مردان ایران وعده خانه می‌دهند این روزها!

حالا چه فرقی می‌کند که بوی کله‌پاچه هم بدهی مهم این است که تو زنی و از قضا کیفی‌ هم به شانه آویزان نداری و این خود هزار معنا در فرهنگ لغت مردان شهر دارد. می‌گویی نه؟ خب امتحان کن. زن شو. روی صحبتم با کسانی نیست که این روزها برای تنبیه و تحقیر، لباس زنانه به تن مردان بدکاره شهر می‌پوشند. روی سخن با ساده‌ترین مردانی است که این روزها «اندوه زن‌بودن» را هنوز یک طنز کهنه یا یک شعر روشنفکرانه می‌دانند و باز در جمع‌های مردانه‌شان بساط همان شوخی‌های معمولی برای هر زن تنهایی که از کنار پنجره باز خانه یا ماشین‌شان می‌گذرد، مهیاست. رودربایستی که نداریم. در هر اردوگاه و جایگاه فکری که باشی حتماً متلک و نگاهک‌های ریز و تیزی که بر پیکره نیمی از جمعیت این کشور رژه می‌رود را خوب می‌شناسی اگر باز هم می‌گویی نه، خب امتحان کن. یک روز لباس زنانه بپوش تا ببینی دوستان و مریدان و مرشدان و روشنفکران شهرت نیز ناگهان رنگ عوض می‌‌کنند. زن شو و هنوز خورشید نزده بزن به خیابان، بزک لازم نیست، کسی به سرخی و زردی رویت کاری ندارد فقط زن باش، همین بس تا در امتداد یک خیابان کوچک، ناباورانه دریابی که مسئله ساده حمل نکردن کیف بر شانه هم می‌شود یک معمای بزرگ یعنی اینکه تو بی‌مقصد و منظور به خیابان آمدی و نیتت جز خدمت به مردان گرسنه شهر نیست.

یادت باشد اگر اولین «پیشنهاد بی‌شرمانه» را یک افغانی در میان خاک و خل یک آسمان خراش نیمه‌کاره به تو داد از کوره در نروی، آخر تو زن نیستی و هنوز می‌توانی این خیابان دراز را تا انتها بروی. برو و ببین که انتشار فیلم تجاوز یک افغانی به دختر ایرانی تنها بهانه‌ای است برای بالیدن به غیرت «خصوصی» مردان ایرانی. برو تا با چشم خودت ببینی که مردان اتوکشیده شهر هم به همان اندازه در برابرت هرز می‌شوند که کارگر محرومیت‌کشیده افغانی. زن باش تا ببینی در همین شهری که بی‌خانمانی و اجاره‌نشینی بیداد می‌کند، چنان پرو پیمان وعده بارانت می‌کنند که گویی همین تهران به اندازه تمام زنان شهر، «خونه خالی» دارد.

یادت باشد آنقدر مرد باشی که اگر تکرار کریه اسم اجزای تن یک زن، توسط هم‌جنسانت حالت را بد کرد بالا نیاوری و برای امن شدن، لباس زنانه‌ات را از تن در نیاوری. تا انتهای خیابان طاقت بیاور و به جای یک زن برو یک قابلمه کله‌پاچه برای خانه بیاور. باور کن بوی کله‌پاچه قابل مقایسه نیست با بوی تند دهان کسانی که نوستالژی را به لجن کشیده‌اند.

صبح خنکی است. شهر پر از نگاه‌های هیز است. از در و دیوار شهر نگاه‌های هیز می‌ماسد روی پیراهن پر چین و شکنی که مادرم دوست دارد. روزهای انتخابات است و روز زن. در و دیوار شهر پر از عکس و نگاه «نامزد»هایی است که می‌خواهند امنیت برای «عروس» شهر بیاورند.

شهر پر از نگاه است. پر از چشمهایی که به من خیره‌ شده‌‌اند و تا بنا گوش می‌خندند و مهربانی نثارم می‌کنند. هنوز نمی‌دانم برای ستون روزنامه از نگاههای هیز مردانی که در خیابان های شهر می‌خندند بنویسم یا از نگاههای تیز مردانی که بر دیوارهای شهر می‌خندند. تفاوت شان چیست؟ شگفتا که در این بی خانمانی هر دو وعده «خانه» می دهند و هردو نگاه چیزی را در درونم می شکند یا شاید بیهوده به این مقایسه عبث مجال داده‌ام ؛ مردان شهر وعده خانه می دهند

Masih Alinejad

in blogo chand mah pisham gozashte budam inja:http://blog.360.yahoo.com/blog-m6.z12w8RKe9.JWlpPhJ?p=746#comments


Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

Chera 360?!

be hosein rezazade goftan nazaret rajebe raghibaye iran tu jamejahani chie?!
goft mekzik ke mekzike, porteghalam ke porteghale, angula am angulast.
jalebtarin ghesmate 360 in chand vaghte vase man, page baradarao khaharaye basijie, laken intor nabashad ke ma be ina begim ke shoma ke be hamechi gir midin, 360am ke nadide jaye gire, hala inja chikaar mikonino page sakhtanetun chie? chon injuri ma am mese una mishim, vali khob ye jasho 1i plz vase man hal kone:
harf zadan ya ba ham budane 2nafar(jense mokhalef) ya harno ertebateshun eshkal dareo badeo jelfe, vali age un 2nafar az dustane basiji bashan eshkal nadare?!
omid anke balke pageo 360o blogo comment be dustamun beghabulune ke chizi be esme nazare digranam vojud dare.
http://360.yahoo.com/profile-iy0Pfhs8fqr6HxNVkuiTa5aVG5P_
http://360.yahoo.com/profile-RV.eJeM8eq7M8w4QJpSiXbZyel6IKg–?cq=1
http://360.yahoo.com/profile-8jTD9WI3RK5lH8gnnNJStPcY_NYsdbY-?cq=1
http://360.yahoo.com/profile-oeVL0OE_dKnWYfQSIMQ.Tg–?cq=1
& so on…

نوشته شده در Uncategorized. 6 Comments »

برای ما که سرسختانه زن بودیم

اینجا: ایران

من: دختری دوازده ساله
موقعیت: یک کوچه باریک و خلوت در راه بازگشت از مدرسه

من وحشتزده از صدای پایی که صاحبش نگاه کثیفی داشت می دویدم و در خیابان بدنبال کسی بودم تا به آغوشش پناهنده شوم. پلیسی دیدم و یکباره از فرط شوق وهیجان رهایی اشکهایم روان شد. به کنارش دویدم. گریه و ترس مجال صحبت نمیداد. پرسید چی شده؟ و من با دست به انتهای آن کوچه اشاره کردم که صاحب آن نگاه کثیف آنجا ایستاده بود. پلیس یکباره با لحنی خشن پرسید تو توی اون کوچه چکار می کردی؟ از مدرسه بر می گشتم. کدوم مدرسه؟ خونت کجاست؟ اسمت چیه؟ اسم بابات؟ شمارتونو بده…. پلیس آستین مرا نگه داشته بود وقتی که مرد فرار می کرد. پدرم که با آن نگاه نگران آمد من آرزو کردم کاش هرگز بدنیا نمی آمدم. پدرم تحقیر شد بخاطر داشتن دختری فریب خورده که در راه بازگشت از مدرسه در کوچه های تنگ قرار ملاقات می گذارد. و من دیگر برای خودم گریه نکردم وقتی که پدر هر روز با کمر دردش به دنبالم می آمد تا نشنود که آقا دخترت را از خیابان جمع کن.

اینجا: ایران
من: زنی جوان
موقعیت: در حال رفتن به محل کار

صدای مرد مستی آمد. هوی خوشگله وایسا ببینم. مگه با تو نیستم زنیکه. مزاحم نشو آقا. مرد مست فریاد کشید. مزاحم باباته. و از پشت دست انداخت و سینه ام را کشید. فریادی از درد کشیدم که مرد دیگری آمد. دستهایم, گیس هایم و پاهایم را کشیدند و به خانه ای بردند. خواستم فرار کنم. چاقوی درآورد. یک , دو , سه. از شکمم خون فواره زد. مثلث سه راس یک مثلث. من بیهوش نشدم و به یاد دارم لحظه لحظه آن روز را.
یک سال بعد پلیسهای خوب قبل از کشتنش از او پرسیدند که چرا این کار را کرده. و او گفت خب من مست بودم و آن خانوم سینه داشت. باسن داشت و من دلم خواست بکنمش. آنها به من گفتند ببینید خانوم سینه و باسن شما مسبب تمام آن اتفاقات و دلیل اصلی اعدام امروز این جوان است. خانوم شما باید جوری لباس بپوشید که کسی نفهمد شما سینه دارید. باسن دارید. اگر چادر بپوشید, برجستگی هایتان که خدای … عقلش نرسیده صافشان کند دیگر کسی را تحریک نمی کند و امنیت دارید.

اینجا: ایران
من: مادری میانسال
موقعیت: در حال کلید انداختن بدر خانه ام.

صدای جیغ دخترم میاید. آنچنان ضجه ای که دیوانه می شوم. سراسیمه می دوم. مردی بروی دخترم افتاده است و با دستهای سنگین او را می زد, فشار می دهد, برهنه می کند. ناخنهایم را در گردنش فرو می کنم. او را می کشم. نمی توانم جدایش کنم. من نمی توانم مردی را که روی دخترم افتاده بلند کنم. دخترم جیغ می زند. مرا صدا می کند. مامان. مامان. مامان تورو خدا. نگاه وحشتزده اش که به چشمانم می افتد یکباره قوی می شوم. می دانم که حاضرم بمیرم تا آرامش به آن نگاه بر گردد. و من میمیرم.در صبحی پاییزی. که دخترم هنوز خواب است. که مادرم خواب است. که همه زنان شهر در خوابند. از مردن نمی ترسم. تنها نمی خواهم دخترم فکر کند که به خاطر او مردم. می خواهم دخترم بداند که من هرگز به او نمی گویم سینه و باسن تو مقصرند. هرگز نمی گویم نباید می خندیدی. نباید حرف می زدی. نباید زنده می بودی. هرگز نمی گویم نباید جیغ می زدی. نباید مرا به کمک می خواندی. نباید زن می بودی. باید بداند که هرگز او را سرزنش نمی کنم به خاطر آن چیزی که زاده شد.

http://zansan.wordpress.com

نوشته شده در Uncategorized. 7 Comments »