bodhi

آنی‌ بود، درها وا شده بود.

برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.

مرغان مکان خاموش،این خاموش، آن خاموش. خاموشی

گویا شده بود.

آن پهنه چه بود: با میشی‌، گرگی همپا شده بود.

نقش صدا کمرنگ، نقش ندا کم رنگ.پرده مگر تا
شده بود؟

من رفته، او رفته، ما بی‌ ما شده بود.
زیبایی تنها شده بود.

هر رودی،دریا

هر بودی، بودا شده بود.

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . 1 Comment »

یه شب مهتاب

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره کوچه به کوچه
باغ انگور ی باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اونجا که شبها پشت بیشه ها
یه پری میاد ترسون و لرزون
پاشو میزاره تو آب چشمه
شونه میکنه موی پریشون
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب
منو میبره ته اون دره
اونجا که شبها یکه و تنها
تک درخت بید ، شاد و پر امید
میکنه به ناز ، دستشو دراز
که یه ستاره بچکه
مثل یه چیکه بارون
به جای میوه اش ، سر یه شاخه اش ، بشه آویزون
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب
منو میبره از توی زندون
مثل شبپره با خودش بیرون
میبره اونجا که شب سیاه
تا دم سحرشهیدای شهر
با فانوس خون جار میکشن
تو خیابونا سر میدونا
عمو یادگار ، مرد کینه دار
مستی یا هشیار ، خوابی یا بیدار
مستیم و هشیار شهیدای شهر
خوابیم و بیدار شهیدای شهر
آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد می شه خندون
یه شب ماه می اد
یه شب ماه می‌آد

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . Leave a Comment »

زنده ­گی

زندگی شوخی نیست

جدی بگیرش

کاری که فی­ المثل یکی سنجاب می ­کند

بی­ این که از بیرون و آن سو تَرک انتظاری داشته باشد.

تو را جز زیستن کاری نخواهد بود.

زندگی شوخی نیست

جدی بگیرش

اما بدان اندازه جدی که

تکیه کرده به دیوار فی ­المثل، دست بسته

یا با جامه ­ی سفید و عینکی بزرگ در آزمایشگاهی

بمیری تا دیگر آدمیان بزیند،

آدمیانی که حتی چهره­ شان را ندیده­ای؛

و بمیری در آن حال که می­ دانی

هیچ چیز زیباتر، هیچ چیز واقعی­تر از زنده­ گی نیست.

جدیش می­گیری

اما بدان اندازه جدی

که به هفتاد سالگی فی­ المثل، زیتون بُنی چند نشا کنی

نه بدین نیت که برای فرزندانت بماند

بل بدان جهت که در عین وحشت از مردن به مرگ باور نداری

بل بدان جهت که در ترازو کفه­ ی زنده ­گی سنگین­تر است.
ناظم حکمت

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . Leave a Comment »

تعصب

هر تعصبی از هر نوع پیش شرط روانی‌، یا پیش درآمد خشونت و وحشت است، به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ اندیشه ای در این دنیا آنقدر خوب و خیر نیست که بتواند تلاشی تعصب آمیز برای به کرسی نشاندن آن اندیشه را توجیه کند، تنها امید نجات در جهان این دوران تساهل و تسامح است. از سوی دیگر، آن جمعت کثیر بیچاره‌ای که فریادشان به جایی نمی رسید و یا به اردوگاه‌ها هدایت میشدند که دور تا دورشان سیم خاردار بود با برج‌های مراقبت مجهز به مسلسل، یا مستقیما به سوی اتاق‌های گاز روانه می شدند، یا مستقیما در برابر جوخه ی أعدام قرار میگرفتند،هشداریست برای ما که تسامح و تساهل هم حدی دارد. این واقعیت جای بحث و فحص ندارد که هیتلر و هم پالکی هایش(درست مثل لنین و در و دسته انقلابیش) هیچ این نیات ویرانگرشان را پنهان نمی دشتند که عزم حزم تعصب آلودی دارند برای رسیدن به اهدفشان و هیچ در قید هزینه آن هم نیستند. اگر بی‌ اعتنایی، بی‌ عملی‌،و ضعف غیر قابل توجیه طرف‌های متقابل آن‌ها نبود حتما می شد آنها را مهار کرد تساهل و تسامح هرگز نباید به معنی‌ تساهل و تسامح در برابر عدم تسامح و تساهل باشد، تحمل آنهایی که آماده شده ا‌ند آزادی را محدود کنند یا حتی حق زندگی‌ کسان دیگر را بگیرند حتی اگر توجیهش شریف‌ترین اهداف باشد، روا و جایز نیست.
از روح پراگ
نوشته ایوان کلیما

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . 1 Comment »

بر شانه من كبوتري‌ست كه از دهان تو آب مي‌خورد
بر شانه من كبوتري‌ست كه گلوي مرا تازه مي‌كند
بر شانه من كبوتري‌ست باوقار و خوب
كه با من از روشني سخن مي‌گويد
و از انسان كه رب‌النوع همه خداهاست.
من با انسان در ابديتي پر ستاره گام مي‌زنم
در ظلمت حقيقتي جنبشي كرد
در كوچه مردي بر خاك افتاد
در خانه زني گريست
در گاهواره كودكي لبخندي زد.
آدم‌ها همتلاش حقيقتند
آدم‌ها همزاد ابديتند
من با ابديت بيگانه نيستم.
زندگي از زير سنگچين ديوارهاي زندان بدي سرود مي‌خواند
در چشم عروسك‌هاي مسخ، شبچراغ گرايشي تابنده است
شهر من رقص كوچه‌هايش را باز مي‌يابد.
هيچ‌كجا هيچ‌زمان فرياد زندگي بي‌جواب نمانده‌است
به صداهاي دور گوش مي‌دهم از دور به صداي من گوش مي‌دهند
من زنده‌ام
فرياد من بي‌جواب نيست، قلب خوب تو جواب فرياد من است.
مرغ صدا طلائي من در شاخ و برگ خانه توست
نازنين، جامه خوبت را بپوش
عشق ما را دوست مي‌دارد
من با تو رؤيايم را در بيداري دنبال مي‌گيرم
من شعر را از حقيقت پيشاني تو درمي‌يابم
با من از روشني حرف مي‌زني و از انسان كه خويشاوند همه خداهاست
با تو من ديگر در سحر رؤياهايم تنها نيستم.

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: . Leave a Comment »

I Don't Believe In Violence

khoda-756735

یاد صحنه آخر دریمرز برتولچی افتادم.

طرح از نفیسه گلرخی

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

وردپرس

بالاخره تونستم بلاگهامو آپلود کنم!

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »