علوم انسانی

من فکر می‌کنم اصولا پی بردن به این مطلب که علوم انسانی‌ با مبانی اسلام تناقض دارند، حتی بعد از سال ها قابل تقدیر است، ولی‌ نه وقتی‌ حکومت خودش را اسلامی می داند.

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

نترسید نترسید ما همه به هم هستیم(؟)

ما دیگر با هم نیستیم، ما باز هم همان ادم‌ها شدیم…
کاراگاه می‌شویم و مچ بابک داد را می گیریم.
با کوچکترین نظر دو پهلوی هاشمی‌ همه داستان‌های تکراری پیرامونش را تکرار می‌کنیم.
مسلمانها را تحقیر می‌کنیم و می خواهیم با یک لینک دین یک کشور را از آن بگیریم، بی‌ اینکه به یاد داشته باشیم امروز اوضاع ما با شش ماه پیش و سه سال پیش فرق دارد. امروز زمان تفرقه نیست، دلسرد کردن افراد مذهبی‌ طرفدار جنبش و راندن آن‌ها و درگیر کردن آن‌ها در این شرایط بزرگترین خدمت به ادامه استبداد خطرناکیست که اگر این بار تثبیت شود معلوم نیست دیگر رفتنی باشد، همه ما می توانیم از بحث آزاد پیرامون عقاید خود در یک جامعه آزاد بیشتر لذت ببریم، به یاد داشته باشیم آنچه باعث می شود دین در خدمت حکومت در آید، دگم بودن و بی‌ منطق بودن است، دین را عامل همه چیز دانستن بیشتر یک شوخی‌ است که در موقعیت امروز خنده دار نیست.
کیست که نداند علی‌ اکبر هاشمی‌ چه سابقه‌ای دارد و چه طور حداقل بیست و شش سال نماینده تاریخ این نظام بوده است، با تمام اتفاقاتش که در اکثر آن‌ها هم نقش فعالی داشته، ولی حمایت امروز از هاشمی‌ نه به معنای بخشیدن گذشته اوست نه به معنای زیر پا گذاشتن گذشتگان،حمایت امروز ما از هاشمی‌ یک حرکت منطقیست که با پا گذاشتن روی احساسمان تثبیت میشود چون ما سیاست بازی‌ می‌کنیم.
و در مورد بابک داد، من ترجیح می دهم فردا فکر کنم احمق بودم و او دروغ می گفت تا حسرت بخورم که ایستادم تا هزینه‌ای که ریسک کرده نابود شود.
بیایید باز هم با هم باشیم

سرویس ویژه پیام کوتاه

بعد از مقصر شناخته شدن گوشی موبایل من در دو تا تصادف این هفته‌ام آگاهان پیشبینی‌ کردند هیات حقیقت یاب مجلس ریشه تجاوز‌های اخیر، مرگ عبدالعزیز حکیم و سقوط هواپیما ها را هم‌ sms زدن من اعلام کند.
این موضوع کاملا جدی است.مثل قبض موبایلم که بعد از یک ماه قطع بودن sms و ۲،۳ هفته‌ای که sms را تحریم کرده بودم متوجه می شوم باید پنجاه و سه هزار تومان پول تقدیم شرکت مخابرات کنم، و احتمالا تشکر کنم که اگر مخابرات نبود معلوم نبود چی‌ کار می کردیم

خون،سرو،تذرو،نغمه

تو اون تلویزیون منحوس همش دنبالش میگشتم، میگفتند امروز تو دادگاه است…دادگاه..

بالا خره دیدمش، با همون نگاه همیشگیش، داشت همان گوشه را نگاه می کرد.

نه که بترسم هنوز کسانی‌ باشند که با این نمایش‌ها حتی سرگرم شوند، ولی‌ دلم گرفته از کشوری که یکی‌ از منطقی‌‌ترین تحلیل گرانش را جلو تلویزیون می‌‌آورد تا اعتراف کند به همراه مترجم گوگل و NGO‌ها قصد براندازی نظام را داشته است.

چند قدم آن طرف تر، نیوزویک فرید ذکریا را به جهان معرفی می‌کند.

