اخراجی ها

قدری شرم‌آور است که همان ازدحامی را که دیشب به خاطر تماشای «درباره الی» شاهد بودیم، برای دیدن «اخراجی‌ها 2» هم متحمل شویم. اجازه دهید در این مجال اندک وارد بحث درباره جزئیات نشوم و فقط یک نکته را بگویم: آقای ده‌نمکی می‌تواند هرجوری دلش می‌خواهد فیلم بسازد و هرکسی هم که شوخی‌های لاله‌زاری و اداهای مشمئزکننده گروه بازیگران ایشان را خنده‌دار و بامزه می‌پندارد، به همه آن‌ها شدیداً و قویاً بخندد؛ هیچ‌کدام از این‌ها به ما مربوط نیست. چیزی که مرا تا حد انفجار عصبانی می‌کند ریاکاری است. در نظر بگیرید کسی که تحمل ذره‌ای مخالفت با فیلمش، نگاه و عقیده‌اش، نوشته‌ها و گفته‌هایش را ندارد و سابقه‌اش هم در تاختن به رأی و نظر خلایق روشن است، می‌آید در انتهای فیلمش سرود «ای ایران» پخش می‌کند و از همه دعوت می‌کند که با هم کنار بیایند و به احترام خاک ایران متحد شوند! این «همه» شامل یک مشت دزد و معتاد و خائن و جاسوس هم می‌شود، ولی احتمالاً مخالفان مرام مسعود ده‌نمکی و فیلمش را پوشش نمی‌دهد و آن‌ها را تحت عنوان توطئه‌گران علیه فیلم در یک دسته‌بندی جداگانه قرار می‌دهد. غریب مملکتی است که در آن، هم جعفر پناهی فیلمش را با «ای ایران» می‌بندد و هم مسعود ده‌نمکی، و با همه این لطف‌ها و مهربانی‌ها، حال‌وروزمان این است که هست.
حسین معززی‌نیا
khabaronlline.com
Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. 3 Comments »

آقای رییس جمهور آینده

و اینک کار ما بدین جا رسیده است. چهار سال سختی گذشت. اما نیک بنگری خوش گذشت. هیچ چیز جز همین که رخ داد نمی خواست خوابزدگان را بیدار کند. اینک باید نامه ای بنویسم به کسی که نمی دانم کیست دوباره. به کسی که باید بیاید. و آمدنش حاصل جمع وفاقی است که بر سر اصلاح. اگر جز این بود یعنی که ما مردم هنوز با این همه توفان با این همه بهار و پائیز نرسیده ایم. هنوز به بچه های رستم آباد می مانیم. هنوز می خواهیم یکی این نقش را بازی کند، خوابزدگانیم که بیداری هنوز در دستورمان نیست.

آن خوشدل سی سال پیش، آن نگران بیست سال بعد، آن زندانی، حالا، چهار سال بعد از آخرین نامه دلش این جاست و پایش جای دیگر. ولی باید نامه آخر را نوشت. برای کسی نوشت که نامی ندارد اما خصلت هایش برایمان آشناست. آن که می آید تا اصلاح کند. تا دوباره یکی پایش را لای در بگذارد، و وجود خود را سنگی ببیند نهاده در درگاه، لای پنجره ای رو به باغ. تا نسیم در جان اتاق بدود. آخرین نامه را هم باید بنویسم.

آقای رییس جمهور
ما از کجا باید می دانستیم چگونه است رفتار پسندیده یک شهروند آزاد و محترم. وقتی نامه اول را نوشتم کم و زیاد بیست و پنج سالگان بودیم و بیست و پنج سال هم از کودتا می گذشت. از کودکی بوی سوخته کاغذ و چرم در مشاممان بود. در زیر زمین و پشت بام کتاب می سوزاندند. همه یواشکی حرف می زدند، زمستان بود، هوا ناجوانمردانه سرد، پچ پچ ها در گوش. ما نسل پچ پچ بودیم ما جز در گوشی حرف زدن نمی دانستیم. انقلاب که شد یکهو بلد شدیم فریاد بکشیم. پیش از آن صدای خودمان را بلند و رسا نشنیده بودیم از کجا باید می دانستیم فریاد چه باید و بر سر که باید.

