دیگر پیرهن گلی ات را درار…

روسری رقصنده با باد می روی در یاد بر بند رخت…

مائیم که می دویم از پی باد

یا نمی دویم از پی باد

یا می رویم از یاد…

دیگر پیرهن گلی ات را درار …

به مرو به میو اینقدر دیگر

افلاک که جز غم نفزایند دگر

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

Entry for December 26, 2008

Delam vase madrese tang nashode, ke hichvaght dustesh nadashtam, faghat in mahdekudak ye vaghtaei ziadi boring mishe…

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

رویا

با امیدی گرم وشادی بخش


با نگاهی مست و رویایی


دخترک افسانه می خواند


نیمه شب در کنج تنهایی


بی گمان روزی زراهی دور


می رسد شهزاده ای مغرور


می خورد بر سنگفرش کوچهای شهر


ضربه سم ستور باد پیمایش


می درخشد شعله ی خورشید بر فراز تاج زیبایش


تارو پود جامه اش از زر


سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از درو گوهر


می کشاند هر زمان همراه خود سویی


باد …… پرهای کلاهش را


یا بر آن پیشانی روشن


حلقه ی موی سیاهش را


مردمان در گوش هم آهسته می گویند


آه….او با این غرورو شوکت و نیرو


در جهان یکتاست


بی گمان شهزاده ای والاست


دخترک سر می کشداز پشت روزنها


گونه هایش آتشین از شرم دیدار


سینه ها لرزان و پر غوغا


در تپش از شوق یک پندار


شاید او خواهان من باشد


لیک گویی دیده ی شهزاده زیبا


دیده ی مشتاق آنان رن نمی بیند


او از این گلزار عامر آگین


برگ سبزی هم نمی چیند


همچنان آرام و بی تشویش


می رود شادان به راه خویش


می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر


ضربه سم ستور باد پیمایش


مقصد او ….خانه ی دلدار زیبایش


مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند


کیست پس این دختر خوشبخت


ناگهان در خانه می پیچد صدای در


سوی در گویی ز شادی می گشایم پر


اوست…آری….اوست


آه.ای شهزاده ای محبوب رویایی


نیمه شبها خواب میدیدم که می آیی


زیر لب چون کودکی آهسته می خندد


با نگاهی گرم و شوق آلود


بر نگاهم راه می بندد


ای دوچشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی


ای نگاهت باده ای در جام مینایی


آه. بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی


ره بسی دور است


لیکن در پایان این ره….قصر پر نور است


می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش


می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش


می شوم مدهوش


باز هم آرام و بی تشویش


می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر


ضربه سم ستور باد پیمایش


می درخشد شعله ی خورشید


بر فراز تاج زیبایش


می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت


مردمان با دیده ی حیران


زیر لب آهسته می گویند


دختر خوشبخت…!

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »