برای خداحافظی علی کریمی

بیا، غذا گرفتم. تو که هیچ وقت خدا یه لقمه نون نمیذاری جلو ما بخوریم. اصن تو کی غذا میخوری که شکم داری؟ پسر مصری ساندویچیه گفت کجایی ای؟ گفتم ایرانی. گفت ماه رمضون غذا میخوری؟ خواستم فحشش بدم، ندادم. این ۵ تا که تو کرمانشاه شلاق زدن دیدی؟ آدم فر میخوره. یادته رضا میگفت ۷ صبح رفیقشو تو ترمینال کرمانشاه با ساقه طلایی گرفتن بردنش قبر بکنه؟ راستش من اصن تو کتم نمیرفت ولی این عکسا…چرا آخه؟

خب بخور، یخ میکنه. میدم سگ بخوره ها. نمیخوای بیای پایین از لب اون پنجره؟ راستش خودمم نمیدونم اومدم اینجا که چی..اونم بعد از سه شب پیش که تا اینجا اومدم و به پسره مسیج دادی که «بگو خونه نیست». خب به خودم میدادی. همون روز دم نهار از سر کار پیچوندم اومدم اینجا. گفتم باشم بهتره تا نباشم. نبودی. همین هم خونه بی عارت تازه بیدار شده بود، هنوز داشت آبو میذاشت جوش بیاد. میگفت شب قبلش طرفای ساعت ۴ و ۵ صبح صداتو میشنیده که گریه میکردی. صبح پاشدی قهوه تو گذاشتی رفتی دوش گرفتی باز اومدی یه بند گریه کردی و یکم قبل این که من برسم رفتی بیرون، درم پشت سرت کوبیدی. تو مگه سنگ و اینا نبودی؟ از کی تا حالا گریه ازت درمیاد که من این همه سال ندیدم؟ مجبور بودم برگردم سر کار والا وایمیسادم بیای. رفتم شب اومدم، شبم که رام ندادی اصن.

بخور دیگه..اقلن نوشابه اتو بخور، بذا، بذا، این کاغذرو نگاه کن. مال خبرآنلاینه، برات پرینت گرفتم. نوشته کریمی قراره مربی تیم ملی بشه، تو یه نگاش کن. اون موقع که حسام نواب صفوی تازه داشت مد میشد مامانم میگفت روزی که الویز پریزلی برا ارتش موهاشو زد کلی دخترا تو دنیا گریه کرده ان، من بعدن ویدیوهاشو دیدم. از وقتی قیافه تو رو دیدم یاد اون قضیه می افتم. فکر میکنم حال اون دخترارو میفهم. نه الکی گفتم. یاد اون نمی افتم. فقط یاد بازی پگاه می افتم که از یه ساعت قبل بازی تو استادیوم گوش تا گوش آدم نشسته بود و ما مجبور شدیم پشت دروازه پگاه بشینیم. تو قبلشم اومده بودی، من دفعه اولم بود. تو همون راهروی تاریک بعد بلیط دادن که می افتی تو یه سیاهی که ته اش یه صدای بی نهایت داره میاد «پرس..پولیس». پاهام سست شده بود. و بعد یهو نور نور افکنا و جمعیتی که تمومی نداره. یادته؟ لاته یه ردیف رو کامل گرفته بود، نمیذاشت بشینیم. سربازه گیر داده بود باید همینجا بشینین. بهش گفتی دستورشو تو میدی کتکشو من بخورم؟ بعد نشستیم و من منتظر قطبی بودم، اومد برا همه مون دست تکون داد. اون دیوونه های بالا سرمون یادته؟ من اصن باورم نمیشد یه نفر انقدر محبوب باشه. یه ساعت قبل بازی بیاد دور ورزشگاه را بره بهش بگن «افشین امپراطور».

اینجاشو ولی مطمئنم تو یکی ام خوب یادته. یعنی اصن یادم اومد، همونجا دیده بودم گریه کنی. همون لحظه که علی کریمی اومد تو. داشت پاره میشد استادیوم. بعد این همه سال برگشته بود پرسپولیس. من فکرشم نمیکردم انقدر دوستش داشته باشن. تازه فهمیدم روز چهارشنبه ای چرا انقدر استادیوم گوش تا گوش پره. اون موقع هنوز داش علی نمیگفتن تو استادیوم. فقط علی کریمی. نیم ساعت دور ورزشگاه راه میرفت و صداش میکردن. استادیوم واسه من فقط یه کلمه بود: بی نهایت. دستمالت کجاست؟

بعدم که استادیوم رفتنو روال کردی. پسر من عشق میکردم علی کریمی نرفت تیم ملی زمان دایی. ولی گفتن نداره که. سر همون جریان مچبند برام تا سر حد پرستیدن اومد. یعنی قبلش، سر چمیدونم لگدی که ۲۰۰۶ به ساک زد، علی کریمی بود و واسه منم مث بقیه «اشتباه کرد ولی فدا سرش» بود. از اون روز تازه داشتم حال روزای عاشقای مارادونا رو میفهمیدم. سر اخراج استیل آذین، پیرهنی که پرت کرد و بعد پیرهنی که هدیه داد، شک کردم اگه دیوانه ترین طرفدارای مارادونا یه روز حال منو فهمیده باشن.

راستش من دیگه شک دارم که چیزی از فوتبال میفهمم. قاعدتن باید غصه ام این می بود که چرا نذاشتن داش علی با پیرهن پرسپولیس خدافظی کنه ولی این نیست. از اون نسلی که فوتبال دیدن من باهاشون شروع شد، دیگه هیچکی نمونده، علی آقا کریمی که رفت فکر کردم کمرم شکست. همین چند روز پیشا که یه جا نوشته بود راه آهن دنبالشه فکر کردم ای بابا..پس کی میای پرسپولیس داش علی؟ ولی خوابشم نمیدیدم، همین الانم نمیفهمم یعنی چی که لیگا شروع شه و علی کریمی هیچ جا توپ دستش نباشه. اون روز که بیدار شدم از وقتی رفتم زیر دوش گریه کردم، تمام بعد از ظهر رو نیمکت پارک گریه کردم و همیشه باور این که «تمام شد» بعد از گریستن اول اتفاق می افتد.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

درباره مساله تتلو

اواخر دور دوم دولت خاتمی بخش عمده ای از هم و غم محمدعلی ابطحی، معاون وقت رییس جمهور، صرف برگزار کردن کنسرت سیاوش قمیشی در ایران شد که در نهایت این امر میسر نشد. چند سال بعد وقتی در مصاحبه ای نظر سیاوش قمیشی در این باره پرسیده شد پاسخی به این مضمون داد که ترجیح میدهد در جایی که آزادی برای خواندن هرچه میخواهد، ندارد، اجرایی نداشته باشد.

تصور این که نخستین کنسرت خوانندگانی مانند داریوش، ابی، گوگوش و سیاوش قمیشی در ایران احتمالن پرجمعیت ترین کنسرت تاریخ ایران خواهد شد، کم و بیش خالی از اغراق است و درک این موضوع که چرا خواننده ای باید مدعی شود حاضر به تخفیف دادن یکی دو آهنگ هم نیست میتواند محل تعجب مخاطبانی باشد که برای برخیشان برگزاری کنسرت این افراد در ایران ورای خواب و رویاست.

امیر تتلو به عنوان پررنگ ترین نماد خوانندگانی که از همان ابتدای دور دوم خاتمی شروع به کار کردند و بدون هیچ حمایتی مفهوم لزوم صدور مجوز برای رسیدن صدای خواننده به گوش مخاطب را در ایران برای همیشه از بین بردند، حالا چند صباحی است به دنبال تحقق رویای هر خواننده ایست که در موقعیت او می بود. بعد از ده سال آهنگ بیرون دادن و با جمع کردن بیش از یک میلیون طرفدار در فیس بوک (تقریبن نصف ابی که بیشترین طرفدار در بین خوانندگان ایرانی را دارد)، شب و روزش رویای اجرای کنسرت در برج میلاد است. به نظر میرسد پاشنه ارشاد و یک سری جاهای دیگر را هم کنده و کجدار و مریز قول هایی هم گرفته است.

همانقدر که تخفیف دادن یکی دو آهنگ از آن چهار خواننده قابل انتظار است، تعهد تتلو به پوشیدن لباس هایی که تتوهایش را نشان ندهد هم قابل درک است، اما آنچه تتلو عاجز از فهم آن است این است که ادامه این مسیر به مجوز کنسرت ختم نمیشود. غلتیدن به آغوش کسانی که میخواهند سر به تن هیچ کدام از طرفدارانش نباشد به برگزاری کنسرت مملو از جمعیت ختم نمیشود. حتا به حامد زمانی و حامد کلاهداری شدن هم ختم نمیشود او را به جایی میرساند که باید حسرت روزهای بد امثال شریفی نیا را بخورد.

و البته چرا عاجز از درک این موضوع نباشد؟ امیر تتلو نه هیچ وقت نیاز داشته از بازی های نیروهای امنیتی با هنرمندان جاندارتر در دهه هفتاد چیزی بداند و نه اصلن علاقه ای به این چیزها داشته و دارد. هرچه دیده احتمالن امینم و فیفتی سنت و شاهین نجفی و حسین تهی بوده. اما آنها که دیده اند و آن ها که شاکی اند و آنها که طلبکارند هم یا مسخره کردند یا سرزنش و یا سکوت. امیر تتلو، مستقل از ارزشی که خودش یا کارهایش دارند، اتفاق مهمی است که در حال دچار شدن به سرنوشت نحسی است. امیر تتلو اتفاق مهمی است که اتفاقن فقط از همین فیس بوک و اینستاگرام با آدم ها رابطه دارد.

 
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

سرسرا

مثل بیشتر زیرزمین های خانه های بیست و پنج-سی ساله ای بود که دیده بودم، از پله ها که پایین می رفتی یک فضای مستطیلی باریک پر از خرت و پرت بود ولامپ زرد دویستی که روشنایی اش بود. جایی آن وسط ها را خالی کرده بودند که معلوم بود هر وقت بشود همانجا بساط است. ته زیرزمین دری شیشه ای با سه پله سنگی به حیاط کوچکی میرسید. یک حیاط مثل همه ی حیاط هایی که حوض گرد داشتند.
-بشینیم؟
گفتن نمیخواست. نشستیم و پژمان سه لیتری را گذاشت زمین. بعد از آن همه سر و کله زدن با آلفرد و مادام و رامیک و یک سری اسم ارمنی دیگر گفتم این یکی واقعن محصول ساقی ارمنی اصفهانی است و امید خدا آب ترا قاطی ندارد. در سه لیتری را باز کردم، کیسه فریزر چپانده شده را برداشتم و بو کشیدم. فکر کردم این اولین و آخرین شبی است که اینجا عرق میخوریم. تابستان سال قبلش هر روزش به عرق و خیارشور گذشته بود. اگر بود ماست و چیپس یا نوشابه. اگر کسی پایه بود با پایه. اگر نبود هرشب همان عرق و خیارشور. یک بار هم حوالی ساعت یک و نیم نصفه شب که محموله را تحویل گرفتم یخچال مثل دلم خالی بود و افتاده بودم در خیابان های اطراف دنبال سوپری باز میگشتم که یک چیزی این زهرماری را پایین ببرد. دریغ از یک قرص نان. پیک اول را سلامتی من رفتند. چون شب آخر من بود. یعنی اینطور نبود که کسی به روی خودش نیاورد شب آخر است، نشسته بودیم چون شب آخر بود. و خوب منکر که نمیشود شد، سلامتی آدم که میروند، آدم دلش میخواهد هیچ وقت صبح نشود. عرقش هرچند گرم بود ولی خوش خوراکی اش می چربید.
-«مگر از خرما هم عرق میگیرند؟»
-«آره بابا، خرما، سیب، آلبالو حتا» و بعد همان شب بود که دو شقه شدند، یک سری این طرف ایستاده بودند «من آروم نگیرم اگر هم بمیرم…» به آخر شعر اضافه میکردند و یک سری اصرار داشتند که شعر با همان «… یه جنگل ستاره داره» تمام میشود. فردایش یادم نبود کی کدام طرف ایستاده بود ولی خب فهمیده بودم که کار بیشتر از چیزی که من میفهمم بیخ دارد.
با آن شامی که خورده بودیم حالا حالاها قرار نبود اتفاقی بیفتد. پیک دو و سه و چهار را پشت سر هم رفتیم. توی آن هوای گرم نمیفهمیدم چرا زیرزمین خنک بود ولی خنک بود. یک بابایی به اسم درویش جاویدان آهنگی به اسم «بابا کوهی» خوانده بود و ممد که آهنگ را پیدا کرده بود بلند شد آهنگ را پخش کند. می گفت باباکوهی تنها منجی تاریخ است که پاسخ تضرع صدا کننده را می دهد. یکی از همان آخرین بارها که هر فرصتی می شد یک توپ برمیداشتیم توی زمین آسفالت مدرسه فوتبال بازی میکردیم وسط بازی آرام می گفت:«…یه جاشم میگه عشق پانزده سانتی از آن تو..که نمیدونم منظورشو میفهمی یا نه» و این اولین بارهایی بود که بودن هم را خوش میداشتیم. حالا پنج سال شده بود؟ شش سال؟
روی پیک هفت و هشت بودیم که بهروز از همان ته که نشسته بود وسط حرف زدنمان پرید «جان من یاور همیشه مومنو بذار.» بلند شدم یاور همیشه مومن را گذاشتم.
من هیچ وقت شادمان را یاد نمیگرفتم. گفت من میرم تو پشتم بیا. گفتم فقط سر جدت وقتی میپیچی راهنما بزن که گمت نکنم. یکی دو تا زد و دیگر حوصله اش نگرفت. رسیدیم و چقدر همیشه حرف برای زدن داشتیم. گفت همیشه یک به دو سخت تر از صفر به یکه. می گفتم ولی آخر یک برای من تمام نمیشود. هیچ وقت تمام نشده بود. خوبی اش این بود که هیچ وقت نمیپرسید پس چه مرگت بود؟ چه مرگم بود؟
شب طولانی بود و حالا کسرا هم آشنا شده بود، بعدها یکی یک جا گفت بعضی وقت ها ساده ترین کلمات:‌«من به شوق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت» و گاه شاعرانه تر: «بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقیاها را پرسیدیم»
تمام آن سال ها یادم می آمد آن روز که نوشتمش«…گفتی اگر تو را از دست دهم خواهم مرد.
نه ! تو زنده می مانی ، یاد من چون دود سفید ، در باغ محو خواهد شد و تو خواهی ماند…بانوی گیسو حنایی ام! عمر اندوه در قرن ما یکسال بیش نیست»
می شد فردا هشت سال تمام شود. نشد و عمر اندوه در قرن ما یکسال بیشتر بود.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