کاشکی‌ کاشکی‌ کاشکی‌ قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار در کار در کار بود

بیچاره ها نمی دانند دیگر نه سلاخی امپراطور مرا می ترساند و نه پیرهن آبی احمد زیدآبادی

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

تراژدی مرگ آخرین قهرمان

خبر کوتاه بود، حتی کوتاه تر از تیترش:

افشین قطبی مرد

وقتی‌ اسمش را شنیدم پیش خودم فکر کردم هه…

اوایل دولت احمدی‌نژاد بود و بعد از دنیزلی امید چندانی به مربی‌ بهتر نداشتم، بازی‌ چهارم لیگ بود، با هفتاد هزار نفر به ورزشگاه رفتم و پیروزی ۲-۱ تیمش در بعضی‌ با پیکان را جشن گرفتم، چند وقت بد کاریکاتورش را روی جلد یک مجله با شمشیر و سپر دیدم، نوشته بود «افشین امپراطور».
افشین امپراطور برای من متولد شد.
افشین خلیی زودتر و بیشتر از آنچه فکر می‌کردم شد، یکی‌ دو ماه بعد افشین دیگر برای من مربی‌ محبوب تیم محبوبم نبود، افشین کسی‌ بود که در بازی‌ با صبا به من یاد داد حتی وقتی‌ خطا روی تو را به نفع حریف پنالتی سوت زدند نباید داور را مقصر نتیجه بدانی ، وقتی‌ بعد از هجده بازی‌ بختی آن هم ۳-۰ در حالی‌ که تازه فهمیده‌ای دو دستیارت از ابتدا به ایرانت آورده اند که با تمام توان زمینت بزنند و بر روی جسد تو سر مربی‌ تیم شوند وقتی‌ به دستور یک خودشیفته فاشیست از سرمربیگری تیم ملی‌ کشورت، که شاید بزرگترین آرزوی هر مربی‌ می تواند باشد، حذفت میکنند باید فقط و فقط به «سونتی فایو پوینتس» که قول دادی فکر کنی‌.
مقصر نبودم وقتی‌ قهرمانم شد، افشین یک تنه جلو همه می‌‌ایستاد، افشین به من یاد داد جواب لجن پراکنی های مایلی کهن را چطور باید داد، افشین خیال خوبی ها بود که مدتی‌ اندیشیدم می تواند دارمان بدی هایی مانند امیر قلعه نویی باشد و آنها را مجبور به عوض شدن بکند.
افشین امپراطور با کسر ۶ امتیاز، با وجود امثال استیلی و شیث و مامانی‌ و نیکبخت و محمود احمدی‌نژاد در حماسی‌ترین حالت ممکن قهرمان لیگ شد و از ایران رفت.
دوستش داشتم ولی‌ خوشحال بودم می رود، خوشحال بودم چون فکر می‌کردم برای اینجا حیف بود، از صمیم قالب خوشحال بودم وقتی‌ رفت، یاد تو ما را بس.
ولی‌ افشین به عشق مردم یا هشتصد هزار دلار برگشت و من باز هم خوشحال بودم چون به افشین بیش از این حرفها ایمان داشتم.
همه‌چیز عالی‌ بود، ولی‌ مثل همیشه خلیی زود تمام شد، باز هم همان بازی ها، این بار اما افشین فرق کرده بود، افشین از داوری می نالید، افشین به کسی‌ که به او توهین کرد توهین کرد، شاید هم واقعیت را گفت، کاش نمی گفت. مگر ما نمیدانستیم اینجا کارهایی با هم می کنند که حیوانات با هم نمی کنند؟ خواست نشود رسوا، ولی‌ نمی دانست ما همین رسوایش را عاشقانه می خواهیم و از هم رنگی‌اش شرم می‌کنیم، نمی دانست ما از خود شرم می‌کنیم.
افشین دوباره رفت و توانست باز هم یک قهرمان بماند، هرچند افسانه پارسال نبود باز هم یک قهرمان بزرگ بود.
افشین برگشت و من باز هم به او اطمینان کردم، خودم با او افشین شدم، هرچند در آخر انگار هر دو یک امتیاز کم اوردیم.
افشین هنوز هم قهرمان من بود.
هنوز هم باور نمیکنم مرگ افشین را، هنوز بعد از سه روز آن جمله ۱۹۸۴ در فکرم می‌پیچد که»وقتی‌ تو را می کشیم قهرمان میشوی ولی‌ ما آنچه هستی‌ را از تو می گیریم تا دیگر چیزی نباشی‌.»
افشین را جلو چشمانم سلاخی کردند تا بترسم…

من ها 1

به آنکه خدا،زندگی‌، شانس، اتفاق یا هرچه تو نامش را می‌گذاری حتی با کودتا هم نتوانست از من جدایش کند.
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…

من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستهایم آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند.

دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید.

زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
ریرا که صدای من
با صدای تو آشناست

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . 1 Comment »