ناصر ده ساله بود، هر وقت مادرش می رفت به سالن زیبائی زیر بازارچه تجریش، جائی که پرده ای بر درش افتاده بود و پسرها را راه نمی دادند، نصف عمر می شد تا مادر برگردد. شنیده بودیم که زیبائی چه آدم بدجنسی است. مادرها نفرینش می کردند اما باز هر ماه می رفتند به آن بالاخانه به سالن زیبائی. حشمت و نادره هر وقت مشق نمی نوشتیم مادر آن ها را از استوار ساقی می ترساند. هنوز عقل رس نبودیم که بدانیم زندانیان هم می تواند مهربان باشد، که استوار ساقی بود. گرچه هادی گفت دو قورتش همیشه باقی بود.
تمام کودکی یک نسل، بستنی اکبر مشتی و یخ در بهشت اختیاریه پاداش کسی بود که بتواند سکوت کند، حرف زیاد نزند. بداند که دیوار موش دارد. انقلاب هنوز در خیابان بود که اول چشممان باز شد، بعد گوشمان باز شد و بعد تازه دهان بندمان برداشته شد. پس باید از کجا می دانستیم کدام داستان دروغ است، و کدام راست راست. انقلاب انبان قصه هایمان از هم درید.

گمان داشتیم آن قدر در انبار طاغوت مواد غذائی هست که نیازی نیست کار کند کسی. گمان کردیم آن قدر شاه خانه برای تفریحات بعد از ظهری خودش و دوستان آمریکائی اش ساخته که برای همه تهرانی ها مسکن هست. آیت الله خسروشاهی از مردم ایران دعوت کردند بیایند تهران.
به گمانم آخرین کس از آن ها که آمدند و به خانه ای هم رسیدند، یعنی سمج ترین آن ها، همین عزت الملوک مادر دو معلول است که همین هفته قبل از خانه نگهبانی شرکت خانه بیرون انداخته شد، و خبرش به همه رسید که می پرسد حالا چه کنم. در همان روز که بالاخره از نهاد ریاست جمهوری پاسخ مهرورزانه ای نامه اش رسید، ماموران آمدند و خانواده متوفی محمدی را از خانه ای که بیست و هشت سال غصب کرده بودند بیرون راندند. بنیاد مستضعفان تقصیر نداشت که در اطلاعیه مطبوعاتی انتقاد ها را پاسخ گفت و فاش کرد که «بیست سال پیش مدیرعامل وقت از سر رافت خانه سرایداری را به طور موقت به آقای محمدی روزمزد داده بود و این شخص اصلا هیچ پرونده و سابقه استخدامی در شرکت خانه متعلق به بنیاد مستضعغان ندارد».
گناه کسی نیست که عزت الملوک و نگهبان محمدی و ما نمی دانستیم که حکومت همه چیز ندارد و هیچ چیز رایگانی نیست. گفته اند عزت الملوک که همان طور روی رختخواب پیچ در کوچه نشسته، از این جمله که یکی از بچه های محل برایش از روی روزنامه خوانده چنین استنباط کرده که می گویند خانواده آقای محمدی مستضعف نیستند. حالا عزت الملوک رو به آسمان ناله می کند خدایا اگر ما مستضعف نیستیم پس آقای حضوری مستضعف است. طفلک نام دولتمردان را نمی داند، چه کند سواد که ندارد عزت الملوک .

آقای رییس جمهور
شما نمی توانید خانه های احتکار کرده دوره انقلاب را بین مردم تقسیم کنید. خانه سازی دو روزه افسانه است به آن ها دروغ نگوئید. آموزش و پرورش رایگانی و همگانی ممکن نیست. یک قرن نمی توانند مردم موقع اسم نویسی بچه ها پول بدهند و در تلویزیون بشنوند که دستور داده شده مدارس حق ندارند دیناری از مردم بگیرند. ساخت بیمارستان برای همه شوخی است و درمان مجانی دروغی بزرگ است. شما نمی توانید حال بچه های آقای محمدی نگهبان شرکت خانه را خوب کنید، شما نمی توانید عزت الملوک را از زندگی پر دردش نجات دهید. اما شما می توانید برای گرفتن این رای کوفتی به او دروغ نگوئید.