تیم ملی هزار داماد


در صحنه ای از فیلم دایره زنگی، عباس (مهران مدیری) به همسایه ی مذهبی آپارتمانشان (امید روحانی) که به بهانه ی قوانین آپارتمان نشینی به نصب ماهواره توسط همسایه ها اعتراض میکند، میگوید: «تا دیروز پیش جلو آسانسور وایمیسادی میگفتی دربست، حالا میخوای فرهنگ آپارتمان نشینی یاد من بدی؟» بیست سال پس از جام جهانی ۱۹۷۸، تیم ملی ایران برای دومین بار در تاریخ، مجوز ورود به جام جهانی را به دست آورد. شادی ناشی از این صعود به حدی بود که نخستین جشن ملی خیابانی پس از انقلاب را رقم زد. پس از شانزده سال، دو تصویر از آن دقایق بزرگ در خاطره مردم پر رنگ تر است. یکی لحظه ی شادی خداداد عزیزی پیش از گذشتن توپ از خط دروازه و دیگری چند ثانیه بعد، لحظه ای که ویرا، مربی برزیلی تیم ملی قدم زنان به سمت نیمکت بازگشت و سیگارش را از روی زمین برداشت. ویرا البته آنقدر خوش شانس نبود که مثل بیشتر مربی هایی که با تیمی به جام جهانی صعود میکنند، در طول مسابقات هم روی نیمکت تیم حضور داشته باشد. کارش نشد و ایویچ را جایگزین کردند اما پس از باخت در یک بازی تشریفاتی مقابل رم عذر ایویچ را هم خواستند و تیم ملی را چند روز مانده به جام جهانی به فردی به نام جلال طالبی سپردند. در شلوغی های آن سال ها هیچ گاه معلوم نشد طی چه فعل و انفعالاتی ستاره ی بخت جلال طالبی درخشید، اما در مصارف داخلی بارها تاکید شد ایران با یک مربی ایرانی به جام جهانی رفته است.
۸ سال بعد، فوتبال ایران دوباره راهی جام جهانی شد. در پنج سال قبل تیم کم و بیش از مدیریت با ثباتی برخوردار بود. حضور چند بازیکن در لیگ های مطرح و حضور برانکو، تیم شلخته ی سالهای قبل را به تیمی جاندار تبدیل کرده بود و صعود آسان آن سال و تیم ملی ای با چند لژیونر در اروپا انتظارات را به حدی بالا برده بود که کمتر هواداری به کمتر از صعود از گروه به عنوان تیم دوم رضایت می داد.در گیر و دار این توهمات ملی ، از چند ماه پیش از شروع مسابقات روزنامه های ورزشی بسیاری و حتا روزنامه های غیر ورزشی ای (مشخصن کیهان را به خاطر دارم) در بوق و کرنا کردند که «نشستن روی نیمکت تیم ملی ایران در جام جهانی حق مربی ایرانیه». امیرخان که آن روزها هنوز در آستانه ی جهش های بزرگ بود، هرروز با یک روزنامه مصاحبه میکرد و از افاضات و برتری های مربی داخلی میگفت. پر واضح است که امیرخان تنها نبود. از صمد مرفاوی تا جلال طالبی و علی پروین متفق القول بودند این جهش و افتخارش جز با مربی ایرانی تکمیل نمیشود. آن دوره از مسابقات برای ایران با «خداحافظ جام جهانی، خداحافظ برانکو» تمام شد. تیم ملی کنترات تحویل امیرخان قلعه نوعی شد و یک سال بعد تیمی که حداقل روی کاغذ بهترین تیم تاریخ ایران بود پس از یک مجموعه بازی رخوت آور از مسابقات حذف شد. امیر خان در برنامه ی نود ادعا کرد تمام مسئولیت ها را شخصن به عهده میگیرد اما توضیحی درباره ی معنی این جمله نداد. نیازی نبود توضیحی بدهد.
بعد از مجموعه ی بی نظیری از پشتک وارو زدن (تیم حتا چند روزی هم تحت مربی گری پرویز مظلومی بود)، بالاخره سکان تیم به دست کی روش افتاد. کی روش بالاخره ترمز فوتبال در حال سقوط ایران را در رده ی ملی کشید. تیم ملی به لطف مربی گری کی روش و بازیکنان نسل دومی ای که از اقصا نقاط دنیا برای بازی در تیم ملی پیدا کرد به جام جهانی صعود کرد. با این که در تمام این سه سال لیگ روز به روز در حال بدتر شدن بود و از لیگ پرشور سال های قبل تنها مضحکه ای چندش آور باقی مانده بود، تیم ملی توانست حساب خودش را از رده ی باشگاهی جدا کند و عازم برزیل بشود. شاید باور یک ناظر بیرونی به این صورت باشد که بعد از این همه افتضاح بالا آمده توسط مربیان داخلی این یک بار همه باید مشوق مربی خارجی باشند یا حداقل سکوت پیشه کنند و در دلشان به فکر زمین نخوردن تیم ملی باشند. زهی خیال خوش. برخی از هواداران تیم دوم پایتخت که هنوز تفاوت فوتبال و فوتبال ملی را با فوتبال بازی کردن در محله ی خودشان (آن هم فقط در محله ی خودشان و نه مسابقه با محله ی رقیب) نفهمیده اند تا امروز بعد از ظهر روی سکوی تماشاچی ها درخواست میکردند سید مهدی رحمتی دروازه بان تیم ملی باشد. دقیقن همین سید مهدی رحمتی که این روزها مضحکه ی خاص و عام است. اما این هنوز بخش کوچک داستان است. در شرایطی که بازی های تدارکاتی تیم ملی به انگشت های یک دست هم نخواهد رسید، باشگاه ها از در اختیار گذاشتن بازیکنانشان اجتناب کردند که بهتر بتوانند از باشگاه های آسیا حذف شوند و تیم ملی با ۱۱ نفر راهی بازی با آفریقای جنوبی شد. مربیان داخلی و بسیاری از هواداران فهیم و پیگیر اما به ناگاه به یاد می آورند که در اروپا اختیارات مربی تیم ملی محدودتر است. چیزی که فراموش می شود این است که چه حالت بهتری برای تیم ملیتان متصور بودید که الان شاکی هستید؟
به قول فتحعلی شاه قاجار همه چیزمان به همه چیزمان می آید.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

درباره جیش العدل

بدیهیات را باید گفت و گفت و گفت و تکرار کرد.
پیشنوشت: در هرکجای این متن که به فعالیت چریکی اشاره شده، منظور فعالیت گروه های شناخته شده چریکی در ایران پیش از انقلاب ۵۷ است. نگارنده اطلاع چندانی از گروه های چریکی در سایر نقاط جهان ندارد. به علاوه معتقد است با توجه به اهمیت ساختار حکومت مرکزی، پیشینه و حتا جغرافیای یک کشور، امکان تعمیم تلاش های مسلحانه برای تغییر شرایط موجود به یک کلیت واحد عملن منتفی است و هر سازمان مسلحانه ای را باید با عیار و کارنامه ی دیگر گروه های همان منطقه سنجید. به علاوه تلاش شده متن مستقل از معیارهای بحث انگیز اخلاقی نگاشته شود.
*
مادامی که شما حداقل احساس تعلقی به کشورتان دارید، در شرایطی که یک گروه مسلح سلفی در کشور به دنبال راه انداختن منطقه ی خود مختار به زور اسلحه است، بی طرفی معنی ندارد. کما این که در برابر درو کردن یک منطقه در کشور هم، بی طرفی معنی ندارد. در قرن بیستم و روزگار مبارزه مسلحانه، فعالیت چریکی فلسفه ی مشخصی داشت: «موتور کوچک، موتور بزرگ را به حرکت وا میدارد.» به عبارت دیگر بر اساس این فلسفه قشر پیشروی جامعه با اقدامات مسلحانه ی خود به دنبال تبلیغات و «سیاسی» کردن فضاست. این فعالیت ها در عمر کوتاه فعالیت چریکی در ایران عمومن محدود به هدف های مشخص به معنی افراد صاحب نفوذ در رژیم بود (بزرگترین استثنا بر این قاعده شاید نقطه ی آغازین اعلام این فعالیت ها باشد: سیاهکل). هرچند یک چریک عمر مفید خود را دو سال می دانست، در آن زمان فعالیت انتحاری و کشتار مردم بی گناه ورای خط قرمز گروه های چریکی در ایران بود (مجدد به جمله ی اول پیشنویس نگاه کنید). احمد شاملو درباره ی مرگ یک چریک میگوید: «نگاه کن/چه بزرگ‌وارانه در پای تو سر نهاد/آن که مرگ‌اش ميلاد ِ پُرهياهای هزار شه‌زاده بود».
بازخوانی تاثیر خشونت در بازتولید خشونت خارج از حوصله ی این متن است اما سی سال پس از پایان روزگار چریکی در ایران، کمتر کسی، به جز وبلاگ میخک و یک سری اولترا چپ مجازی دیگر، در شکست خوردن مبارزه ی مسلحانه به عنوان یک استراتژی تردیدی دارد.
در این شرایط، در یکی از محرومترین استان های کشور، گروهی مسلح، دست به گروگان گیری چهار سرباز و یک گروهبان زده است. تبلیغات زیادی به راه انداخته و در آخر مدعی است پس از اعدام گروهبان، تحت فشار افکار عمومی و علمای سنی با نفوذ منطقه مجبور به آزاد کردن باقی گروگان ها شده است. آیا کسی می تواند مدعی شود در برابر گروه مذکور بی طرف است؟
پس از حمله ی نظامی آمریکا به افغانستان، القاعده قلمرو مرکزی خود را از دست داد. چند سال لازم بود تا گروه های مسلح سلفی به بازیابی خود بپردازند و این بار دیگر امکان تشکیل قلمرو جدید نبود. از قلب آفریقا تا شمال عراق گروه هایی پیدا می شدند که خود را شاخه ی القاعده می نامیدند بدون این که الزامن ارتباط یا وابستگی ای به مرکز القاعده داشته باشند. علی الخصوص با اعلام خبر کشته شدن بن لادن، القاعده تبدیل به برندی برای گروه های سلفی مسلح شد. گروه هایی که نقطه اشتراک مهمی داشتند: حکومت عدل الهی را باید به هر قیمتی شده پیاده کرد. چون با زبان خوش نمیشود و ملت هم که نمیفهمند ما باید تکلیف را هرطور شده به انجام برسانیم. (تفاوت نقش مردم در تاکتیک گروه های چریکی با این فلسفه نیاز به یادآوری دارد؟) به علاوه اگر نابود کردن حکومت جور و کفر در شرایط فعلی شدنی نیست، باید به هر وسیله ای برای زمین گیر کردنش دست یازید. حکم کافر حربی هم که مشخص است.
گروه جیش العدل مدتی پیش در بیانیه ای به تمام شیعیان زابل هشدار داده بود که مستحق مرگ هستند و در صورت عدم ترک استان باید منتظر عواقب آن باشند. این که تهدیدشان را عملی نمیکنند به خاطر این است که توانش را ندارند، نه این که در صحت مسیر تردیدی دارند. سخنگوی جیش العدل میگوید حاضر است ۵۰۰هزار کشته هم بدهد تا سیستان را لیبی کند. سازمان در حق بودن بریدن سر گروگان تردیدی ندارد و از ترس افکار عمومی (بخوانید نارضایتی آن ها که پول تو جیبیشان را میدهند) چند وقتی است فیلم سر بریدن در یوتیوب گذاشتن را متوقف کرده. با همین ایده مجبور به تعلیق فعالیت انتحاری و بمب گذاری کنار جاده ای شده.
در پاسخ به این سوال که بمب گذاری کنار جاده ای باعث کشتن افراد بی گناه می شود میگوید ما گفتیم ممنوع است و با متخلفین برخورد میشود. برخورد می شود یعنی دقیقن چه میشود که این اتفاق بارها و بارها می افتد؟
و اگر بیست سال پس از سیطره ی طالبان و سیزده سال پس از شنیدن روزمره از القاعده، تردیدی درباره ی عدل الهی ای که به دنبال پیاده کردنش هستند، وجود دارد: آقای ریگی به اجازه ی سوره ی انفال برای کشتن اسیراشاره میکند و تایید میکند کشتن یکی از اعضایشان در زندان در صدور فتوای اعدام گروهبان گروگان موثر بوده. به علاوه وقتی از او سوال میشود چرا سربازی که ناخواسته مجبور به حضور در آن منطقه است را می کشید می گوید: « امروز این سرباز بوده، فردا عوض می شود یک سرباز دیگر می آید، ما چه می دانیم که کدام سرباز کشته است، همه یکی هستند.»
نقش محرومیت های سیستان و بلوچستان در قدرت گرفتن این گروه ها نیاز به یادآوری ندارد، اما این داستان مستقلی است.
آیا میتوان در برابر فعالیت های مشتی دیوانه که مفتخر به نداشتن خط قرمزند و مدعی اند مسیر سعادت بشر را در جیب دارند اعلام بی طرفی کرد؟ خیر. چون این بی طرفی الزامن به معنی حمایت است.
*لینک مصاحبه
نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

 

 

