چقدر همه چی دوره
چقدر همه چی وقیحه
چقدر همه چی مسخره است
اینجا نشسته ام پای پروفایل فیس بوک علیه السلام، چقدر یاد آوردن یه خاطره مثل اینکه «شش ماه دیگه هممون همینجا نشستیم داریم تابستون کوتاهه می خونیم» یهو
انگار
یادت میاره که چقدر همه چی دوره، چطور من این جمله یادم رفته بود؟
همه چی خراب میشه رو سرت. تمام اون روزا و قبلش.
اصن من چرا دارم اینارو می نویسم؟
آقا شما همه ی متعلقات زندگی منو که واسه دونه دونه اش این همه جون کنده بودم به یه چشم به هم زدن گرفتین ولی من از شما بدم نمیاد. می دونم باید بدم بیاد ولی بدم نمیاد. نمی دونم چرا
یهو
چقدر من از همه چی دورم
تیاتر زمستان شصت و شش کجا بودی؟ داستان خانواده ای است در اولین روز موشک باران تهران. خانواده ای که قرار است بیست دقیقه پس از پایان تیاتر بر اثر اصابت موشک به خانه شان از بین برود . در تمام طول تیاتر ساعت 9:25 دقیقه است. هر بار که هر شخصیت از دیگری ساعت را می پرسد ساعت 9:25 دقیقه اعلام می شود.
زمستان 89 کجا بودی؟
راستی الان کیه؟ آخرای شهریور 90؟ آخرای شهریور 90 یعنی 7ماه گذشته؟ پس چطور من نفهمیدم؟
-یعنی چی نفهمیدی؟ این همه همه چیز تغییر کرد و این همه تو تغییر کردی
-آره ولی من هنوز اونجام.
مگه میشه مرد حسابی یه روز صبح بیدار شی مثل هرروز بری دانشگاه و وقتی برمیگردی خونه هیچی مثل روز اولش نباشه؟ اصن انگار هیچ وقت نبوده.
مثل اون موقع که بچه بودم و وقتی از خونه می رفتم بیرون فکر می کردم اگه الان زلزله بیاد و من بیام ببینم خونمون با خاک یکی شده بعدش چی میشه؟
حالا یه روز رفتم دانشگاه وقتی برگشتم خونه دیدم همه چی با خاک یکسان شده.
من زندگیمو تو اون اتاق گذاشتم. همه ی زندگیمو با آدمای تو اون اتاق شیر کردم. حالا هیچی؟
چرا اینارو دارم می نویسم؟
راستی الک کی میاد؟
نمی دونم. امروز چندمه؟ 29 شهریور 90
یعنی امروز تولد الکه؟ ولی ما زمستون با هم بودیم. تو اسفند. نمی تونه الان تولد الک باشه.
الان تولد الکه
نه. ما شش ماه پیش رفتیم کافه وینو واسه اش تولد گرفتیم. یادت نیست؟ رو والش نوشتم میلاد نور مبارک؟ آدما که تو یه سال بیشتر از یه بار تولد ندارن.
اون پارسال بود. پارسال. پارسال یعنی 12 ماه پیش.
ساعت همان حوالی 5 عصر و مکان همان جایی بین نگاه آدمهایی که می خواستند زودتر از تو آزاد شوند و حالا در آغوشت می کشند.
هفت ماه است زمان همانجا ایستاده و مکان همان مکان خیالی است. بعد انگار هیچ کدام اینها اتفاق نیفتاده.
شاید راز این سگ جانی عجیب این هفت ماه همین بود که انگار هیچ کدام اینها اتفاق نیفتاده. ساعت هنوز حوالی 5 عصر است و بالا شهر دو سه روز قبل برف آمده.اگر از پنجره ی دستشویی دقت کنی روی زمین
حالا صد سال دیگر بمیری یا همین فردا
روز به شب نمی نشیند.