آقای رییس جمهور
در سرش نکنید که می خواهم دنیا را مدیریت کنم، در حالی که او می داند مدیریت برزن محله شان هم برهواست. شما نمی ت
انید هوای تهران را با جلسه ای خوش کنید، و کاری کنید که سید محمد با آن ماسک کذائی بتواند
هر روز به خیابان برود. نمی توانید هم رای دخترکان جوان شهری را داشته باشید و هم با آن ها که باورشان هست از بدو خلقت هزاران عسس مراقب حجاب زنان مسلمان بوده اند، همدلی کنید و دست در یک سفره داشته باشید. شما قادر نیستید زاینده رود را به دستوری آب بیندازید. آبگیرها و تلاب های خشگ شده را با مصوبه ای دوباره به محیط زیست برگردانید. مرغان مهاجر که از ما گریخته اند زحمت ها دارد تا دوباره باز گردند، شما نمی توانید به مردم شهرهای جنوب که با هزار تفاخر لوله کشی کرده و آبشان را دزدیده اند برای رساندن به شهرهای مرکز فلات با هزار منت گذاری بر سر این ها، بگوئید آب نفت زده بیاشام و منتظر بمان و دعاگو تا باز منت گذار آیم و چند میلیاردی از خزانه ملت صرف آن کنم که برایت از جای دیگر آب بیاورم. شما به مردم نگوئید که احمدی نژاد می توانست و نکرد. نگوئید همه آن چه او گفت و نکرد را من می توانم کرد. نیامده اید که آب نبات چوبی دست ملت بدهید. باید اخمشان را تحمل کنید و به آن ها بگوئید من قادر به تامین بهشت در روی زمین نیستم، و اطمینان بدهید که اگر خوب کار کنیم و ملامت کشیم اوضاعمان کمی بهتر خواهد شد.


شاه و وزیر
گفتم قصه می گویم
پنجاه سال پیش تابستان که می شد اول هفته ده دوازده نفر بچه های دبستانی بیکار، از صبح با هم در زمین خالی رستم آباد کنار آب گذر مسابقه می دادند. چندین مسابقه، برنده کسی بود که در مجموع بیشتر از همه نمره می آورد. هم چوبی را دورتر بیندازد، هم از روی هره برود بالای دیوار، هم از لب باغچه بپرد تا کنار پله های آشپزخانه، هم دسته هونگ سنگی را بلند کند و هشت بار تا ته حیاط بدود و هم از پله های چهارم راه پله پشت بام بپرد روی تشکچه ای که پای پله ها خوابانده شده بود. اما همه این کار ها منوط به این بود که یک هیات سه نفری گزینش، تائید کنند که فلانی شاه شده است.

این مسابقات کم از المپیک اهمیت نداشت و هیجانش کم از جام جهانی نبود، چون هر که سرانجام برنده می شد می توانست یک هفته شاه شود. آن وقت دو وزیر دست راست و چپ انتخاب می کرد، یک مدعی العموم یک میرغضب. برخی مانند صاحب این قلم هیچ وقت شاه نشدند و نه وزیر. چند باری شاعر شدم یا محرر. برای همین هم امروز می توانم تاریخچه بازی شاه و وزیررستم آباد و باغ گل فشم و اختیاریه را برایتان بازگو کنم.

آن که شاه می شد یک هفته فرمان می راند. در این یک هفته از بام تا شام، همه دست به سینه در خدمتش بودند. تملقش می گفتند. فرمان هایش را تحسین می کردند، من که محرر یا شاعر بودم و اداره رسانه های دفترش را اداره می کردم با چهار چشم می پائیدم که کسی نگاه چپ به او نکند، به حرکات شاه نخندد. او فقط فرمان می داد، هفت نفر بروند و از باغ گل آواز آلبالو بچینند و بیاورند. چیده می شد. سه نفر بروند برای سه نفر از سر پل بستنی بخرند، امر اطاعت می شد. چهار نفر چهار نفر دیگر را کول کنند و بگردانند. تا چند بار گریه چند تا بچه را درنمی آورد روزش تمام نمی شد شاه. وزیران دست راست و چپ هم کاری نداشتند جز این که فرامین شاه را ابلاغ کنند. گاهی که شاه دستور عجیبی می داد که با امکانات نمی خواند و یا اصلا مقدور نبود، وزیر چپ و راست دست به دامن می شدند و با التماس یا وساطت مجرمی را می کردند یا از شاه می خواستند از رای خود برگردد. اما بالاخره شاه شاه بود و باید فرمان می داد و اگر کسی سر پیچی می کرد باید در تمام تابستان دیگر وارد بازی نشود و منزوی باشد.

تا آن تابستان که نادر پسر یک اداره جاتی متمول در دماوند همان اول هفته گفت که قصد دارد اگر شاه شد برای همه بستنی چوبی بخرد، تازه دو کیلو چغاله هم گذاشته برای همین کار. به این ترتیب دهان شورای سه نفره آب افتاد و یک هفته همگان مجبور به تحمل شاهی شدند که عملا به آن ها تحمیل شده بود. اما این رسم بد نهاد تا رسید به آن جا که پرویز وعده داد اگر شاه شدم ماشین آقای پناه ایزدی را پنجر می کنم. ماشین شش سیلندر شیک که محل حسادت بزرگ و کوچک بود. پرویز شاه شد و این تکلیف به گردن رعیت افتاد و آشوبی به پا شد.

کار به جاهای باریک داشت و به تدبیر بزرگ ترها بازی شیرین شاه و وزیر تعطیل گشت و یک هفته به عذاب گذشت تا آن که آقای موسوی یک روز بچه ها را جمع کرد در حیاط مسجد و گفت حاضر است وساطت کند که بازی برقرار شود اما به شرط آن که هر کس شاه شد کارهای عمرانی بکند. مثلا دیوارکی بسازید برای باغ کل یحیی که مریض است و از پا افتاده و چینه باغش ریخته، یا درخت های کهنه را ببرید و الوارش را برای تعمیر پل مش حسن به کار ببرید. کوچه باغ های منتهی به میدان را غروب ها آب بپاشید. همه به شوق قبول کردند. بازی شاه و وزیر از آن هفته دوباره معمول شد، اما آن رونق سابق را نداشت. شاه نمی توانست وعده های خوشایند بدهد. وزیران دست راست و چپ مجبور شده بودند که بر کارهای عمرانی نظارت کنند. شاه نمی توانست برای تفریح کسی را کول دیگری کند و یا کیسه بر سر کسی بیندازد و دور بگرداند که خنده آید خلق را.

بازی، از بازی خارج شده و پایش روی زمین واقعیت ها قرار گرفته بود، و ما تحملش را نداشتیم. آقای موسوی به بزرگ تر ها گفته بود بگذارید یاد بگیرند که هیچ چیز را به بهانه نمی بخشند. یاد بگیرند باید از خود مایه بگذارند. یاد بگیرند بهشت مال این جهان نیست و کسی مامور تاسیس بهشت نیست مگر آن که دروغ بگوید.

آقای رییس جمهور
باور کنید که کثیری از مردم ایران بازی شاه و وزیر نمی خواهند، در همین سی سال با چنان تنوعی در کار روبرو شده اند که دیگر چیزی آن ها را از زمین جدا نمی کند. صحنه واقعی است بزرگ شده ایم و بازی تمام شده است
Masoud Behnoud
salnameye etemad melli
matne kamele maghale:http://masoudbehnoud.com/2009/03/blog-post_18.html
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

To be Edited

blo0ge ghablim ke ghelzate javgirish bish az hade norml bud edit khahad shod…

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

Mikhandi?! To mordi!

mamad khatami az samime ghalb fuck u! ridi be akhare salemun! alan sa@ 12:20e, mane khar 4sa@e montazeram naz kardanaye fariba tamum she bege miad, vali nayumad, mamad khatmai har dalili ke dashti vasam mohem nist, ridi!! mellato gerefti PASHM!!
PASHM!!
dare eslahato basti bayaniato kardi rosvanameye jahle melat elal abad
nemikham inja kossher begam, ke nemidunam eslahat mord irani ke namordeo in chizza, eslahat mord, iraniam kheyli vaghte morde, ye ray gharar bud be mamad khatami ke be zur kafe ghabele ghabulam bud, bedam ke dg nist, manam ray nemidam!
bere bebinammirhoseino karubi az koja mikhan ray jam konan
baraye man mirhoseino karubio ahmadinejad farghi nadaran, be ghole 1i tu balatarin barname 1ie, system ameleshun fargh mikone.
abdola nuriam ke hamishe mese fantezi bud…
mamad khatami
in akharin bloge 87e mane
fuck u!
lanat be to ke nmeizari az pase nefrato kinam barbiam…
ahmagh
hata enghad nadari ke ye bayaniye bedi tush rast begi, begi vaghean chera nmeiay!
baba ma melate ahmaghi hastim vali na enghad ke to farz kardi!!
khahesh mikonam nagin in politic vase hazfe musavie, chon avalaan ye 7,8ruzi net nadaram sanian kasi ye ma pish majbursh nakarde bud bege ba jeddiat hozuramo elam mikonam

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

دانش‌آموز بسيجي خنک کننده راکتور هسته‌اي اختراع کرد

يک دانش آموز بسيجي موفق به اختراع سامانه خنک کننده راکتورهاي هسته‌اي در کشور شد.