NO-filmابتدا تصمیم داشتم این یادداشت را به خاطر طولانی بودن در دو بخش مجزا منتشر کنم. متاسفانه این مساله به علت پیوستگی مطلب شدنی نبود. در نهایت مجبور شدم حجم زیادی از مطلب را حذف کنم و باز هم نتیجه هم چنان طولانی ماند.
***
در سال ۱۹۸۸، آگوستا پینوشه، دیکتاتور شیلی تحت فشارهای بین المللی مجبور شد به رفراندومی تن دهد که در آن از مردم پرسیده میشد آیا با در قدرت ماندن پینوشه برای ۸ سال دیگر موافقند یا نه. پینوشه ۱۵ سال پیش تر در جریان کودتایی خونین با برکنار کردن سالوادور آلنده به قدرت رسیده بود. کودتایی که در آن حداقل ۱۲۰۰ نفر کشته و ۸۰ هزار نفر بازداشت شده بودند. پانزده سال پس از انحصار مطلق رسانه ای، دولت مقرر کرد تلویزیون روزانه ۱۵ دقیقه در اختیار دو کمپین «آری» و «نه» قرار بگیرد و کمپین «نه» هم بتواند از حداقل امکانات رسانه ای بهره مند شود.
پانزده سال زمان درازی است. برای بخش قابل توجهی از مردم شیلی، آن کودتای خونین تنها بخشی از تاریخ شده بود. به خصوص پیشرفت های اقتصادی شیلی در سال های پینوشه و یاد رکود و تورم سال های آلنده عامل ترساننده ی بزرگی برای پرهیز از خوش بینی به هر تغییری شده بود. از آن طرف برای بسیاری دیگر کودتا، زادگاه کینه از دیکتاتوری بود که نرفتنی می نمود. حداقل نرفتنی تر از آنکه حاضر باشد به رفراندومی برای سقط کردن خودش تن بدهد. از این رو برای بخش بزرگ دیگری از جامعه ی شیلی این رفراندوم، تنها نمایشی برای مشروعیت بخشی به حکومت پینوشه بود. رفراندومی که باید از هر نوع دخالت در آن پرهیز کرد تا حداقل با دست خودشان به تایید جنایت های پینوشه نپردازند.
با این حال کمپین «نه» را جمعی از کمونیست ها و سوسیالیست های قدیمی با هدف یادآوری روزهای خونین کودتا راه انداختند. آنها معتقد بودند از این فرصت کوتاه باید برای رساندن صدایشان استفاده کنند. نتیجه هرچند از پیش مشخص است و دست پینوشه برای تقلب بی حد و مرز باز است، نباید همه چیز را به نتیجه پیوند زد. باید در این فرصت دوباره به یاد مردم آورد دیکتاتور شیلی چطور همه چیز را روی خون بنا کرده است.
فیلم NO داستان کارگردان تبلیغات تلویزیونی ای است که به واسطه ی سابقه ی سیاسی پدرش مورد اعتماد اعضای کمپین «نه» قرار میگیرد و مسئول تولید برنامه های تلویزونی کمپین می شود. رنه، کارگردان جوان که خود زخم خورده ی کودتاست، برای اعضای کمپین از آینده می گوید. از این که حال که به این بازی تن داده اند، باید به جای واکاوی گذشته و قرار دادن روزهای خونین در برابر دیدگان مردم، به آنها از آینده ای بگویند که بهتر از سال های پینوشه است. مردم زندگی میخواهند و باید برای آن ها از دنیایی گفت که «خوش تر» است. کمپین به جای نفی پینوشه، یادآوری جنایت هایش و بی ارزش نشان دادن دست آوردهایش، شروع به تبلیغ خود میکند. آن ها حتا اتهام های کمپین «آری» را هم بی پاسخ میگذارند و در کمتر از یک ماه، رفراندوم نمایشی تبدیل به پایان روزهای به ظاهر پایان ناپذیر پینوشه می شود. با وجود مقاومت های دولت تا آخرین لحظه، کمپین «نه» با ۵۶٪ آرا، کاری غیر ممکن را ممکن می کند. مردم به آینده ای بهتر و در انتظار روزهایی شادتر رفتن پینوشه را باور می کنند.
***
موسیقی زیرزمینی فارسی، از همان آغاز و با وجود مبتدی بودن به سرعت همه گیر شد. در جامعه ای که تلویزیون بیژن خاوری و کپی های مسخره ابی و داریوش (قاسم افشار-خشایار اعتمادی) را به خورد مردم میداد و موسیقی «لس آنجلسی» در حال ۲۵ سال تکرار خود بود، صدای جدیدی از زیرزمین جامعه شنیده می شد که دربند محدودیت های کلیشه های شادمهر و محمدرضا گلزار نبود. برای نسل گم و گور از اینجا مانده، از آنجا رانده، به ناگاه خواننده هایی پیدا شده بودند که مثل خودشان لباس میپوشیند، از همان تکیه کلام ها استفاده می کردند و مثل خودشان زندگی میکردند. در بین این همه صدایی که سال ها بود شنیده نشدند، خیلی ها سریعتر شناخته شدند. خواننده هایی مثل بهرام و یاس و هیچ کس در حال بستن قرارداد رپ فارس بودند که سر و کله ی یک سری بچه پولدار به اسم زدبازی پیدا شد. زمان زیادی لازم نبود تا مشخص شود پدران رپ اعتراضی فارسی قافیه را به ادبیات پارتی باخته اند. بهرام از اساس محو شد، از هیچ کس سایه ای بیشتر باقی نماند و یاس توانست با کمتر کار کردن بازار محدودی را نگه دارد. خوانندگان خوردتر مخاطبشان در حد همان بچه محل ها ماند. نالیدن و اعتراض کردن به شرایط موجود هرچند جذابیت و گیرایی عجیبی داشت، دوای درد مشترک نبود. رپ زدبازی و شیش و هشت زیرزمینی موسیقی داخل را کنترات در اختیار گرفتند.
معشوق روزمره هم از دختر بندر که معلوم نبود غروب ها کجا می رقصد، به داف مو بوری تبدیل شد که خوشمزه تر از آیس پک بود. به جز چشمی که خواب مخمل و شراب ناب شیراز بود، از چشمی گفته شد که ریمل داشت و قابلیت چشمک زدن وسط پارتی را هم داشت. انگار جایی زندگی در این سال های سکوت به چیزی به غیر از معشوق و شکست و نالیدن تبدیل شده بود. بازی موسیقی زیرزمینی را کسانی بردند که از سادگی و جذابیت های زندگی گفتند. جذابیت هایی که برای نسل های پیشین «چیپ» مینمود.

 

پی نوشت: و خواهند گفت در جریان کودتای ۷۳، دولت آمریکا حامی کودتا بود و در جریان رفراندوم ۱۹۸۸ دولت آمریکا پینوشه را تنها گذاشته بود. باقی مسائل همه کشک است. برای آنها از خداوند بزرگشان شفای عاجل آرزومندم.

 

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

آن ها که آنچه باید را می زی اند

چند روز پیش پناه فرهادبهمن فیلمی از پشت صحنه ی مصاحبه ی ۳ سال پیش به عبارت دیگر با داریوش را گذاشته بود که باعث شد هوس کنم یک بار دیگر مصاحبه را ببینم. جایی در مصاحبه به مساله ی بازداشت ۶ ماهه ی داریوش در سال ۵۳ اشاره شد. ماجرا به روایت مسعود امینی، ایرج جنتی عطایی، شهیار قنبری و داریوش از این قرار است که به خاطر ترانه های جنگل، بوی خوب گندم و بن بست این افراد را بازداشت میکنند. ترانه سراها بعد از مدتی آزاد می شوند و آزادی داریوش منوط به اجرای آهنگی در مدح شخص اول مملکت می شود. ساواک در متن ترانه با شهیار قنبری به توافق نمیرسد و در نهایت دو ترانه ی رسول رستاخیز و طلایه دار ایرج جنتی عطایی مقبول می افتند. ترانه ها در استدیو تلویزیون ملی ضبط می شوند و داریوش بعد از شش ماه آزاد می شود.
اما در زمانه ای که ایستاده مردن تنها راه رستگاری می نماید، این دو ترانه هم بی نیش نیستند:
طلایه دار «بزرگ موندنی، طلایه دار نور» و «رسول گل و نور» را «شقاوت شب یخی» «واسه این شرقی تن داده به باد» مینامد و رسول رستاخیز که با «ای ابرمرد مشرقی ای کوه ای نگه بان قدسی» و فلان شروع می شود و قرار است نه قصیده که غزل سپاس اعلی حضرت باشد جایی به «دفتر کهنه پدر اما پر سوال و گلایه و تردید حرف اگر هست، حرف تنهایی حرف آیا و حسرت و امید» می رسد.
ترانه ی اعتراضی شاید بیش از همه وام دار شهیار قنبری است که در زیر تیغ سانسور، خلاقانه بخش ناگفتنی حرفش را پشت ترانه هایی با ظاهرعاشقانه پنهان کرد. بعد از «دو ماهی» و «مرد تنها» که ماجرا کم کم رنگ و بوی جدی بودن میگیرد، «جمعه» با صدای فرهاد راهی بازار می شود و جنگل و شبانه های فرهاد. کاور شبانه ۲ تصویر شاملو، منفردزاده و فرهاد در یک جک پات است و سه هفت به نشانه ی برد. تصویر واژگون محمدرضا پهلوی روی سکه ها بخش بالایی طرح است.
همزمان خوانندگان دیگری مانند فریدون فروغی وارد ماجرا می شوند و به هر راهی شده ترانه ی خود را به دست مخاطب می رسانند. مثلن یک بار داریوش در حال ضبط آهنگی به نام «مترسک» به گرفتاری میخورد و مقرر می شود کلمه ی مترسک را با عروسک جایگزین کنند که شائبه ی توهین به شحص اول مملکت هم پیش نیاید. یادم می آید آهنگ عروسک را نخستین بار وقتی شنیدم که زبان حال بود و چقدر گریستم. حالا ناخودآگاه با تصور این که «بمیرمت شکسته دل چه بی صداست شکستنت» یک جورهایی رجزخوانی برای شاهنشاه آریامهر بوده پوزخند میزنم.
در بحبوحه ی سال ۸۸، آهنگ های پرشورتری بین ما رواج داشت. یک بار که گروه کوه در هم کف ابن سینا «به پرنیان شفق» فداییان را هوا کرده بود، رفیقی گفت حق داشتن انقلاب کنن. ما ام اگه از این آهنگا برامون میخوندن وضعمون این نبود.
تعریف زندگی در هر زمان تغییر میکند و نیک بختانه رستگاری هم مفهومی است مستهلک. با این همه اما، در ستایش آنها که می مانند و آنچه که باید را زندگی میکنند، بیشتر از این ها باید گفت.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.