسبت به خبر‌های بد، نه چون ناراحتم نمی کنند، چون طول می کشد تا باور کنم واقعا اتفاق افتادند.
اولین بار که دیدمش طبقه دوم انجمن این را بلند بلند می خواند:
« در همان ایامی که در بعضی از روستاها از گاو به عنوان وسیله حمل و نقل یا حیوان بارکش استفاده می کردند، عده‌ای به فکر افتادند که به جای کشیدن کج بیل و تسطیح زمین به کمک زن، از این حیوان نیرومند استفاده کنند. به این ترتیب یک جفت گاو جای زنان را گرفت و گاو آهن براه افتاد.»
با آن سر تازه تیغ زده اش.
شاید کوهیار یادش رفته اوایل خودش را، شاید هم هیچوقت اینگونه نبوده، ولی‌ برای من جالب بود دیدن یک کاربر قدیمی‌ بالاترین در دانشگاهی که هنوز هیچ چیز جز اسم بزرگش را نمی دانستم.
معلّمی در دبیرستان داشتیم، «آدم خوبی‌ بود ولی‌ دبیر دیفرانسیل خوبی‌ نبود، فکر می‌کردم اشتباهی‌ دبیر دیفرانسیل شده، ولی‌ الان خودم را می بینم که احتمالا تا چند سال دیگر اشتباهی‌ مهندس صنایع میشم و اشتباهی‌ در جایی استخدام می شوم». کوهیار را هم زمانی‌ اشتباهی‌ می خواستند مهندس هوا فضا کنند، همان زمان که خودش فکر می کرد هوا فضا خوب است.
کوهیار نوشتنم نمی آید، معمولاً برای مرده ها اینطوری می نویسند ولی‌ می‌خواهم بدانی اگر دیگر خوابگاه و دانشگاه نباشی‌ دلم برایت تنگ می شود.
«چت» را چه کنیم؟
راستی‌ دروغ می‌گفتم، هر شب که پرسیدی قهوه می خواهی‌ و می‌گفتم نه، دروغ می‌گفتم.
هنوز
در فکر ِ آن کلاغ‌ام در دره‌های يوش:

با قيچي سياه‌اش
بر زردی‌ برشته‌ی گندم‌زار
با خِش‌خِشي مضاعف

از آسمان ِ کاغذی مات

قوسي بُريد کج،

و رو به کوه ِ نزديک

با غار غار ِ خشک ِ گلويش

چيزی گفت

که کوه‌ها

بي‌حوصله

در زِلِّ آفتاب

تا ديرگاهي آن را

با حيرت

در کَلّه‌های سنگي‌شان

تکرار مي‌کردند.

گاهي سوآل مي‌کنم از خود که

يک کلاغ

با آن حضور ِ قاطع ِ بي‌تخفيف

وقتي

صلات ِ ظهر

با رنگ ِ سوگوار ِ مُصرّش
بر زردی برشته‌ی گندمزاری بال مي‌کشد
تا از فراز ِ چند سپيدار بگذرد،

با آن خروش و خشم

چه دارد بگويد

با کوه‌های پير
کاين عابدان ِ خسته‌ی خواب‌آلود
در نيمروز ِ تابستاني
تا ديرگاهي آن را با هم
تکرار کنند؟

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , . 2 Comments »

در نفی خشونت

دیروز وقتی از پله های مترو بالا آمدم آنچه را می دیدم باور نمی کردم، بعد از نماز جمعه ۲۶ تیر و روز قدس انتظار خشونت برهنه آن هم از نیروی انتظامی‌ با لباس فرم به این شدت را نداشتم، به خانه که آمدم با تماشای فیلم‌ها تازه متوجه شدم چه‌ها که ندیده ام.
همیشه یاد آن صحنه فیلم پیانیست می‌افتم که پیرمرد در پیاده رو در حال راه رفتن است پلیس نازی او را می زند که چرا وقتی‌ پلیس نازی دیده در برابرش تعظیم نکرده، پیرمرد کلاهش را بر می‌دارد، تعظیم می‌کند و به راهش ادامه می دهد، افسر نازی دوباره او را صدا می‌کند و به او می گوید از پیاده رو حق ندارد بگذرد، پیرمرد باز هم ادای احترام می‌کند و از کنار خیابان به مسیرش ادامه می دهد.
سخت است شکستن سنت و تغییر دادن تعریف غرور اما سکوت در برابر آنکه تو را به جرم «بودن» وحشیانه می زند، «مد» و «بزرگواری» نیست، تنها راه پیروزی ماست.
آنچه ما باید به یاد داشته باشیم این است که ما نه با این افراد که با تفکرشان می جنگیم، ما شاید دیگر تا سالها نتوانیم این چنین هزینه‌ای برای گذر بدهیم، پس نباید تحت هیچ شرایطی راضی‌ به حکومت مجدد این تفکر شویم.
نفی خشونت، سر آغاز زندگیست در ایرانی‌ بهتر.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . 1 Comment »