به گزارش روز چهارشنبه ايرنا به نقل از پايگاه اطلاع ‌رساني بسيج، «مرتضي نجف آبادي» از دانش آموزان مقطع پيش دانشگاهي در استان مرکزي موفق شد سيستمي را اختراع کند که مي تواند در خنک کردن انواع راکتورهاي شيميائي و هسته‌اي بسيار موثر باشد.
از ويژگي‌هاي مهم اين طرح که مراحل ثبت آن نيز انجام و در جشنواره ملي شکوفايي و نوآوري نيز به نمايش گذاشته شد، آن است که اين سيستم بدون نياز به انرژي خارجي مي ‌تواند فرآيند خنک کردن را انجام دهد که همين ابداع موجب شده تا از برخي جهات فاقد نمونه هاي خارجي باشد.
اين سيستم 21 کاربري ديگر نيز دارد که به واسطه آن پيشرفت هاي خوبي در زمينه علمي و فناروي براي کشورمان حاصل شده است.
به گفته اين دانش آموز مخترع بسيجي، سيستم ياد شده براساس استفاده از علومي چون شيمي، نانو و زيست شناسي طراحي شده و در صورت حمايت، مي تواند کمک هاي شاياني به پيشرفت‌هاي هسته اي کشور کند.
وي در خصوص ديگر اختراعات خود نيز به سيستم غواصي در زير دريا بدون نياز به کپسول اکسيژن، سامانه صرفه جويي در انرژي و سيستم نگهداري از معلولان اشاره کرد که موجب کسب مقام هاي مختلف استاني و کشوري شده‌اند.
مرتضي نجف آبادي همچنين عناوين قابل توجهي مانند نفر اول مسابقات خوشنويسي کشور، نفر اول مسابقات کاراته، شاعر نمونه و نويسنده برگزيده کشوري، نفر اول مسابقات قرآني کشور در بخش تفسير و مفاهيم را کسب کرده است.
/ خبرگزاری جمهوری اسلامی (ايرنا) / کد خبر 394172
tozihe ax: daneshgahe khaje nasir, marbut be vaghaye’e akhir

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

Mod nist…

Ye moghe fek miakrdam in dastan 3xyaro khodeshunia minevisan vase tojihe karashun…
Mokhatabe in blog faghat khodamam:
Kasi be man inja chizi nmeige age rajebe chizi ke nemidunam, enghadr nemidunam ke masalan farghe ye maktabo ba shalvar nafahmam, nazar bedam, chon inja hame rajebe hamechi nazar midan, chon presidente ma am rajebe hamechi nazar mide, chon ye gheshr tu in jame’e hastan ke tu khodeshun tavanaeie modiriate donyaro mibinan, hamuna ke asare madreseo joghrafio fiziko shimio dusho mashin lebasshueishun hast hanuz, na kasi be man chizi nmeige, chon man «haghe nazar dadan » daram, be har hal azadie dg, tu iranam ke «azadi taghriban be surate motlagh vojud dare»
Kasi be man chizi nmeige age adamaye mokhtabamo mese khodam bedunam, hamunghadr pasto sathi, kasi az man entezar nadare bishtar fek konam, beyne adami ke ye omr vaght gozashte ba khodam fargh bezaram, bedunam, bad begam, inja age harf nazanam fek mikonan lalam.
Kasi be man chizi nmeige vaghti mikham ba chesham ye nafaro bokhoram, vaghti ba dustam rajebe size sineye ye 2khtar ke dare az unvare khiabun rad mishe harf mizanam, vaghti migam yaru »kasebe» faghat vaseynke ye chizi gofte basham, vaghti fek mikonam in 2khtare jendast, chon vaisade kenare khiaabun,kasi be man chizi nmeigeo in khodesh bozorgtarin dalile. Democracy, hoghughe bashar, barabario amsalohom hasele takhayolate ye nafar tu takhte khabesh nist, barayande hameye tarikhe tafakore adamast!
Hamishe az 2ta chiz mitarsidam, ruzi ke bekham fek konam «chi fek mikardam chi shod», ruzi ke fek konam tu zendegim be khodam bedehkaram.

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »